تبليغاتX
..:: آفاق ::..

..:: آفاق ::..

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

کازرون نما یکی از قربانیان آزادی!

تابناك:

اقدام عجيب شرکت آمريکايي عليه آزادي بيان در ايران

در حالي که اظهارنظرها و مواضع پي‌درپي مقامات آمريکايي عليه جمهوري اسلامي در زمينه دفاع از آزادي بيان، مرثيه سرايي آنان براي مردم ايران در روزهاي اخير، همه رسانه‌هاي دنيا را پر کرده، اقدام مشکوک يک شرکت آمريکايي، موجب تهديد آزادي بيان در ايران شده است.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، از عصر ديروز، شرکت آمريکايي ThePlanet با بهانه‌هاي واهي و استدلال‌هايي شبيه تحريم ايران، اقدام به قطع سرورهاي بيش از ده‌ها سايت خبري فارسي كه عمدتا منتقد دولت بودند کرده است.

در همين راستا، شماري از سايت‌هاي خبري همچون: فردا نيوز، عصرايران، آينده نيوز، پارسينه، شفاف، اميد، سايه نيوز، بورس نيوز، بولتن، همصدا، شيعه نيوز، پرس تي وي (بيروت)، كازرون نما، لاهيگ، پول نيوز، جرس نيوز، كمياب نيوز، رويداد، ارم نيوز، بوشهر نيوز، آگاهي، ايبنا نيوز، سوتيتر، پيمانه، البرز، ايونا، سيبنا، مذهب نيوز، بشري نيوز و نيز سايت شخصي دکتر محسن رضايي و ... از عصر ديروز غير قابل دسترس شده و شکاف مهمي در روند اطلاع‌رساني کشور پديد آمده است.

مشخص نيست زماني که باراک اوباما، رئيس‌جمهور آمريکا به قول خود براي مردم ايران به اصطلاح ابراز ناراحتي مي‌کند، چگونه شرکت‌هاي آمريکايي، احتمالا با فشار دولت آمريکا و وزارت خزانه‌داري اين کشور، چنين اقدامي انجام مي‌دهند؟!

شركت پشتيباني كننده فني اين سايتها با استخدام وكيل در آمريكا و شكايت در حال پيگيري حقوقي و رفع مشكل است.

با توجه به اينكه سايت «تابناك» و بسياري ديگر از سايت‌هاي اطلاع‌رساني كشور از ديتاسنترهاي آمريكايي استفاده مي‌كنند، در صورت ادامه روند برخورد، احتمالا اين سايت‌ها نيز از دسترس بیرون شوند.

---------------------------------------

عده‌اي از دوستان درباره‌ي علت عدم دست‌رسي به كازرون نما (نخستين سايت جامع شهرستان كازرون) مي‌پرسيدند.امروز اين خبر را سايت تابناك اعلام كرده.
در ضمن تا جايي كه من اطلاع دارم پشتيبان سايت در حال پيگيري است تا هرچه زودتر مشكلات را حل كند و اين "نما" باز هم ديده شود.

اما شايد اين اقدام دليلي شود براي عده‌اي از كساني كه قبل از اين با "كازرون نما" آشنا بوده‌اند تا به حسن نظر اين ابرقدرت مهربان‌تر از مادر و اين مهد دموكراسي و آزادي بيان پي ببرند!

مرتبط: علت عدم نمایش سایت جامع کازرون نما

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:35  توسط محمدهادی  | 

دل من...دل تو...

«دل من ز غمت فغان برآرد/دل تو ز دلم خبر ندارد/دل تو ز دلم خبر ندارد»...

صداي فغان اين دل را مي‌شنوي!نمي‌شنوي! دل تو ز دلم خبر ندارد.هميشه همين بوده؟ وقتي نقش‌ها قسمت مي‌شد قرعه زدند.من مجنون شدم و تو ليلي! «قرعه‌ي فال به نام من ديوانه زدند» داستان ليلي‌ها و مجنون‌ها تا قيامت هم همين است انگار.بايد مجنون بسوزد پاي ليلي‌اش.ليلي هم بي خبر از دل مجنون.بي خبر دل تو.بي نوا دل من...!

