تبليغاتX
پُر از آفاق

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

شرط

این یک قانون است.اگر کسی مثلا ضربه‌ای به سرش بخورد و به کما برود و در همان حالت صدایی را بشنود یا بویی را استشمام کند، بعد از این‌که از کما در آمد اگر همان صدا یا بو یا... را دوباره دریابد، احتمال رفتنش به کما زیاد است.
این یک قانون است.قانون شرطی شدن.
***
توی گلویم رسوب شده و بالا نمی‌آید.توی گلویم همه‌ی گفته‌های ناگفته رسوب شده عین کتری‌تان که دیگر بخارش بالانمی‌آید ولی بی‌بخار نیست.اما باید راهش باز شود.عمیق نفس می‌کشم...
دنبال حرفی گشتم که بگویم.میان رسوبات قلبم قدم زدم دنبال چیزی برای گفتن که فهمیدم شرطی شده‌ام.
شرطی شده‌ام به نوشتن.شرطی شده‌ام به گفتن.باز جمعه آمد...اشتباه نکن.نه می‌خواهم از صبح جمعه بگویم و ندبه‌هایی که نخوانده‌ام و نه از عصر جمعه و هوای سنگینش در این عصر که آوار می‌شود روی سرم.جمعه یعنی همان روز تعطیلی که بهانه‌ای شده برای گشتن به دنبال بهانه‌ای برای نوشتن.
شرطی شده‌ام به نوشتن.شرطی شدن هم خودش خوب بهانه‌ای است،به شرطی که...
***
از هرچه «شرط» است شاکی شده‌ای.حق داری.همه می‌خواهند شرط بگذارند.هم مشتری هم خریدار.هم در جلسه‌ی خواستگاری و هم در وقت طلاق.اصلا این شروط از کجا آمده.اگر نبود قاعده‌ی «المؤمنون عند شروطهم» که شرط و شروط و مشروط و اشتراط را به گور خانواده‌گی‌شان می‌فرستادم و بعد هم در مراسم ختم‌شان بدون شرط دعوتتان می‌کردم.
***
شرطی شدن گاهی بد است.مثل همین که شرطی شده‌ام موضوعم را که «شرط» باشد مثلا، پشت سر هم تکرار کنم به اندازه‌ای که سر گیجه ‌می‌گیری و یاد سفرهای قدیم می‌کنی با آن اتوبوس‌های کذایی.حس می‌کنی حالت به هم می‌خورد.اشکالی ندارد.تو هم با اسم اتوبوس شرطی شده‌ای لابد.
***
فکر می‌کنم این حرف‌های زوری کار دستم می‌دهد.عین مهمان ناخوانده.به زور می‌نویسمشان.حس ندارند.عین همان شعرهایی که بعدا دنبال مخاطبشان می‌گردم.
فکر می‌کنم شبیه کبوتر شده‌ام.
فکر می‌کنم باید بس کنم چون دیگر هرچه شرط بود را گفته‌ام.
کلی شرط ماند روی دستم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 14:5  توسط محمدهادی  | 

