تبليغاتX
پُر از آفاق

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

صبح

لااقل از آن زمانی که من یادم می‌آید هرسال مثل امشب، همه با هم به سر و سینه‌ی خوب می‌کوبند و گریه می‌کنند و دست‌ها را بالا می‌آورند و فریاد می‌زنند: «مکن ای صبح طلوع».باز می‌گویند:«امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...مکن ای صبح طلوع...مکن ای صبح طلوع»باز هم می‌گویند: « عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است...عصر فردا برنش زیر سم اسبان است...مکن ای صبح طلوع...مکن ای صبح طلوع»این‌قدر فریاد زدیم و زدند و خواستند که یک بار صبح نشود اما همه‌ی این سال‌ها مثل امشب صبحش رسیده و کسی نپرسید چرا فریادمان به جایی نمی‌رسد.طلوع صبح این روزها که هیچ! همان سال 61 هم صبحش طلوع کرد.آفتابش آمد.حتا بعد از ظهر همان روز، بر بدن‌ها تابید.همه‌ی بدن‌ها زیر آفتاب.یک سو پیکر اباعبدالله.یک سو پیکر علی اکبر.یک سو تکه‌ای از قمر بنی هاشم.راستی روز شق القمر است...!
هر هفته صبح جمعه کسانی که اگر ازمابهتران هم نباشند از "من" یکی بهترند، دست بالا می‌برند و «اللهم عجل لولیک الفرج» می‌گویند و هم دیگر را میان اشک‌هاشان دلداری می‌دهند که «ا لیس الصبح بقریب!»یعنی «مگر صبح نزدیک نیست!»باز هم نمیدانم چرا این شب‌ها تمامی ندارد.صبح قریب است و اجل ما اقرب.کی می‌شود چشم ما خورشید را بدون ابرها ببیند.«خورشیدی و نگاه مرا می‌کنی سفید/می‌خواستم ببینمت اما نمی‌شود»(رضا جعفری)
نمی‌توانم چیزی بگویم.یک جورهایی دست‌های بغض کرده.نمی‌تواند بیش از این بنویسد.فقط خواستم بگویم همین شب‌ها که می‌گوییم «مکن ای صبح طلوع» بگوییم: «آقا طلوع کن که صبح‌ها باز می‌آیند و باز روضه‌ی جدت حسین تکرار می‌شود...»

یا رب الحسین، بحق الحسین، اشف صدر الحسین، بظهور الحجة

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:3  توسط محمدهادی  | 

شاهکار

خودم اعتراف می‌کنم که اطلاع چندانی از نقاشی ندارم.هیچ کدام از سبک‌های کلاسیک و مدرن نقاشی را نمی‌شناسم."پیکاسو"و"ونسان ونگوک"و"لئوناردو داوینچی" را هم فقط با اسم می‌شناسم.حتا بعضی وقت‌ها شک می‌کنم که نقاش‌اند یا مثلا نویسنده یا کارگردان.
(حسابی دارم دور می‌افتم از مقصودم.)
اما نظری دارم که شاید خیلی‌ها مخالفش باشند: ارزش هر راهی بسته به مقصد آن راه است.هنر هرچه هدفش زیباتر باشد با ارزش‌تر است.حالا هی بگویند هنر برای هنر...
چیزی که دیدم کم‌تر از یک شاه‌کار نبود و نیست.لازم نبود آنچنان پا در عرصه‌ی رئال گذاشته باشد که با واقعیت اشتباهش بگیریم.لازم نبود آن‌چنان عمیق و فلسفی باشد که ساعت‌ها بتوان آن را تحلیل کرد.چیزی که من دیدم اگرچه فراتر از سن خالق اثرش بود اما تمام ارزشش به همین خلاصه نمی‌شد.چیزی که دیدم عصاره‌ای از محبت خالصانه در رؤیایی کودکانه بود که آنقدر لطیف و مهربانانه، شده بود رنگ‌های مداد رنگی و بعد لم داده بود روی کاغذی که از دفتر نقاشی کنده شده.چیزی که دیدم وقتی همراه می‌شد با توضیح صمیمانه‌ی هنرمندش، فارغ از این‌که محبت برادرانه را لحاظ کنم چنان بر سر شوق می‌آوردم که از عمق دلم بخندم و تحسینش کنم.
غرض این‌که این‌کاغذ قناس را با همه‌ی آن تابلوهایی که میلیون‌ها دلار خرید و فروش می‌شود برابر نمی‌کنم.

شاهکار-محمدامین علی بابائی

توضیحات خودش هم شنیدنی است: این که تصویر، مربوط می‌شود به حضرت اباالفضل  که به آب رسیده و بعد آن آدمک‌های کمان به دست، یکی دست راست ایشان را هدف قرار می‌دهد و دیگری دست چپ.یکی دیگر هم چشم را نشانه می‌رود.شمشیر به دستی هم مشک(مشک را بشکه می‌گفت!)را پاره می‌کند.سمت چپ-بالا تصویر خیمه‌های اهل بیت است و سمت راست-بالا(یعنی همان خانه)مکان استقرار دشمنان.اسب هم که احتیاج به معرفی ندارد!
استاد 7 ساله‌ی ما شاه‌کارهای دیگری هم دارد که هر کدامش ساعت‌ها لذت می‌آفریند.اما چون فعلا همین یکی را در دسترس داشتم برای بقیه‌اش منتظرتان می‌گذارم.این را برای تاسوعا داشته باشید.

