یه کم آروم تر.به کجا چنین شتابان...!!!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چی شد...!!!
یه نگاه به قسمت آرشیو وبلاگ آفاق این نکته رو یاد آوری میکنه که آفاق داره یازدهمین ماه فعالیت خودش رو سپری میکنه.طبق عادتی که دارم هر از چند گاهی یه نگاه به پشت سر میندازم تا ببینم کجای کارم! مدتی پیش که بنا به همین دلیل داشتم آرشیو آفاق رو ورق میزدم دیدم که سراسر تغییر و تحول بوده.نمیدونم خوب یا بد ولی خیلی تغییر مشی داده. وقتی آفاق رو ساختم و از حدیث عشق به مقصد آفاق اساس کشی کردم تو ذهنم این بود که فقط از مسائل اخلاقی بنویسم.البته نه اون چیزهایی رو که خودم دارم از اخلاق بلکه اون چیزایی رو که میدونم و میخونم ولی برام عمل بهش سخته رو بنویسم تا یه عده هرچند هم کم دورم جمع بشن شاید به این واسطه خودم هم بتونم به یه جایی برسم یعنی بتونم بهش عمل کنم.تا یه مدت همین طوری بود تا اینکه نمیدونم چرا ولی به این نتیجه رسیدم که باید در مورد مسائل مختلف بنویسم.یادمه غدیر پارسال بود.بعد از مدتی که به واسطه کارهای زیاد و البته مسائل شخصی آفاق به روز نشد تصمیم گرفتم جبران کنم.به همین خاطر حدود یک ماه رو بدون وقفه-هر روز-آپ کردم.توی این مدت تقریبا آفاق شده بود روز نوشت و البته بی شباهت هم به وبلاگ هایی که گالری دانلود راه انداختند نبود.علت این که شبیه روز نوشت شده بود این بود که اولا : نمیشد توی یه روز مطلبی رو در قالب مقاله یا چیزی شبیه به اون آماده کرد و ثانیا :اولین وبلاگ روزنوشت کازرونی-متعلق به مهدی صنعتی-راه اندازی شده بود که من رو شدیدا محب ادبیات ویژه خودش کرده بود(ادبیات اکثر روز نوشت ها به سبک محاوره فارسی و با موضوعات روز مره است).علت این هم که زیاد دانلودی شده بود این بود که خیلی از حس و حال ها رو نمیشه با نوشته منتقل کرد ولی با صوت و تصویر کار راحت تر میشه و این امکان به دولتی پرشین گیگ میسر شد.اما بعد از مدتی که من وارد جریان عادی زندگی شدم و مسلما این امکان که هر روز ولو با یه سلام به روز کنم نبود فاصله ای بین من و آفاق افتاد که باعث شد تا مدتی نه چندا کم و نه چندان زیاد به روز نکنم.اما حالا که به وبلاگ خودم نگاه میکنم به این نتیجه میرسم که تجربه یک سال و اندی در وبلاگ نویسی-حدیث عشق و آفاق-کمک زیادی به من کرده ولی تاثیر این مدت نه چندان کوتاه در نگرش من به وبلاگ این بوده که باید زندگی عادی خودم رو اصل قرار بدم و در کنارش اگه بشه وبلاگ هم بنویسم.چی فکر میکردم چی شد...!!!
یه کم آروم تر.به کجا چنین شتابان...!!!
امروز ششمین روز ازش میگزره.چه قدر زود گذشت.چرا همیشه بعد از گذشتن به یادش میفتیم.روز سوم بود که آقای صالحی که توی مسجد تعقیبات میخونه به جای دعای روز سوم اشتباها گفت:دعای روز بیست و سوم.یه لحظه یه حس عجیب بهم دست داد.رفتم روز بیست و سوم یعنی روزی که شبهای قدرش تموم شده و دیگه رمضان تو سرازیریه.چرا که نه! همین امروز فکر کنیم که امروز آخرین روز ماه مبارکه.دیگه داره سفره مهمونی جمع میشه.هر چی در توان داریم بزاری تا نهایت استفاده رو ببریم.اما حقیقتا این شش روز هم خیلی زود رفت آخه من عقبم درست اما خیلی داره زود میگزره.خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه.راستی ما رو هم توی این روز ها و شبها فراموش نکنین.