«پس از اين نخورم فريب چشمت/شرر نگهت اگر گذارد/شرر نگهت اگر گذارد»...

پس از اين نخورم فريب چشمت! پس از اين نخورم فريب چشمت!...تكرار مي‌كنم.بايد يادم باشد:«پس از اين نخورم فريب چشمت».مي‌رسم به نگاهت:«شرر نگهت اگر گذارد»!
تقصير من نيست كه شرر نگاهت معادلات جبر و اختيارم را به هم مي‌زند.تقصير من نيست كه شرر نگهت نمي‌گذارد.تقصير من نيست كه باز فريب چشمت را مي‌خورم.
«گفتم نخورم فريب چشمت/شرر نگهت نمي‌گذارد»نمي‌گذارد.نمي‌گذارد.نمي‌گذارد...
دست از سرم برندار.دست از دلم برندار.شرر نگاهت را از اين دل فريب خورده نگير.به حرف‌هايم توجه نكن.به حرف‌هايم توجه كن.هرچه گفتم پس از اين نخورم فريب چشمت باور نكن.باور كن كه شرر نگهت نمي‌گذارد.
كاش دلت هم از دلم بي خبر نبود.دل تو ز دلم خبر ندارد.شايد دلش به رحم مي‌آمد.براي اين دل زخمي.براي اين دل به فغان آمده.بايد باز هم برسم به اين:«وصلت را ز خدا خواهم...» وصل هم اگر نشد فراقت كه مي‌شود!همان فراق هم عشق است...و آخرش هم مثل هميشه...«تنها ماندم...تنها ماندم» پايان اين "مجنون" همين است.تنها مي‌ماند از ليلي.تنها ماندم...تنها ماندم...تنهاي تنها...با جاي شرر نگاهت روي اين دل پر از فغان...

«دل من ز غمت فغان برآرد/دل تو ز دلم خبر ندارد/دل تو ز دلم خبر ندارد»...

«پس از اين نخورم فريب چشمت/شرر نگهت اگر گذارد/شرر نگهت اگر گذارد»...

 -----------------------------------------

پ.ن.۱: این را بشنوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:44  توسط محمدهادی  | 

ما هم به خرداد پر از حادثه عادت كرديم!

22 خرداد

24.527.516 رأي

63.29% از كل آراي مأخوذه

بيش از 53% از كل واجدين شرايط!

 دكتر محمود احمدي‌نژاد-مردي از جنس مردمعشق است احمدي‌نژاد

دكتر محمود احمدي‌نژاد-مردي از جنس مردم

مردم مردي را برگزيدند از جنس خودشان.بر مردم، اين مرد، رهبر معظم انقلاب و حضرت ولي عصر-روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفدا- پر بركت باد.

اين در كناري و حضور حدود 85% ملت ايران در اين عرصه باعث مي‌شود تا به خرداد پر از حادثه‌ي خود بباليم.از اين به بعد بيش از پيش.

 

-----------------------------------
پ.ن.۱: آن عبارتی که در پست قبل آوردم را این گونه می شود:

من هم از همين‌جا حمايت همه‌جانبه‌ي خود را از جناب آقاي دکتر محمود احمدی نژاد رييس جمهوراسلامي ايران در گام دهم، كه پيش از اين كانديدايي در ميان كانديداها بوده اعلام مي‌كنم.و هم‌چنين سعي خود را مبني بر انتقادهاي سازنده نسبت به عمل‌كرد ايشان بيان مي‌دارم.

امیدوارم همه ی دوستان خیراندیش این گونه بگویند و بخواهند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:45  توسط محمدهادی  | 

