تبليغاتX
پُر از آفاق

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

رقصی چنین میانه ی میدانش آرزو بود...

رقصی چنین...!!!می دانم که به آنچه آرزویت بود رسیدی.مگر تو نبودی که می گفتی:"رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست".رقص چنینت را این چنین نشان دادی.خدایت بیامرزد...شاید بهتر است بگویم خدایمان بیامرزد.امشب بود که دیدم که می گفتی:"ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا..."

راستی یاد چمله ای افتادم.خیلی به دلم نشست:"شهادت هنر مردان خداست...کاش ما هم هنر مند می شدیم."

حالا من می گویم:دکتر کاش از همان سرزمین حیاتی که هستید نظری بر ما می کردی و از آن آب حیاتی که نوشیدی بر کام ما می ریختی."

راستی دکتر آنجا یعنی در سرزمین حیات،تو را چه می نامند.بعید می دانم دکتر صدایت کنند.شاید "مصطفی".

می دانم که امثال من تا آخر عمر هم تقلا کنند "مصطفی چمران" نمی شوند اما حقیقت این است که وقتی دلمان از دود و دم می گیرد یاد آرزوهامان می افتیم.همین رقصی"چنین"آن هم "میانه ی میدان"

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:17  توسط محمدهادی  | 

شاید حساب تر از حساب-نامه ای به مسعود هوشمندی(در هزینه ی تبلیغاتی نماینده مان)

 

با عرض سلام خدمت شما

به دلیل اینکه به واسطه ی مطلب(حرفی حسابتر: برگرفته از نظرات داده شده در آفاق پیرامون “هزینه نماینده مان”)علاقهی شما را به مطلب خود دیدم لازم دانستم نکاتی را از دل این متن بیرون کشیده و جهت روشنگری شما و خوانندگان مطلبتان بنویسم.

1.بنده همان گونه که شما متوجه شده اید اعتقاد دارم که آقای دهقان هرچند منتخب من نباشد ولی چون از ناحیه مردم انتخاب شده و این انتخاب مورد تایید نهاد های نظارتی بوده پس نماینده من به عنوان یک شهروند است.اما نمی دانم بر فرضی که من نوعی صداقت وی را زیر سئوال ببرم چگونه دلالتی بر عدم پذیرش نمایندگی ایشان دارد.

2.اطلاع از پیشینه ی طنز نویسی و طنز گویی من احتیاجی به شناخت نزدیک ندارد بلکه این مقوله در اکثر نوشته های من موج می زند ولی به طور خاص اگر در آرشیو موضوعی آفاق مطالب طنز را انتخاب کنید طراحی های دیگر من را به علاوه مطالبی که در قالب طنز نگاشته ام می بینید.

3.اگر واقعا به دنبال حقیقت می گردید و می خواهد نظراتی را که ذیل این مطلب بوده به احساسی و غیر احساسی تقسیم کنید حتما نظر حقیقت جو نیز به نظر دو نفر دیگر ملحق می شود نه به عنوان یک نظر منطقی معرفی می شود.

4.آقای هوشمندی این قدر مطلب را بلند نوشته اید و مسلما اگر کسی در خواندن آن کوتاهی کند و نظر دهد ناراحت می شوید.مطلب من متن زیادی نداشت اما اگر دقت می کردید متوجه می شدید که دو تیتر دارد و دومی به تکذیب آقای دهقان در مورد هر گونه اسپانسر برمی گردد.حال یا متوجه این تیتر نشده اید که مقصرید چون چیزی را که دقت نکرده اید نمی توانید نقد کنید.و یا از خود آقای دهقان بیشتر سعی در تبرئه ی ایشان دارید و یا معنای حامی مالی(اسپانسر)را نمی دانید.چرا که شما برای مبرا دانستن ایشان می گویید:" ...ممکن است از اینگونه قوم وخویشان دیگران هم داشته باشند"این سخن را وقتی می گویید که می خواهید بگویید محال نیست 13 میلیون هزینه از طرف خود دهقان باشد و بقیه از طرف بقیه.سئوال من این است:حامی مالی کیست؟ آیا باید حتما قرارداد نوشته باشند تا حامی مالی قلمداد شوند؟

با توجه به این نکات متوجه می شوید که نقدتان از اصل خطا است.

5.باز هم می گیم که شما سخن ما را نفهمیده اید.ما کجا ایشان را به فساد مالی متهم کرده ایم که شما از اصل برائت و صحت و پیشینه ی وی می گویید.این اصول را من هم می دانم.من آنچه می بینم را می گویم.قضاوت با شمای مخاطب.

6.باید بگویم که من به هیچ عنوان توهین نکرده ام و خود را از عبارت شما(چرا ما سعی بر این داریم عمل خودمان را مثبت ودیگران را ننگین جلوه دهیم)مبرا می دانم.

