تبليغاتX
پُر از آفاق

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

آغاز از پایان

حُسن ختام این ضیافت بزرگ الهی، می‌شود عیدی بزرگ.عیدی که مُهری می‌شود تا پایان را اعلام کند.صبح روز عید.می‌رویم از میزبان ضیافت تشکر می‌کنیم:«الله اکبر.الله اکبر.الحمد لله علی ما هدانا.و له الشکر علی ما اولانا».سپاس می‌گویی از این‌که 1 ماه در میهمانی به سر برده‌ایم.شاید آنان که بیشتر استفاده برده‌اند، گونه‌هاشان نم بر می‌دارد.چراکه فهمیده‌اند چه تمام شده.دستمان به آسمان می‌رود و باز می‌گوییم:«الله اهل الکبریاء والعظمة و اهل الجود والجبروت...».شاید در ذهن‌مان می‌گذرد که با خدا می‌گوییم:«ضیافت یک ماهه اگرچه پایان یافت اما میزبان که پایان نیافته است.خدا دعوت‌مان کرد.نه به سفره‌اش.بل‌که به خودش.هم‌آن جایی که یک بار آمدیم.زمانی که از خودش دمید.»بر می‌گردیم که:«انا لله و انا الیه راجعون».خوشا به حال کسانی که خودشان به«الله»شان رجوع می‌کنند، پیش از آن‌که عقربه‌های ساعتِ عمر پیر شوند و زمین‌گی.مثل هر سال دعوت شدیم به اصل‌مان، به خدای‌مان، به فطرت‌مان.و آن‌که از این میوه‌ی فطرت‌ش لذت برد، دیگر برنمی‌گردد به این‌جایی که با او غریبه است.و آن وقت عیدش، عید است و فطرش، فطر.جشن است درونش.و در عرش که یکی برگشت.عجب فطرتی و عجب فطری!
همه جمع‌اند.صفوف بسته شده.شانه به شانه.خودش صحرای قیامتی است.اگرچه نه«یفر المرء من اخیه»دارد و نه«یعرف المجرمون بسیماهم»اما پایانی است بر مسابقه‌ای همه‌گیر.مسابقه‌ای که در آن هر کس جایی یافت و جای‌گاهی.در تحف العقول از حسن بن علی-علیه السلام-این چنین نقل شده:«یقینا خداوند ماه رمضان را میدان مسابقه‌ای را برای خلق خود قرار داده است که به وسیله‌ی طاعت او به سوی خشنودی‌اش بر یک‌دیگر سبقت جویند.پس گروهی از مردم پیش جستند و پیروز شدند و گروهی دیگر کوتاهی کردند و نومید و ناکام گشتند.»این‌جا محشری می‌شود که برنده‌گان و به مقصد رسیده‌گانش از درون مسرورند، اگر چه دل‌شان تنگ شدا برای مقصد و مقصودشان و بغضی گلویشان را می‌نوازد.و جامانده‌گان و بی‌چاره‌گان، غمی به وسعت یک سال انتظار را در پس چهره‌ای قایم کرده‌اند که شاید بشّاش بنمایاند.عجب قیامتی است.شاید خدا هم از غفلت«من»ها دلش بسوزد.طوری که اگر«من»بود، اشکش سرازیر می‌شد.
می‌خواستم بگویم هرجای راهیم، هر جای‌گاهی داریم و هر نقطه‌ای که رسیده‌ایم، برنده یا بازنده‌ایم،خدا تمام نشده.هم جای تعالی هست و هم جای سقوط.می‌تواند این پایان، آغازی باشد برای‌مان.می‌توانیم باز هم به خدا برویم.ناخوانده برویم که همیشه او ما را خوانده است.«یا علی» بگوییم.در هم‌آن پایان شروع کنیم که راه، طولانی است.شروع کنیم و بگوییم:«...و اهل العفو و رحمة و اهل التقوی و المغفرة...»