فردا

اگر بخواهم مثلا مقدمه بچينم كه فردا چه روزي است و چه مي‌خواهد بشود كارم بيهوده مي‌شود، لغو است.مي‌دانيد و مي‌دانم اين را!
فردا روز امتحان است.امتحاني بزرگ.توي امتحان‌هاي ديگر جواب مشكل است اما اين بار جواب واضح است و كافي است دهان مبارك را باز كنيم و زبان 3 مثقالي را بجنبانيم(حالا شما مي‌خواهي بنويسي.چندان تفاوتي ندارد).البته دردسرش هم هست كه اگر چشم‌ها باز باشد حل مي‌شود.
فردا امتحان است.امشب هم حكما شب امتحان است.شب امتحان مرا ياد بي خوابي مي‌اندازد.شبي كه تا صبح بايد بيدار بود تا فردايش سر امتحان "دوزار" كاسب شد.اما اين يكي بر عكس است.بايد سر شب بخوابي تا اول وقت بيدار شوي براي "حضور"!
فردا امتحان است.راه به راه مي‌روم و سرك مي‌كشم به كمد شيشه‌اي تا از حضور شناسنامه ام كه حالا كارت شناسایي ملي‌ام را هم بلعيده مطمئن شوم.دل توي دلم نيست براي فردا.انگار باري روي دوش دارم كه بايد بگذارمش.شانه‌هايم خسته شده و دلم ذوق مي‌كند!
***
توي اين مدت تبليغات چيزي ننوشتم اينجا.دليلش هم بماند.كلي حرف بود براي نگفتن.و من نگفتم‌شان.ننوشتم‌شان.اين طور بهتر بود ظاهرا.
***
خيلي دلم مي‌خواست بعضي وقت‌ها اظهار نظرهاي خودم را بكنم اما...
"اما"يش اين‌جاست.مي‌گويند حد و تعزير را جاري كردن ثواب دارد.خيلي‌ها دنبال فيضش هستند.با نيت خالص.كسي متهم است.اگر ثابت شود شايد 20-30 تايي شلاق بخواهد جرمش.مشتاقي كه از فيضش محروم نشوي.اما پيش از آن بايد ثابت شود.حرف و دفاع خودش هم هست.مي‌بيني به جاي استنطاق 10-20 تايي گردن كلفت رويش چماق كشيده‌اند.تعزير را بي‌خيال مي‌شوي.جوان‌مردي‌ات گل مي‌كند و سينه‌ات را سپر مي‌كني براي همان متهم.جلوي همان گردن‌كشان گردن كلفت.شايد اگر آن‌ها اين‌گونه بي‌انصافي نمي‌كردند خودت متهم را بازمي‌جستي و بعد هم احيانا تعزيرش مي‌كردي.آخر كار هم مي‌فرستادي‌اش به امان خدا.به شيوه‌ي اهل بيت.بي‌انصافي دل آدم را خط مي‌اندازد و روي اعصاب آدم رژه مي‌رود.امان از بي‌انصافي.
***
حكما نشسته‌اي بين اين خطوط دنبال يك جانب داري از كسي يا كانديدايي مي‌گردي كه خلاف نظرت است و بعد با قيافه‌ي حق به جانب عليه من و نظرم بنويسي و خودت را اثبات كني! يا شايد مي‌گردي دنبال يك حمايت بين اين‌ها و وقتي پيدا نمي‌كني زنگ مي‌زني يا خصوصي مي‌نويسي كه چه وضعيتي است! چرا كم گذاشته‌اي!
بي‌خيال اخوي(يا احيانا اُختي)
***
اين را مي‌خواهم بگويم با ظن بر اين كه قبول نمي‌كند كسي.هر سويي هستيد و هر رنگي ديگر تبليغات تمام شده.تا فردا فكر كنيد.براي خودتان فرض بچينيد كه اگر آن‌چه شما روي تعرفه‌ي رأي‌تان نوشته‌ايد هماني نباشد كه اكثر مردم نوشته‌اند! بعد براي خودتان جا بياندازيد كه آن وقت يك سو خود خواهي است(يعني نفي رأي بقيه) و يك سو مييهن پرستي و احترام و ارزش براي نظر ديگران.به نظر ديگران هم احترام بگذاريم.
***
اين مدت حسابي كلافه مي‌شدم از كساني كه تفتيش مي‌كردند عقيده‌ها را؟ و بعد اعمال مي‌كردند قانون خودشان را.همه را تخطئه مي‌كردند.همه‌ي مجرم‌ها را.ما مجرم‌ها را.ما كه مجرم بوديم و جرم بزرگ‌مان اين‌كه چون آن‌ها نمي‌انديشيديم.شايد هم به اين جرم كه "مي‌انديشيديم"! همين.
***
گفتم كه بنشينيم و بيانديشيم.شايد فلسفه‌ي اين ممنوعيت تبليغات از 24 ساعت قبل از رأي گيري يك هم‌چه چيزي باشد.البته به بركت وجود اينترنت نه قانوني مي‌ماند و نه محدوديت تبليغات.خدا كند انديشيدن را ازمان نگيرد اين هزار پاي بي احساس.
***
من هم از همين‌جا حمايت همه‌جانبه‌ي خود را از جناب آقاي...رييس جمهوراسلامي ايران در گام دهم، كه پيش از اين كانديدايي در ميان كانديداها بوده اعلام مي‌كنم.و هم‌چنين سعي خود را مبني بر انتقادهاي سازنده نسبت به عمل‌كرد ايشان بيان مي‌دارم.(اين متن را پس از تعيين نتايج بايد خواند و به جاي "..." نامي را گذاشت)
***
خدا كند چنان در اين مدت عمل كرده باشيم كه در پيش‌گاه خداوند متعال توانايي پاسخ‌گويي را داشته باشيم.

