
بسم الله الرحمن الرحیم
..::آفاق::..
پیش از اینت بیش از این اندیشهی عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهرهی "آفاق" بود
بیوگرافی نویسنده وبلاگ آفاق :
نام :
محمد هادی
نام خانوادگی :
علی بابائی
متولد :
دوم شهریور 1368 هجري خورشیدی
21 محرم 1410 هجري قمری
24 آگوست 1989 میلادی
محل تولد :
کازرون
محل سکونت :
قم -فعلا-
اشتغال :
تحصیل
----------------------
در خَم ِ كوچهي انفُس هم كه باشم ميخواهم مسافر آفاق ِ وجود تو شوم!
"Give me a five"
ترجمه:
گيو مي اِ فايو!!!
با دستهاي "يك" د ل نميشود "دو" زلف گرفت... باور كن!
(هندوانه فروشي كه نيست!!!)
---------------------------------------
بعد نوشت: «خلاصهي همهي رنجهاي ما اين است...»(ر.ك.فاضل)
تكرار: جبر حجاب در جمهوري اسلامي؛ يك بام و دو هوا! (همين يادداشت در كازرون نما)
نذري: اربعين يعني ۴۰اُمين... به دلم افتاده تا اربعين ِ زيارت عاشورا همه چيز درست ميشود... ان شاء الله...
سينهام تَنگ ميشود. قلبم چنان تقلايي ميكند، گويي بناست بيرون بجهد. نفسهايم به سختي راه مييابند. هر نفس كه فرو ميرود بغضي تمام گلو را سد ميكند و چون بر ميخيزد با نالهاي آهسته شايد اشكي فرو بچكد. سينهام چونان قبض شده كه ميپندارم نعمتي چون شرح صدر نيست! به سختي "آه"ي حواله ميكنم به نشانهي كوهي كه روي سينهام سنگيني ميكند از غم. گاهي كه راهي نيست، اشكها پناهياند براي آرامش. و گاه همين چكيدن اشكها چنان سنگيناند كه ميپندارم از عهده خارج است كه يك بار ديگر ببارم و حكما دل است كه ميخواهد فريادي بزند كه كوه ِ روي سينهام را آب كند. و گاه همين فرياد هم مانعي دارد كه نميدانماش! سينهام تَنگ ميشود. شايد گمان كنم كه به پايانم رسيدهام.
آرام و سخت دست بلند ميكنم و روي سينه ميگذارم. الا بذكر الله تطمئن القلوب ميگويم و سرد و سنگين "آه" ميكشم. استرجاع ميكنم آهسته: «انا لله و انا اليه راجعون» باز "آه"...
--------------------------------------------
بعد نوشت: «استرجاع» توي لغت يعني طلب بازگشت. اصطلاحش يعني آيهي شريفهي «انا لله...»
همچنان بعد نوشت: اگر گمان ميكني نااميدانه است اين نوشته، گمانت غلط است! فكري كن براي د ل ت!
نه چندان بي ربط: «انگاري رسيدن ِ من به تو داره قصه ميشه...»
بعدتر نوشت: جبر حجاب در جمهوري اسلامي؛ يك بام و دو هوا!
*شب جمعه: هر چه فكر ميكنم يادم نميآيد آخرين بار كي "كميل" خواندهام! به "ندبه" ميانديشم و اينبار شك ميكنم كه تا حالا خوانده باشم!
*صبح جمعه: "ندبه" پيشكش آنها كه ندبهشان پر ندبه است! نماز صبح را هم خواب ميمانم! شرمم ميشود پيامك انتظار بفرستم! پيام فلسفي-عاشقانه(!) ميفرستم براي چند نفري!
*ظهر جمعه: فكر ميكنم تا آخرين نماز جمعه را يادم بياورم... مطمئن نيستم! ياد حديث معروف "سه جمعه..." ميافتم و ميروم براي نماز جمعه. سجدهي ركعت دوم است كه ياد يك "جوك" ميافتم و كلي خندهام ميگيرد! نيمهي سنتي ذهنم "آه"ي ميكشد و نا اميدانه ميگويد:«نمازتم به درد خودت ميخوره» كلي فكر از نيمهي مدرن ميگذرد. نيمهي مدرن ذهنم خفقان گرفته؛ هيچ نميگويد!
*بعد از ظهر جمعه: سري ميزنم به چهلم منتظري. خبري نيست. همهي لباسهايم مال خودم هستند. كاملا شخصي!
***جمعه: دارم فكر ميكنم كه چرا هر چه ميگردم آهنگ «جمعه»ي محسن يگانه را پيدا نميكنم!
---------------------------------------------
شبيه بعد نوشت: آدمي كه آن چند خط بالا را نوشته چه طور ميتواند "بعد نوشت" افاضه كند!
بعد نوشت ندارد!
زل ميزنم توي چشمهاي رؤيايت. به آينه. نه آنم. نه آن آدم قبلي كه توي آينهي چشمهات ميديدم... من نه آنم كه (نـ)ـميشناختيام!
شايد اين پايان آن "من" است... شايد...
-----------------------------------------------------
بعد نوشت: «هيچ كس نيست به جز آينه صادق با من/نيست در آينه آن عاشق سابق با من»(فاضل نظري)
همچنان بعد نوشت: وقتي تو را توي د ل م حس ميكنم، جايگاهم را لا اقل در خوشهي يازدهم ميبينم!!!
*گمانم اين پست نا تمام است... شايد تكميل شود... شايد ادامه دارد...!
امروز شديد حس قلم به دست گرفتن درونم ميدود. از وقتي اين صفحه كليدها هووي قلمم شدهاند يك دل ِ سير ننوشتهام... با دستم و با قلمم!
***
دلم ميخواهد خانه بودم و ميرفتم بالاي كمد و همهي قابهاي لوح تقديرهايم را كه آنجا تَلانبار شده را ميديدم و ميخواندم. گمان نكنم بين نوشتههاي الواح تقديريه(!) وصفي اينقدر تمجيدناك(!) پيدا بشود. پس توي ذهنم قاب ميگيرم اين جمله را به عنوان بهترين لوح: «قشنگ مزخرف ميگويي!» (با اين تمجيدهايت بيشتر دوستداشتني ميشوي برايم!)
------------------------------------------
بعد نوشت: باز "هم" امشب شب ِ "مهتاب" بود انگار!(خودت گفتي!) نخواستي چيزي از نوشتههايم را پاك كنم. گفتي امشب به روز شوم، لابد تا تلخي ِ «سياه» ته ِ گلوي ِ روحمان را اين قدر نيازارد! تا شب ِ «علي»...(اين "هم" به مخاطب خاص بود!)
همچنان بعد نوشت: يك نوشتهي منطقي و البته دلچسب و خواندني از يك دوست(اينجا)
