
...لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الظالمین. لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ المستغفرین... لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الخائفین. لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الوجلین. لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الراجین. لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الراغبین... لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ السائلین...
...الهی انا الفقیر فی غنای، فکیف لا اَکون فقیراً فی فقری.الهی انا الجاهل فی علمی، فکیف لا اکون جهولاً فی جهلی(!)...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:43  توسط محمدهادی
|
«شیخ و مهتر قوم، کسی که مدار کارها بوجود او باشد» این تعریف بعدی (دوم) فرهنگ فارسی عمید است از قطب.هنوز هم معین را ندیدهام.
***
قطب یعنی بزرگ قوم.قومش هم مهم نیست.ولی انگار صوفی و درویشها بیشتر به بزرگانشان میگویند.به خاطر همین هم بعضیها فکر میکنند که قطب یعنی بزرگ صوفیها مثلا.
***
این به اصطلاح صوفی و درویشها هم خیلی عجیب هستند.چند وقت پیش کلیپ چندتایی از همین قطبهایشان را دیدم.کسی که نمیتوانست قرآن را درست بخواند نشسته بود و مریدها بهش سجده میکردند.یا آن یکی که با مریدهای مؤنثش هم مصافحه میکرد و دست هم را میبوسیدند.نمیدانم به چه مینازند؟
***
وقتی یک هفته میدانی که چه میخواهی بنویسی حِسّت متفاوت میشود.چیزی شبیه قلقلک فکر.انگار مغزت خواب میرود و مور-مور میشود.توفان میشود توی دلت و میخواهی بنویسی اما سعی میکنی صبر کنی.صبر کنی و انتظار بکشی.این هم یک شکل انتظار کشیدن جمعهها است.
***
آهنربا همیشه دو قطب دارد.نصفش هم که بکنی باز دو قطب میشود.
هر چه فکر میکنم این آهن ربا با قطبهایش چهقدر درس دارند و حرف میزنند و دریغ از این که گوشمان را بخارانیم.
کاش مثل قطب مثبت آهنربا بودیم.با همهی مثبت بودنش حاضر است قطب منفی را به جان بخرد.اصلا خیلی وقتها پیش قدم میشود تا منفی را جذب کند.
کاش لااقل مثل قطب منفیاش بودیم.با این که منفی است اینقدر معرفت دارد که از مثبت فرار نکند و همیشه خود را برای مثبت میداند و به سویش میرود.
کاش مثل آهنربا بودیم.هم مثبت دارد و هم منفی اما کنار هم.وقتی پای آهن میرسد هر دو همکار میشوند.هدف میشود آهن و میدوند.لازم نیست توی کار هم دخالت کنند.
***
سر و ته زمین را که نگاه کنی کرباسِ قطب است و یخ.اگر آن قدر بدوی به بالا، یخ میزنی و اگر هم آن قدر بدوی به پایین، همینطور.سر جایت باش.خودت باش.در این فستیوال بزرگ، نقش خودت را بازی کن.بازیگر خوب یعنی این.خوب خودش باشد و خودش خوب.
***
بالا و پایین توپِ بزرگِ زمین، قطب است.با این همه عظمت، خودش است و 2 قطب.اگر یک قطبش ما بودیم حالا حکما از دیگری طلاق گرفته بودیم.کُرهای دیگر نبود.همهاش نیمکره بود و بس.مثل همین حالا که توی خیابان پر است از نیمکره.
***
آهنربا بودن بد هم نیست.میشود آن قدر آهنربا بود که اصالت خود را به یاد آورد.اقلا وقتی کسی نگرفته ما را.
اگر آهن ربا را رها کنی به حال خود، به سمت و سوی قطب زمین میچرخد.با لعاب و رنگ هم یادش نمیرود که مال کجاست!مثل ما نیست که قبلهمان را هم فراموش میکنیم.خودش جست و جو میکند برای اصلش.
وقتی میرسد به خود قطب، حیران میشود و سرگردان.مجنون میشود در منزل لیلی.سر از پا نمیشناسد.میچرخد و میچرخد و اگر توی آن سرما حواست به چشمهایش باشد نم زیر شیشهی قطب نما را میبینی.
یادم افتاد به سعی صفا و مروه.به 7 شوط طواف.قطبنماهایی که تازه به قطب رسیدهاند.شاید اگر به سمت قطب باشیم وقتی رسیدیم هم خوب جنون کنیم.خوب سرگردانی کنیم.
***
یادم رفته بود بگویم از قطبنما و آهنربا.از این که قطبنما، همان آهنربایی است که از همه چیز، خودش را جدا کرده.آن قدر فنا شده که همیشه به سوی اصل خود است.هیچگاه «...الیه راجعون» را فراموش نمیکند.