اللهم اجعل عواقت امورنا خيرا برحمتك
و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان
و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه
والمستشهدين بين يديه

-----------------------------------

پ.ن.۱: دوستی پرسیده اند از لوگوی بالای وبلاگ و این که ظاهرا منافاتی با نوشته های این پست دارد.

اما جواب این که ننوشته ام که رایم مشخص نیست و یا اعلام حمایت نمی کنم.سخن این بود که مطلب حمایتی ای اینجا ننوشته ام.منافاتی وجود ندارد.
با سپاس از دوست نظر دهنده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 17:48  توسط محمدهادی  | 

بزرگ‌ترين معجزه

چه‌قدر بزرگي، بزرگ‌ترين معجزه‌ي آخرين پيامبر!

آن‌قدر مبهوت و مقهور و غرق در عظمتت مي‌شوم كه گاهي در تو شك مي‌كنم.من آن قدر ضعيفم كه نمي‌توانم دركت كنم در اوج غرق شدنم در تو.به نوري مي‌ماني كه هرچه بيش‌تر خيره‌ات مي‌شوم بيش‌تر نمي‌بينمت.تو هستي؟! تو بوده‌اي؟! هيچ دليلي شايد قانعم نكند.اما هستي چون حست مي‌كنم.هستي چون وجود دارم.وجودم و وجودمان به واسطه‌ي وجودت است.هستم پس هستي و بوده اي.هستي پس هستم.تمام هستي‌ام هستي بي آن‌كه بشناسمت.
نزديك‌تريني.مثل خدا.خدا هم از رگ گردن به من نزديك‌تر است.او را هم نمي‌بينم.او را هم نشناخته‌ام.تو هم نزديكي.تو را هم نشناخته‌ام.تويي دردانه‌ي خدا.
نشناخته‌ام‌ات.نمي‌گنجي در مخيله‌ام.بر ذهنم سنگيني مي‌كني و اشك احساسم را در مي‌آوري.
هنوز نشناخته‌ام‌ات اما ديدي ديشب را؟! آوردي‌ام.به واسطه‌ي كه و چه؟! نمي‌دانم! بغضي آمد و باد كرد و انفجاري شور و مرطوب.شعله‌هايش سرخم كرد.كويرها هم از تو چشمه مي‌شود.هر چه هستي و هر كه هستي!
راستي تو كيستي؟!
"لولاك لما خلقت الافلاك..."...تو انگيزه‌ي خلق جهاني.انگيزه‌ي خلق رسول الله.انگيزه‌ي پيدايش علي.علي را كه مي‌گويم مي‌لرزم و فاطمه را كه مي‌گويم ذوب مي‌شوم.چه گرمايي دارد اسمت.آن‌قدر زهره‌اي و آن‌قدر زهرايي كه چشمم مي‌سوزد از نورت.نمي‌توانم ببينمت.چشمم سفيد شده.نمي‌بينمت.نمي‌شناسمت.كيستي؟