لینک خلاصه مطلب در کازرون نما:
http://kazeroonnema.ir/fa/pages/?cid=456
لینک متن کامل در کازرون نما:
http://kazeroonnema.ir/fa/pages/?cid=453

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:7  توسط محمدهادی  | 

شبی بدون حرف

این شب‌ها بدون حرف است.شاید یعنی نباید حرف زد در این شب.آخر شبی که رفتی که با یکی حرف بزنی بالاتر از همه، چرا باید با من و امثال من سخن بگویی.حرف فقط با صاحبت.حرف زدن با اغیار ممنوع.این شب‌ها شب بدون حرف است.شاید یعنی این که نباید از این شب‌ها حرف زد.نباید گفت چیزی را که نمی‌توان از حق مطلب برآمد.نمی‌شود از قافِ قدر هم حرف زد.این شب‌ها بدون حرفند.شاید یعنی این که...نمی‌دانم.خودم هم نمی‌دانم یعنی چه! اصلا همیشه در نوشته‌هایی که اول عنوان انتخاب شود و بعد حروف به هم پیوند بخورند همین می‌شود.نمی‌توان از این هم حرف زد.اصلا همین بی حرفی می‌طلبد که یک خط هم ننویسم.چه کنم که اگر ننویسم هزار و یکی-بل‌که بیش‌تر-حرف از قِبَلش بیرون می‌زند.باید حرف بنویسم از این چیزی که بدون حرف است.این را که گفتم یاد غذاهای سحری افتادم.همان‌هایی که بر سرش دعوا می‌شود.یا ساندویچ افطاری که پنیرش از نان بیرون زده و سرک می‌کشد.شنیده ام فست وود هم به مساجد راه یافته در این ماه مبارک.چه‌قدر سخت است حرف زدن از این «بدون حرف» که بعد از هزار و 4صد و اندی سال هنوز کلی از حرف‌هایش مانده روی زمین و یکی نیست که بر دارد و بر گوش‌مان یاسینش را بخواند.راستی یادم آمد یک چیزی.شاید یعنی این که کسی نمی‌تواند آن‌چه درخورش است را بگوید.بدون حرف است این شب.-حالا که برگشتم و مرور کردم انگار این حرف را قبلا نوشته ام.چه‌قدر بی حرف است که به تکرار می‌کشد-.
چه می‌دانم.فکر می‌کنم کار به «الکلام یجر الکلام» کشیده.این یعنی نهایت بی‌سوادی.یا شاید هم عبار دقیقش «نهایت بی حرفی» باشد.هر طور باشد این حرف‌ها مرا کشیده اند تا هر چه می‌گویم برسد به همین «بی حرفی».
حالا که به این جای بی حرفی‌ها رسیدم نمی‌توانم نگویم از چشم‌هایی که التماس کردنشان را پاسخ نمی‌دهند.دیگر «ضربت»و«سیلی»و«گودی قتل‌گاه»و...هم غیرت چشمه‌شان را به جوش نمی‌آورد.آن وقت التماس می‌کنی از خدا و در دل به خود امید می‌دهی که به اندازه‌ی بال مگسی(!)...بعد از آن هم از این بابت که نمی‌شود کلاه سر دل گذاشت-چون دل، دل دارد و نه سر- می‌گردی و تک‌تک لقمه‌ها و حرف‌ها و افعال دو-سه روزه‌ات را می‌کاوی تا چیزی پیدا کنی شاید خودش بشود باعث این که وقت گفتن «بک یا الله» انتظار «بالحجة» را نکشی و بعد از آن هم شاید به واسطه‌ی قرآن روی سرت یک سال انتظار «بک یا الله» را با انتظار «حجت» بیامیزی.
دیگر نمی‌خواهم بگویم از روضه‌هایی که خود مداح هم از او گریه نمی‌کرد یا از «حسین»ی که آخر مراسم، مداح می گفت و بین«ی»و«سین»آهنگ طبیعت را می‌نواخت و مرا به یاد رابینهود می‌انداخت.

این بی حرفی پر از حرف است.کلی حرف نگفته ماند که بگویم.و کلی بی حرفی که اگر یک بسته کاغذ سفید هم به جایش بیاورم باز هم کم است.این نوشته شاید دلم را ساکت نکند ولی دوستانم را راضی می‌کند.اصل حرف این بود:عجب شبی است.این شب حرف ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:2  توسط محمدهادی  |