***
«قطبجد»این یک رمز است.نه ربطی به جد و اجداد دارد و نه به قطب شمال و جنوب و نه حتا افشین قطبی.
"قَلّقَله" یک قانون تجوید است. که در مورد 5 حرف است:«قطبجد».وقتی ساکن باشند هم کمی در تلفظ حرکت داده میشوند.
***
همین باتری معمولی که روی ساعت خانهتان است و او را هُل میدهد هم قطب دارد.مثبت و منفی.مثبت و منفی هم ندارد.هر کدام تنها شوند ارزش ندارند.باید با هم باشند.حتا برای یک ساعت.
***
خیلی چیزها مثبت و منفی دارد.باید با هم باشند.یکی باشند.حتا اگر دو قطب نباشند.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:24  توسط محمدهادی
|
«ملاک و مدار چیزی».این تعریف اول فرهنگ فارسی عمید است از «قطب».معین را ندارم.
***
بخواهید یا نخواهید نام قطب را که میشنوید سرما را حس میکنید.قطب شمال و جنوب هم ندارد.قطب با یخبندان التزام پیدا کرده.
قطب را که میشنوید ذهنتان سفید میشود.سفید مثل برفهای قطب جنوب یا شمال.حتا مثل خرسهای قطبی؛همان درندههای دوست داشتنی.
شناور بودن روی یک تکه یخ قناس و زندگی در خانههای گنبدی شکلی که با قالبهای یخ ساخته شده و غذا خوردن با پنگوئنهای سیاه و سفید و دوستداشتنی و بازی کردن با فوکهای بازیگوش، همهی چیزهایی است که به برکت پلنگ صورتی و بقیهی کارتونهای دورهی کودکی از قطب میفهمیم.
***
گفتم کارتون یادم افتاد که این کودک درون من و شمای به اصطلاح غیر کودک است که به بهانهی کودکان خانه زیر چشمی برنامهی کودک و حتا خردسالان را دید میزند و زیر چشم دیگرش به بقیه است که مبادا از کارش بخندند.
شاید بهتر است بگوییم همهمان بچهایم و بس.بزرگیمان هم بازی بچهگانهای است.بازیای به بزرگی خالهبازی خودمان که هم پدر داشت و هم مادر و هم...اما همه دوست داشتند نقش بزرگتر باشند بازیمان بچه نداشت.آن وقت بچهمان میشد عروسک.
هنوز هم مشغول خالهبازی هستیم.اما اینبار آن قدر بازی را جدی گرفتهایم که خودمان هم باورمان شده که جدی است.
***
احتیاجی به خواندن نجوم و جغرافیا و...نیست.هر کس یک دورهی کوتاه آموزش نظامی را دیده باشد میداند که یکی از روشهای تعیین قبله در شب از ستارهی قطبی است.ستارهی قطبی را هم میتواند از دُب اکبر پیدا کند.روشن بودن با اسمی بخزده خودش خیلی هنر است.هنره ستارهی قطبی.
خودش استادی است این ستاره.وقتی خورشید وقت نمیکند به قطب سر بزند و گرمش کند، یا اینکه اصلا عارش میشود نگاهی به این گوشه و کنار بیندازد، این ستارهی قطبی است که میایستد بالای سر قطب تا مگر کمی کمک کرده باشد.او نمیگوید:«من که نمیتوانم گرم کنم چرا...؟» حتا نمیگوید:«من را چه به منظومهی اینها.اینها که خود ستاره دارند.و...»
آن وقت یکی بگوید ما را چه به فلسطین و لبنان.کاش همهی ما هم ستارهی قطبی را میفهمیدیم.
***
ننویس که شعاری شده.اصلا بنویس.خودم هم میدانم.مگر شعار بد است.کی گفته که شعار خوب نیست.بعضی وقتها باید شعار داد.باید فریاد زد.باید صدا گوش فلک را کر کند.به قول شاعر که میگوید:«شهیدان،پیچیده در گوش زمان فریادتان»باید فریاد زد.
یک نفر با یک پیک عرق بد مستی میکند و عربده میکشد و یک شهر را به هم میریزد و خواب خیلیها را آشفته میکند.آن وقت منِ شخصی و شمای نوعی دهانمان را زیپ دار کردهایم و زیپش را کشیدهایم که مبادا صدایی ازمان در بیاید و چرت بعضیها خدای ناکرده پاره شود.اگر کسی هم ریپ دهانش شل شد به جرم شعار و شعر بر او حد بیشعوری جاری میکنیم.
باید خودم باشم.باید خودت باشی...
***
این ستارهی قطبی لااقل تا جایی که من اطلاع دارم هیچ نسبتی با خاندان قطبی و طبیعتاً افشین قطبی ندارد.همان امپراطوری که آمد و یخ همه را آب کرد و بعد آن قدر ماند تا یخ زد.حالا هم احتمالا کنار شومینه دارد یخش را آب میکند.