اقيانوس من! اجازه مي‌دهي غرقت شوم؟! مي‌گذاري به قدر تشنگي‌ام از روحت بچشم.اجازه مي‌دهي دلم را به دريايت بسپارم.دل كوچكم سبز شده از اين همه ركود.خودم هم از دلم بيزار شده‌ام.مي‌گذاري به بي كرانه‌ات متصل شوم.زلال‌ترين جريان!
مرد ترين زن دو عالم! اجازه مي‌دهي به نامردترين مردها كه با يادت باشند؟!
اقيانوس كوثر! راضيه‌‌ترين مورد رضا! مرضيه‌‌ترين راضي!محدثه! برايم حديث عشقت را نمي‌گويي؟!دارم گم مي‌شوم.پيدايم كن مادر! دستم را بگير در اين بازار شام و در اين ساعت‌هاي سياه شام.چشمم تو را نمي‌بيند، نور! دستم را بگير مادر! امشب در خانه‌تان مي‌خواهم آرام بگيرم.به خانه‌ام ببر.

چه‌قدر بزرگي، بزرگ‌ترين معجزه‌ي آخرين پيامبر!

---------------------------------------

پ.ن۱:خودم هم به همین زودی یادم رفت همه چیز.باید دوباره حرف های خودم را بخوانم.شاید چیزی یادم آمد.دعایم کنید."الجار ثم الدار"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:47  توسط محمدهادی  | 

يك سال پيش انگار

يك سال از آن روز مي‌گذرد و هنوز حسش تنم را مي‌لرزاند.نگفتنش سخت‌تر از گفتنش مي‌نمايد.گفتنش هم چنان آسان نيست.اين جور وقت‌ها بيش‌تر دوست دارم حسم را به اشتراك بگذارم تا چند خط حرفم را كه قالبش اين خطوط كج و معوج است.
تا بوده و نبوده بعضي وقت‌ها آدم زبانش مي‌گيرد.فصيح‌ترين‌ها هم توي بعضي شرايط لكنتشان گل مي‌كند.مبهوت مي‌شوم.مي‌مانم.چه بايد بگويم كه اگر بوده‌ايد گفتنم خطاست و اگر نه نمي‌توانم براي‌تان شرحش دهم.همين!

اگر آمدم و نوشتم و گفتم براي آن بود كه يادم باشد.يادت باشد.يادمان باشد.يادمان نرود وقتي را كه يك دست عطش انتظارمان را قلقلك داد.دوتا چشم روشن‌مان كرد.

يادش به خير...چه لحظاتي بود.نگفتني...

 

پ.ن.1:اين هم حرفي است شايد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:36  توسط محمدهادی  | 