یک نیم‌روز مثل دیروز

مشتری‌هایش را خوب می‌شناخت.مطمئن نیستم اما انگار مشتری‌شناس بود.بعید می‌دانم که با همه این‌گونه صحبت بکند.مخصوصا با آن پوشش چادری و مقنعه‌ای که چانه‌اش را گرفته بود.برای هر کسی این حرف‌ها را نمی‌زد.فقط وقتی پیراهن سفید با یقه‌ی دیپلمات را در کنار صورت نتراشیده‌ام می‌دید می‌توانست این‌گونه از کتاب‌ها سخن بگوید.اما چه می‌دانم شاید هم برای همه از کتاب‌های امیرخانی تعریف می‌کرد و کتابی که خودش نخوانده بود را فقط به خاطر توصیه‌ی مقام معظم رهبری-یا احیانا ره‌برِ داستان سیستان-،توصیه می‌کرد.این هم یک شیوه‌ی تبلیغ است.آن قدر ما را به صحبت در مورد کتاب‌ها مشغول می‌کرد تا بتواند کتاب‌هایش را بفروشد.باز هم خدا بیامرزد پدرش را با این کتاب‌ها.
خیلی تعجب کرد.خودم هم تعجب کردم.اما او از این که در پاسخ سئوال:«از امیرخانی چیزی خوندید؟» بشنود:«تقریباً همشو!» و من هم از "تقریباً"ی که گفتم.البته تصحیحش کردم و گفتم:«دقیقا همشو»
یادم می‌آید به آن کسی که در عراق یک هم‌زبان پیدا کرده بود و آن‌قدر هم‌دیگر را برادروار پذیرفته بودند که آدرس و تلفن را هم به هم داده بودند.حالا وسط یک هم‌چه جایی با این قیافه‌هایی که یکی‌شان را نمی‌شود تحمل کرد این‌چنین پوششی را باید خواهر دانست.آن قدر که از کوچک بودن غرفه‌شان با این همه کتاب گلایه کرد و او هم از دلی پر خون‌تر بگوید و بعد هم از همان نصفه اتاقی که درش نمازخواندیم بگوید.همان آلاچیق حدوداً دوازده متری که به همت مسئولین به زنانه و مردانه تقسیم شده بود!
اصولا در یک هم‌چه جایی با توجه به غربت شهرش و جمعیت زیاد، آدم می‌تواند راحت‌تر باشد.نگاه آشنایی در کار نیست.می‌شود در جواب دخترکی که با رفیقش بلند بلند حرف میزند و اسم صادق هدایت را می‌آورد یک فحش مذهبی(چیزی توی مایه‌های لعنت الله)حواله‌ی گور آن از دنیا رفته کنی بدون آن‌که بخواهی به چهره‌ی احتمالاً رنگ‌آمیزی شده‌شان نیم‌نگاهی بیندازی.اصلا می‌شود لواشک کرمانشاهی(!)که آخرش هم نفهمیدیم چه رابطه‌ای با «نمایش‌گاه بین المللی کتاب شیراز» دارد را دست بگیری و سق بزنی و راه بروی.می‌شود از جوان خوش‌قیافه‌ای با ریش لنگری و پرفسوری و دکتری و... کتاب حوزوی بخری بدون آن‌که زیر چشمی دید بزندت.
آن‌جا می‌شود از غرفه‌ی "سوره‌ی مهر" که کتاب‌های "نیستان" و "علم" و "عین.صاد" را هم می‌فروخت کتاب علیرضا قزوه را بخری با این‌که می‌دانی «مولا، ویلا نداشت» و اصلا به ذهنت هم نیاید که یکی می‌گفت:«انگار نه انگار که این‌جا جنگ شده»و بعد در مسیرت کتاب «از نخلستان تا خیابانِ» قزوه را محکم نگه داری تا خدای نکرده به «بوف کور» و «وغ وغ ساهاب» و مجموعه کتاب‌های «پائولو کوئیلو» نخورد و بعد تمثال مبارک «هدایت» و«شاملو» بخورند زمین و خاکی شوند.
***
بهش می‌آمد دانش‌جو باشد.از آن دانش‌جوهای پیرو.انگار همان‌هایی که لانه‌ی جاسوسی را کشف کرده بودند، آمده بودند و غرفه‌ی جنبی را که تبلیغ نستله می‌کرده تسخیر کرده بودند.چنان از حزب الله صحبت می‌کرد و عواید آن برای جمهوری اسلامی که مطالعه‌اش را بالا نشان می‌داد.کاغذهای جالبی هم چاپ کرده بودند:«شما هم با خریدن نسکافه ما را در کشتن کودکان فلسطینی یاری کنید[!]-روابط عمومی شرکت nestle».از بس غرق سخن‌وری بود فرصت نشد تشکر کنیم.
***
چند نشریه هم غرفه داشتند.«افسانه» پر خروش‌تر از بقیه بود.روزنامه‌ی مجانی قسمت می‌کرد.«طلوع» هم همین‌طور اما فقط یک متصدی داشت.«سبحان» مکانی بود که چند جوان در آن گعده گرفته بودند و نفهمیدم تحلیل عمل‌کرد احمدی‌نژاد را می‌کردند یا در مورد استیضاح می‌گفتند.کسی چه می‌داند شاید هم از اوباما می‌گفتند و یا از از این که چگونه دست یکی‌شان شکسته بوده!  یکی دیگر هم بود که اسمش را به یاد نسپردم.نه حرفی داشت و نه روزنامه‌ی صلواتی پخش می‌کرد.حقش بود خلوت باشد.
***
دیگر به آخر وقت نزدیک می‌شدیم و باید برمی‌گشتیم.دیگر نمی‌گویم از غرفه‌ای که فقط قرآن داشت و دیگری که آواز زنانه ای را به عنوان آموزش زبان به کودکان پخش می‌کرد و آن یکی که کتاب انتشارات خودشان را هم نداشت و این‌که یکی می‌گفت دوره‌ی کتاب‌های شهید مطهری نیست اما من دوره‌ی کتاب‌های خیلی‌ها را دیدم و این‌که بعضی‌ها انگار به گالری لباس آمده باشند به مانکن نگاه می‌کردند و نه قفسه. و یا این‌که بعضی در میان آن جو فرهنگی گور پدر و مادر و خود فرهنگ را یکی می‌دانستند و آن وسط جنس خودشان را عرضه می‌کردند و لابد مشتری هم داشتند.
***
همه‌اش تمام شد و من ماندم و چند کتاب جالب و جذاب که باید دنبال وقتی برای خواندن‌شان پیدا کنم و خاطره‌ی یک نیم‌روز مثل دیروز...
خدا را چه دیده‌ای.شاید ادامه داشته باشد...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:25  توسط محمدهادی  | 