ستارهی قطبی از این نوعی که معرفی شد هیچ نسبتی با افشین قطبی ندارد.تازه افشین قطبی سید است.اگر چه سید خیلی به اسم «افشین» نمیآید اما چندان تفاوتی ندارد.
وقتی آدم دارد یخ میزند برایش یک پالتو از پوست خرس لازم است و یک اجاق گرم نه دل شیر.دل شیر نمیتواند کسی را از یخ زدن برهاند.
***
بعد از آن که دیروز «از اول» شروع کردم و «نیم نگاهی...» هم به چیزی انداختم این سومین نوشتار من است که میبینی.
این بار واقعا حس میکنم که زیاد شده.کلی حرف ماند که نزدم.
این بار جداً احساس نیاز میکنم به یک قسمت دیگر.
پس شاید با «قطب2» آمدم.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:29  توسط محمدهادی
|
«سلمانُ منّا اهل البیت»
میدانم که این روایت پیامبر اعظم-صلی الله علیه و آله وسلم- را شنیده اید.همیشه این روایت را با «اهل» منصوب میشنیدم(لام اهل مفتوح بوده).اگر اهل منصوب باشد ترکیبش مشکل است.در نحو یک بحث نادر وجود دارد به نام اختصاص.یعنی کلمهای منصوب میشود و نصبش به مفعول بودن برای فعل(اختص)محذوف است.اما آقا که آمده بودند کازرون، «اهل» را مجرور خواندند.برای اولین بار این روایت را اینگونه میشنیدم.اول تعجب کردم.بعد فهمیدم که اگر اهل بدل "نا" باشد مجرور میشود.ترکیبش هم ساده است.
این از بحث علمی...
***
...و این...:
نمیدانم از کجا و چگونه به همان پیرایشگران امروزی، آن روزها میگفتند سلمانی! هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم؟
حکایتی شنیدم.دقیق به خاطرم نیست و شرحش هم مفصل است.خلاصهاش این است که پادشاهی از بلاد حکومتیاش بیرون رفت و با ظاهری درویشوار میگشت.روزی برای اصلاح رفت.سلمانی بیدقتی میکرد و او اذیت میشد.پادشاه که صبرش تمام شد گفت:«سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی/که ما هم در دیار خود، سری داریم و سامانی»
این هم از شعرش که ثابت میکند از قدیم این سلمانیها "سلمانی" شدند!
***
سلمان نام زیبایی است و اهمیتی ندارد که رشدی هم نامش سلمان است.
سلمان فارسی یا همان سلمان محمدی...
***
"مصغر" یعنی کوچک شده.یک عمل صرفی است که روی اسم انجام میشود و تأثیر معناییاش مثل "ک" آخر کلمه در فارسی است.مثل پیام که میشود پیامک.
مصغر "حسن" میشود "حسین".مصغر "بَکر" میشود "بُکَیر".مصغر "نار" میشود "نُوَیرَة".
مصغر "سلمان" میشود "سلیمان"...
...او سلیمان زمان است که خاتم با اوست.
***
خدا رحمت کند نصرالله مردانی(ناصر)را که گفت:
«شهر من شهر گلهای پرپر/شهر "سلمان" و الله اکبر»
***
انگار تازهکار بود.یک میکروفون و یک دوربین راه انداخته بود و به مردم میگفت:«هر چه میخواهد دل تنگت بگو»خیلی ناشی بازی در آورده بود.گزارشش هم پخش شد.
سلمانیها وقتی بیکار میشوند سر همدیگر را اصلاح میکنند.عین این خبرنگارها...
خبرنگارها وقتی سوژه کم میآورند میروند سراغ یکدیگر و از هم گزارش میگیرند عین سلمانیها...
سلمانیها و خبرنگارها و(سه نقطه) که بیکار میشوند و مشتری و سوژه و(سه نقطه) کم میآورند میروند سر وقت خودشان و خودیهاشان.عین من...
من وقتی سوژه کم میآورم مجبور میشوم بروم سراغ خودم و خودیها...عین خبرنگارها، عین سلمانیها...
***
«سلمانُ منّا اهل البیت»
میدانم که این روایت پیامبر اعظم-صلی الله علیه و آله وسلم- را شنیده اید...
***
«انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم»
تنوین سلم را که آشکار کنی میشود:"سلمُن" و هیچ ربطی به "سلمان" ندارد.
«انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم»
کاش میشدیم سلمان و از قلب میگفتیم:
«انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم»
سلمان برای «حاربکم» «حرب» و برای «سالمکم» «سلم» بود حتا اگر "سلمان"نبود.
***
خدا کند بازی اسم و فامیل این هفته با «سین» باشد...
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 19:36  توسط محمدهادی
|