مونولوگ2

توي كافه‌ي موسيو پرنر بود اگر اشتباه نكنم.سر ميز هميشه‌گي با مهتاب و مريم و ابوراصف كه اين روزها به ما اضافه شده بود.همان قهوه‌ي درياني! را سفارش دادم.صداي آشنايي توي گوشم پيچيد.صداي هف‌كور بود.هفت نابينايي كه مردم خاني‌آباد هف‌كور صداشان مي‌كردند.نمي‌دانم اينجا توي پاريس چه صدايشان مي‌كردند.مي‌گفتند:خاني‌آباديا ذليل نشين.هف‌كور به يه پول.پاريسيا گم‌گور نشين.خدا عوضت بده.جلو رفتم.لباس‌هاي‌شان را نگاه كردم كه از بس روي زمين كشيده شده بود رنگ اصلي‌اش را نمي‌شد فهميد.با چند لكه‌ي نقره‌اي كه اثر اسپري نقره‌اي بود.هر وقت كسي سكه‌اي به يكي‌شان مي‌داد، بلند مي‌شد و كورمال كورمال تا ته صف مي‌رسيد.از خاني آباد تا اين‌جا همين طوري آمده بودند.بعدش هم لابد توي فرودگاه جان اف كندي.به آمريكا خوش آمديد.سرزمين فرصت‌ها!سكه‌اي توي دست يكي‌شان گذاشتم:گم‌گور نشي.ذليل نشي.صدايش گرفت.از جيب نقره‌اي‌اش كه حسابي خاكي شده بود يك كنترل در آورد.صداي ضبط صوت نقره‌اي‌اش بلند شد:گاد بلس يو.صدايش را قطع كرد.اين بار خود ضبط صدايش در آمد:آلبالا ليل والا.از ايفل بالا رفتم دستم را دور دست‌هايش حلقه كردم.سعي كردم نبض سرد و آهني ايفل را بگيرم.گوشم را روي ايفل گذاشتم.صدايي گفت:آلبالا ليل والا.برگشتم.نويسنده بود.نويسنده نوشت: در داستان‌هاي پست مدرن و البته مونولوگ‌ها...!صدايش را قطع كردم و گفتم گور پدر نويسنده هم صلوات! صداي خشي گفت:طبق تحقيقات موسسه‌ي ما مي‌شود يك بار صلوات را ضبط كرد و با برنامه‌ي كامپيوتري هر بار كه اسم صلوات مي‌آيد خودش ادامه مي‌دهد.هر روز 10تا صلوات هم بفرستد مي‌داني چند كيلو كالري صرفه جويي مي‌شود و چه قدر توي كار بيزينس تاثير دارد؟!بر اساس همين آمار  رقم صرفه‌جويي به اندازه‌اي‌ است كه...رو كرد به نويسنده:رقمش به سجده‌ي واجبه مي‌رسد.سر در ديسكو ريسكو هنوز رقص سوزي را تبليغ مي‌كرد و من ياد آن شب افتادم.خنده‌هاي سهراب به من و شامپايني كه جلوي من توي گيلاس ريخته مي‌شد و در جواب خون من كه به جاي خمپاره‌ي شصت با شيشه‌ي شكسته‌ي گيلاس و به جاي خاك گرم شلمچه اين‌جا روي براده‌هاي چوب وسط ديسكو مي‌ريخت مي‌گفت:آلبالا ليل والا.صداي رمزي كه داشت توي ديسكو ريسكو از جواد يساري خواننده‌ي ورزش دوست ايراني مي‌خواند و هم نوا شدن جاني با او توي گوشم پيچيده بود.گفتم بزن كنار.پياده ميشم.گفت دموكراسي يعني همين.بايد تابع نظر اكثريت باشي.اين‌جا فقط تو نمي‌خواهي گوش كني.صدايي توي ماشين تهران شمال مي‌گفت:"اي قشنگ‌تر از پريا، تنها تو كوچه نريا" كمي به شعرش دقت كردم:"...بچه‌هاي محل دزدن، عشق منو مي‌دزدن"گفتم بايد پياده شوم.پياده شدم.نگاهي به قيافه‌ي ميان‌سالش كردم.گفتم:"آقاي دموكرات.شما مواظب باش بچه‌هاي محل عشتو ندزدن"در را بستم.صداي سهراب به خودم آورد:آلبالا ليل والا.شب قدر بود.نيمه‌ي شعبان بود و من به جاي مسجد توي ديسكو بودم و به جاي جوشن كبير تا صبح "آلبالا ليل والا" گفتم.در پنت هاوس آرميتا بودم.بايد با همسر آرامش يافت.خانه براي آرامش است.شب را براي آرامش آفريده.اما من در خانه و در كنار آرميتا و در شب، آرامشي نداشتم.صداي همان مجتهد غير مسلمان دفتر خشي گفت: لازم نيست هر چه توي قرآن آمده درست باشد."رِد نِك" با كلاف كنفي توي دستش به طرفش آمد و گفت: "شات آپ".هفت سيلور من نابينايي كه از جايشان تكان نمي‌خورند  و حرف نمي‌زدند با سهراب دم گرفته بودند:آلبالا ليل والا.سهراب گفت:سيلور من يعني مرد نقره‌اي.چه قدر بهت مي‌آد سيلور من باشي.نگاهي به تاكسي حاج مهدي توي نيويورك انداخت و بعد به شكم جيسون.به من خيره شد و گفت:آلبالا ليل والا.حاج مهدي به من نگاه كرد و به آسمان خراش‌ها.مواظب باش وگر نه ديگر آسمان را نخواهي ديد.صدايي توي گوشم گفت: اين‌قدر به فكر  "ضاد" ولاالضالين نباش كه صورت مثالي‌اش آن جوان بيليارد باز مي‌شود...و ديگر آسمان را نخواهي ديد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:58  توسط محمدهادی  | 