مهم

«۶۶۶۶»
این عدد را شمارنده‌ی وبلاگم که حسابی از دست سایتش کلافه‌ام نشان می‌دهد تا بنشینم و سفیهانه به این شماره‌ی رند نگاه کنم و احتمالا به فال نیک بگیرمش.اصلا برایم مهم نیست که جمعیت جهان از مرز 6666666666 گذشته یا نه!
***
هنوز هم می‌دانم.آن قدری می‌دانم که انتظار نداشتی از من بخوانی به این زودی‌ها.اما باز هم مهم نیست.مهم این است که نشسته‌ای و یا به احتمال ضعیف ایستاده ای و داری این چند خط را می‌خوانی بدون آن که بدانی برای کیست و برای چیست.برایت مهم نیست.من هم برایم مهم نیست که چگونه می‌خوانی حتا اگر خوابیده بخوانی.غذا نیست که توی گلویت بپرد و... 
***
شاید بگویی مزه کرده به دهانت این گونه نوشتن.نه بار علمی دارد و نه وقت می‌خواهد و نه...باز هم می‌گویم که برایم مهم نیست.این بار شاید با خواندن کلمه‌ی «مهم» عصبی می‌شوی و چهار تا ابراز لطف آب نکشیده پرتاب می‌کنی به صفحه‌ی مانیتور و این حقیر قلم شکسته‌ی تایپیست.مهم نیست.
***
قرار بود چشمم را ناراحت نکند.گفته بودند که لامپ تصویر ندارد و صفحه اش از جیوه است و از این حرف‌ها.اما انگار جیوه‌هایش مانده بوده و بیات شده و یا به هر دلیل علمی و غیر علمی دیگر وعده‌ی فروشنده‌اش را عمل نکرده تا حالا.کسی چه می داند شاید عیب از چشم من است.مهم نیست که چشم‌هایم را می‌زند.از آن گذشته مهم نیست که جای خالی پولی که تازه تصویه حسابش کرده ام توی جیبم حسی شبیه به قلقلک را بازسازی می‌کند.نمی‌خواهم بگویم کم بوده اما آن قدر نبود که بگویم پول خون پدرم... کوتاه است مدتی که گفتم: می‌شویم کانه برادر بزرگه‌ی برادران کارامازوف که زد ابوی‌شان را نفله کرد.با همین کارها پدر کشی را باب می‌کنیم.
***
بگذریم از این ستاره‌ها(***)و حرف‌هایی که بینشان لم داده‌اند و چپ-چپ نگاه می‌کنند و روی اعصابت آرام قدم می‌زنند.برویم سر اصل مطلب(اما نه به اصالت حرف‌های خواستگاری):

آسمان هم بعضی وقت‌ها دوست دارد شکلک چشم‌های مرا در بیاورد.بغض می‌کند و بعد لب تر می‌کند و بعد آماده می‌شود تا زار بزند و بعد آرام لبخندی به اندازه‌ی غرش می‌زند و هم زمان چشمکی می‌زند و بعد یواش بغضش را قورت می‌دهد و دهان کوچک و زردش را باز می‌کند و پوزخند می‌زند که مثلا ول کن این غم را.
چه می‌داند که چه می‌گذرد؟ چه می‌داند که وقتی با باد نفس‌های آه‌آلود ابری از کرانه‌های قلبی دریای دل به سمت دریاچه‌ی خشکیده و پریشان چشم می‌آید و بعد صف می‌کشند و بعد هر چه صیحه می‌زنی و ناله می‌کنی ابرهایش بارانی ندارند و دل مردی بیل به دست می‌گیرد و بعد آه می‌کشی و سوزش لرزه بر اندام می‌اندازند و جمع می‌شوی و سعی می‌کنی زیر چند لایه لباس یخت را آب کنی.و بعد همه چیز تمام است و چشمی که تازه نم برداشته هنوز خون‌های لخته شده را از سطح دل نشسته‌اند و شک می‌کنی که با خون دل می‌شود نماز خواند و بعد با اکراه می‌روی تا بپرسی نماز باران را می‌شود به تنهایی خواند؟! روزه‌اش چه می‌شود؟خشکسالی بلا است یا امتحان؟
***
«...بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد»
این مهم‌ترین قسمت بود و آخرین...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:41  توسط محمدهادی  | 