7.این که می گویید عملکرد مهم تر از چگونگی انتخاب است را قبول ندارم چون چگونگی انتخاب خشت اول عمل است.ضمنا آیا صداقت از چگونگی انتخاب است یا از عمل؟!!!

8.به عنوان حسن ختام نیز چند تیتر را که احتمالا در این قضاوت بی کیفیتتان تاثیر دارد بیان خواهم کرد.البته باید بگویم که شما از قضاوت می دانید به این معنی نیست که دیگران نمی دانند.اگر شما حقوق را در کتاب حقوق خوانده اید کسانی نیز در کتب فقهی خوانده اند.

تیتر ها:

-دهقان:هزینه ی انتخاباتی من بین13 تا14 میلیون بود.

-دهقان:هیچ حامی مالی نداشته ام(بیشاپر-پس از انتخابات)

-خود کار برشور و دیگر تبلیغات دهقان با عنوان ستاد مردمی هدیه داده می شد.

-در ستاد یکی از کاندیدا های دیگر از جمع آوری کارتهای رنگی عکس دهقان در محوطه ی مقابل ستاد و داخل ستاد در دو نوبت بیش از 100 قطعه کارت(دعای ایام)یافت شد.

-هر شماره ی سیاه و سفید روزنامه ای بیش از 120 تومان برای خود نشریه تمام می شود(هر نسخه)

-دهقان(در یک جلسه خصوصی):پول خودم است حلال و طیب و طاهر.می دهم مردم بخورند(قبل از انتخابات)(نقل به مضمون)

-دهقان:من تا کنون یک ریال از جیب خود خرج نکرده ام(مسجد مدرسه-حدود2روز قبل از انتخابات)

 

و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 16:49  توسط محمدهادی  | 

هزینه ی تبلیغاتی نماینده مان

غلامرضا دهقان ناصر آبادی:

هزینه ی تبلیغات انتخاباتی من بین ۱۳ تا ۱۴ میلیون بود.
هیچ حامی مالی نداشتم.
(بیشاپور)

اما نقطه نظرات سهل و ممتنع طراح دست انداز و این طناز طنز پرداز در قاب یک تصویر...

هزینه ی تبلیغاتی نماینده مان

باور کنید یا باور نکنید هم چنان در انتظار نقطه نظرات،کلمه نظرات و سطر نظرات شما هستم.

طراح دست انداز (آفاق)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:52  توسط محمدهادی  | 

بالاخره دل، نوشت...

می شود بعضی وقت ها نشست جلوی مانیتور 15 اینچ رایانه و به جای دست ها به دل گفت که :"بنویس".آن وقت شاید هم دل نوشت بشود آن جوری که خواننده ها می خواهند و هم پستی به پستهای وبلاگت اضافه شود.انکار نمی کنم که خواندن متن های نجف زاده بی تاثیر نیست اما دلم هم خیلی وقت بود که منتظر نوشتن مانده بود.

خیال نکنید این حرفها حرف من است.خیال نکنید این حرفها حرف من نیست.این حرفها حرف"دل"من است.

دلم می گوید(می نویسد):مگر دل چه گناهی دارد که حق ندارد بگیرد؟ وقتی گرفت چرا حق ندارد بگوید؟ وقتی گفت چرا حق ندارد بنویسدشان؟ وقتی نوشت چرا نباید بگذارد همه ی با سواد ها بخوانند؟ گناه دل چیست.تازه دل هرچه پر گناه تر باشد بیشتر می گیرد و می خواهد درد دل کند.شاید اگر حالا بگویم که یک-دو قطره اشک هم در چشمهای درشتم حلقه زده بد نباشد.تازه همه هم باور می کنندئخوب پیازداغی هم می شود.اما واقع این است که هروقت که دل می گیرد که بغض نمی آید و هر وقت بغض می آید که نمی ترکد تا اشک ها دانه دانه یا گلوله گلوله یا شر و شر بچکد،آن هم روی صفحه کلیدی که به خاطر عرق سر انگشتانمان چسب حروف فارسیش کنده شده(کم و بیش).نمی دانم چرا ولی یاد یکی افتادم.متاهل بود.می گفت مگر همسرم چه گناهی دارد که باید محبوس باشد و من هم بخواهم وقت نگذارم برای او.بگذریم.از این جهت یاد او افتادم که می خواستم بگویم: دل من چرا حق ندارد برای لحظه ای از من بیرون بزند و بگوید آنچه را در خود ذخیره کرده.خودش هم این قدر بی موالات نیست که همه چیز را بگوید.کم و بیش شعور دارد و می داند که نباید و اصلا نمی شود همه چیز را گفت.خودش این قدر را می فهمید.

حالا که فکرش را می کنم یادم می آید که انگار یادم رفته بود که این دل من هم دل است.دل دارد.دوست دارد درد دل کند.تذکر دادند.من هم ظاهرا یاد آمده.

باشد.بیشتر "دل نوشت" می گذارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:46  توسط محمدهادی  |