مونولوگ1

از آبشارهاي قهوه‌اي شروع مي‌كنم كه نيافتني شده.آبشاري كه روي تابلوي نقاشي فرو آمد و چسبيد.بوي زخم قرمه حالم را به هم مي‌زند.چندتا عوق مي‌زنم توي همان حوض سبز خانه‌ي كريم اين‌ها.به تابلوهاي نقاشي نگاه مي‌كنم كه همه با «M» امضا شده‌اند.ياد نقد توي روزنامه مي‌افتم.چه قدر به‌شان گفتم به لاتين امضا نكنيد.دست‌خط‌شان با هم متفاوت است.به امضاي «ام»نگاه مي‌كنم.توي دلم مي‌گويم «ام»دلم نمي‌لرزد.دلم خون مي‌شود و يك قطره‌اش مي‌چكد روي تابلو.خودكار اشانتيون را از جيبم در مي‌آورم و دور لكه‌ي خون خطي مي‌كشم.دستم مي‌لرزد.خط صاف در نمي‌آيد.كنارش مي‌نويسم:«اين خون مقدس نيست».ياد خشت‌هاي توي كوره‌ي آجرپزي باب‌جون مي‌افتم.روي آن يكي مي‌نويسم «م».حرف اول مهتاب.اما «م»به تنهايي كه معني نمي‌دهد بايد با حرف اول علي باشد.مي‌نويسم «مع»اين‌بار به خشت‌ها نگاه مي‌كنم هنوز هم نمي‌توانم درست اسم خشت كنار مريم را بخوانم.هم دور است و هم خواندن كلمه‌اي به سختي «ابوراصف»براي كسي به سن من سخت است.به خشت «علي» نگاه مي‌كنم و بعد هم به خشت «مع» كه حالا از علي دور شده.توي دلم «مع» را به خاطر مي‌آورم و تكرار مي‌كنم:«مهتاب»دلم مي‌لرزد.دستي پشت شانه‌ام مي‌خورد.از جا مي‌پرم.همان قد بلند سفيد پوش.درويش مصطفا گلويش را صاف مي‌كند و مي‌گويد:يادت كه نرفته.تنها بنايي كه اگر بلرزد محكم‌تر مي‌شود دل است.دل آدمي‌زاد بايد مثل انار چلاندش...به دستم نگاه مي‌كند.دست سرخم را مي‌بيند.جاي انار چلانده شده است.البته حمل جنازه‌ها هم بي تأثير نبوده.درويش ادامه مي‌دهد: حكما شيره‌اش هم مطبوعه.آب دهانم را مزه مي‌كنم.بوي قرمه مي‌دهد با چربي بيش‌تر و زُخم‌تر.بوي ياس هم قاتي‌اش شده.درويش خاك گور را از لباسش مي‌تكاند مي‌رود.
با هر قدم مي‌گويد:«يا علي مددي»