شش پرده

می‌دانم.مي‌دانم كه مي‌گويي:"عجب!چشممان روشن!" و حتا مي‌دانم كه مي‌نويسي:"رسيدن به خير!مشتاق ديدار!(شايد يك"حاجي" هم پشت بندش بياوري محض احترام)ساعت خواب"(دقيقاً عبارت "‍ساعت خواب" را مي‌نويسي و در تايپ و حتا ويرايش دقت نمي‌كني كه-به قول اميرخاني در ارميا-صحيحش "صحت خواب" است و همين جور مي‌نويسي و مي‌گويي!
بگو...
***
ناراحت نمی‌شوم از این که بگویی بیکاری هم بد دردی است.حتا ناراحت نمی‌شوم وقتی می‌گویی و لحظه‌ای جای مرا نمی‌گیری تا بچشی مزه‌ی دیسکانکتی و ارور۶۹۱ و یا گشتن روی کیبورد کافی نت برای پیدا کردن نیم فاصله و گیمه و گاهی هم دنبال "گ".همین گاف ساده که هر روز اقلا ده-بیست تایش را می‌دهی و می‌دهم روی کیبورد و سیستم عربی مآب پیدا نمی‌شود.
بیچاره اعراب.اگر "گ" ندارند که گاف بدهند اوقات بیکاریشان و در حین کارشان چه می‌کنند؟!
***
صدای این آواز نامفهوم که توی کافی نت خیلی هم صدا نمی‌کند نمی‌گذارد یادم بیاید چه چیزهایی می‌خواستم بنویسم.باز هم خدا پدرش -و احتمالاْ جدش- را بیامرزد که به این سوی آب اکتفا می‌کند.
***
هر حرفی بزنی به یکی بر می‌خورد.این حرف ته ته دلم بود.جایی که دست هیچ کسی غیر از خودم بهش نمی‌رسد.یک چیزی توی مایه‌های پستوی خانه‌تان یا گنجه ای که بدون این که گنجی درش باشد می‌شود از اسرار خانوادگی‌تان.
هر حرفی بزنی به یکی بر می‌خورد.البته مبرهن است(از این عبارت‌ها بدم می‌آید)که "یک" موضوعیتی ندارد.خیلی وقت‌ها یک حرف به تیریج قبای خیلی‌ها ضربه بزند و همان خیلی‌ها بهشان بر بخورد.(تازه رفته‌ای توی بحر-یا احتمالا بهر- "تیریج" که غلط املایی دارد و بعد صدای مرا می‌شنوی که از توی پرانتز تشر می‌زند که علیکم بالمتون لابالحواشی و یا اگر فارسی ساز را نصب کنی می‌شنوی که بی‌خیال املا.دل‌نوشته است دیگر.دل که صوات-موات نمی‌خواهد)
***
هنوز "برادران کارامازوف" را ندیده‌ام.چه رسد به این که بخوانمش.خیلی دوست دارم بخوانمش.
هنوز "برادران کارامازوف" را نخوانده‌ام اما این قدر می‌دانم(به علم اجمالی)که بعضی وقت‌ها می‌شویم "کانه برادر بزرگه‌ی برادران کارامازوف که زد ابوی‌شان را نفله کرد".اگر متوجه منظورم نمی‌شوید مقصر نیستید.من هم مقصر نیستم.مقصر این دل صاحب زنده(در مقابل صاحب مرده)است که زبانش منحصر است به فرد.پس لطفا "(رجوع شود به من او).
***
این پرده‌ی ششم است.همان پرده‌ی آخر.راستی دقت کرده‌ای که چه قدر داستانیم(یا نمایش).فوقش یک داستان ضد قصه آن هم با مکتب سو پسا پست مدرنیسم(!) یا چیزی شبیه به آن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:51  توسط محمدهادی  |