شاید ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:50  توسط محمدهادی  | 

ادامه

(ادامه)...دارم به اين فكر مي‌كنم كه بشنوم، بيش از آن‌كه بگويم.بخوانم، بيش از آن‌كه بنويسم.سكوت كنم بيش از...حتا اگر نشود.علتش هم هر چه باشد، باشد.بعضي كارها آن‌قدري خوب هست كه اگر نتوانيم انجامش دهيم نبايد از فيض فكر كردن به‌ش محروم كنيم خودمان را.دارم به اين فكر مي‌كنم كه...
***
وقتي آدم متوجه دور و بري‌هايش مي‌شود كه تعادلش را از دست دهد و به جاي زمين روي دست دوستانش نگه داشته شود.اين هم از بركات عدم تعادل است. والبته دور و بري‌ها.
دور و بري‌ها و دوستان! ممنون...
***
فكر كردم كه اگر اين «من» رها نمي‌كند و «لايمكن الفرار...» است شايد مي‌شود يك جورهايي عوضش كرد.نمي‌دانم بتوانم يا نه اما مي‌خواهم پس دعا كنيد.دعا كنيد باران ببارد.دعا كنيد «من» چترهايش را ببندد و زير باران برود شايد شسته شود.اگر اين باران ببارد...چه مي‌شود.آب زمزم پيشش قطره‌اي است.آن‌هايي كه با زمزم طاهر نمي‌شدند زير اين باران‌ها مطهِر شدند.بيابان‌ها هميشه له‌له باران‌خواهي‌شان را توي چشم‌هاي خشكشان اشك مي‌ريزند.
***
ياد اين افتادم.هر وقت سر در مدرسه‌مان اين را مي‌بينم و مي‌خوانمش شرمم مي‌شود.حُبش هم آدم مي‌سازد:
«فيه رجال يحبون ان يتطهروا...»
***
اگر كسي اين حال را يك بار تجربه كرده باشد مي‌فهمد چه مي‌گويم.وقتي مي‌شوني كه يكي چنان سخن مي‌گويم و با سخن خودش اشك مي‌ريزد و متأثر از عشقي است كه نمي‌شود پنهانش كرد آن وقت است كه ناخودآگاه قطره‌اي داغ سر مي‌خورد و مي‌چكد روي گونه‌ات.گونه‌ات داغ مي‌شود و سرخ.فكرش را كه بكني مي‌فهمي كه درست نمي‌داني اين اشك چه‌كاره بوده.نه سر از آن عشق در مي‌آوري و نه...شايد براي خودت باشد.چه مي‌شود اگر بچشي اين حس را...!
***
آن طرفي آن‌قدر اسير است كه فكرش هم به اشك‌هاي تو نمي‌رسد تا بگويد:«در نظربازي ما بي‌خبران حيران‌اند...»تو هم نمي‌خواهد بپرسي كه بشنوي:«درد عشقي كشيده‌ام كه مپرس...»نكته‌اش توي همان «مپرس»ي است كه آخرش آمده.حكايت‌هاي «مگو» را نبايد پرسيد!
***
خواستم اين بار از هر دري سخني باشد و به عبارتي كشكول كه حرف به اين‌جا كشيد.جايي كه اسم دوست است جايي براي ديگري نيست.
همين «من» هم اگر طالب شود مي‌تواند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:28  توسط محمدهادی  | 

مصاحبه

1/1/1388 يعني اولين روز سال براي اولين ديدار نوروزي راهي شديم.مدتي گذشت تا آدرس را پيدا كنيم.ظاهرا قرار مصاحبه‌ي ما در ميان ديدار عمومي كه بيش‌تر حال و هواي عيدديدني داشت قرار گرفته بود.مدتي منتظر مانديم تا نماينده‌مان مراجعات مردمي را پاسخ بدهند و جمعي از ميهمانان‌شان را راهي كنند.به هر صورت وقتش رسيد و صحبت‌ها شروع شد.اگرچه تازه حرف‌ها گل‌انداخته بود و زمان بيش‌تري مي‌طلبيد اما هر از چند دقيقه‌اي پيغامي مبني بر پايان وقت يا انتظار عده‌اي از مهمانان مي‌رسيد كه باعث شد حكايت را ناتمام رها كرده و دفتر را به پايان برسانيم.تقريبا همه‌ي سوال‌ها راپرسيديم اما شايد اگر وقت بيش‌تري بود بحث‌ها را فراتر مي‌برديم و بيش‌تر از مجلس و كميسيون و فراكسيون و...مي‌پرسيديم.در ميان مصاحبه گاهي بازار يادداشت‌ها داغ مي‌شد و گاهي هم به دليل ورود به مباحث غير عمومي!و بنا به نظر آقاي دهقان ناصرآبادي، لازم شد مطالبي بدون ضبط ياد شوند و در همان‌جا بمانند.
نتيجه‌ي تلاش جمعي از «كازرون نما» و همكاري آقاي دهقان و همراهان‌شان مصاحبه‌اي شد كه مطالبي جديد و قابل تأمل را شامل شده.
اين هم از مصاحبه:

مصاحبه‌ي اختصاصي سايت «كازرون‌نما» با «غلامرضا دهقان ناصر آبادي»، نماينده‌ي شهرستان كازرون در مجلس شوراي اسلامي

***
از هر چه بگذريم.دنبال چيزي مي‌گردم كه حرفي بزنم كه...نمي‌دانم درست.دارم به اين فكر مي‌كنم كه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط محمدهادی  |