خدا کند هرچه بزرگ می‌شوی مثل ما دلت کوچک نشود.همیشه دلت دریا باشد؛ زلال و عمیق.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 0:33  توسط محمدهادی  | 

تکرار(برای غزّه-for gaza)

برای غزّه(for gaza)

برای غزّه (for GAZA)
این جا غزّه...پایگاه گسترش صلح جهانی

همه چیز تکرار می‌شود.تصویر کودکی خون‌آلود که روی دست‌های مردی گریان تقلا می‌کند و مادری سیاه‌پوش که دارد ناله می‌زند.لوله‌ی سیاه اسلحه‌ای که وسط سینه‌ی نوجوانی را هدف گرفته...هیچ‌کدام برای‌مان جدید نیست.آن قدر دیده‌ایم که هر کدام‌مان می‌توانیم لحظه به لحظه‌هایش را گزارش کنیم.همه‌اش تکرار است.تکرار دردی مضمن.آزار های غده‌ای سرطانی که هر از چندگاهی اوت می‌کند و بدخیم‌تر می‌شود.همین است که درد کهنه‌ی تکراری باز آزار می‌دهد.عکس‌های تکراری و فیلم‌های تکراری و گزارش‌های تکراری و جوی خون‌های تکراری و دود کینه‌ی تکراری باز زنده شده و مرا آن قدر اذیت می‌کند که باز یک حرف تکراری را بگویم و یک ناله‌ی تکراری را فریاد بزنم.هرکسی جای خودش ناله می‌کند حتا اگر همه با یک کلمه ناله کنند.
این همه تکرار، وا می‌داردم که باز بگویم «امروز عاشورا، اینجا کربلا است».اگرچه این روزها همه می‌گویند اما آن‌چنان درد می‌خوردم که من هم ناله بزنم که «غزه را دریابید که عرصه‌ی کربلا است» و «صدای عاشورایی حسین بن علی-علیه السلام- را بشنوید که هل من ناصر می‌گوید»و باز ...«کوفیان زنده‌اند این‌بار در دشداشه‌های عربی‌شان گیلاس به گیلاس یزید می‌زنند و به سلامتی هر چه عمر سعد است و هر چه حکومت ری است...نوش...تا از تیرهایی که بر پیکر امام حسین زده شده بی نصیب نمانند»
باز تکرار می‌کنم که شاید دلم آرام شود کمی.باز تکرار می‌کنم که «ایها الناس! نه به خاطر دینِ نداشته‌تان، به خاطر حقوق بشری که دم از آن می‌زنید، آزاد مرد باشید و دست بردارید.در پس این وعده‌ها نه دانه‌ی جوی از ری نصیب‌تان می‌شود و نه ذره‌ای عمر امان و زمان‌تان می‌دهد تا به آن‌جا برسید.عذاب آخرت‌تان هم پیش‌کش».
همه چیزمان تکرار شده.تکرار یک درد...پس برای غزه تکرار می‌کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:43  توسط محمدهادی  | 

عنوانش مهم نیست!

بدون هیچ تعارفی دلم گرفت.یک جوری شدم وقتی سخن‌رانی آقا را شنیدم.حقیقت این است که کلی حرف دارم برای نوشتن.ولی نمی‌دانم از کجا شروع کنم.یک اصل در خطابه است که می‌گوید خطیب به نسبت مکانی که در آن صحبت می‌کند از افتخارات و خوبی‌ها و ارزش‌های آن‌جا بگوید.حاج احمد متوسلیان و محمود احمدی‌نژاد،افتخارات علم وصنعتآقا اول حاج احمد متوسلیان را فرمودند.کسی که هنوز اطلاعی دقیق از سرنوشتش نیست.همان‌کسی که-بنا بر آن‌چه می گویند-وقتی بنی‌صدر می‌خواست به جبهه برود، پیغام داد که بگویید اگر آمد خودم هلی‌کوپترش را می‌زنم.همین شد که نیامد.آقا اول از حاج احمد متوسلیان گفت.از این که در "علم و صنعت" درس خوانده بود.عجب افتخاری.بعد از آن رسید به راه نزدیک.در حال حاضر هم رئیس جمهور شجاع و معتقد و...! باز هم باید بشمارد؟ ایشان بعد از متوسلیان احمدی‌نژاد را به عنون افتخار تاریخ دانش‌گاه علم و صنعت معرفی فرمودند.این وصف‌های پشت سر هم و بی وقفه برای هیچ‌کداممان نا آشنا نیست.آن قدر شنیده ایم که نمی‌توانیم انکارش کنیم.وقتی آقا از این شجاعت دم زد و بعد هش‌دار داد که مبادا مملکت را به شاه سلطان حسین‌ها بسپارید، باز دلم لرزید.اشتباه نکنید.نمی‌خواهم تفسیر به رأی کنم که مثلا زید یا عمروی مصداق شاه سلطان حسین زمان است.منظورم این پارادوکس کلامی بود.صفت شجاع رئیس جمهور فعلی در مقابل ترس سلطان حسین‌وار.
دلم لرزید.دلم گرفت.دلم برای کسانی گرفت که دارند بی‌رحمانه به پیکره‌ی دولت حمله می‌کنند.اگر کسی ذره‌ای اعتقاد داشت با شنیدن این سخن مقام معظم رهبری، -لا اقل به عنوان یک عالم دینی-مو بر تنش سیخ می‌شد و کمی تغییر موضع می‌داد.«تخریب دولت، گناهی نیست که خداوند به ساده‌گی از آن بگذرد».برای مخربین تنم لرزید.کسانی که به خاطر یک تعصب-در بهترین حالت- جهنم را به قیمت گزاف می‌خرند.توجیه‌هایی را که می‌آورند، «عذر بدتر از گناه» را مجسم می‌کند.می‌گویند نقد می‌کنیم.یاد کبک افتادم.لا اقل یکی برف این‌ها را پارو کند.
درست یاد دارم وقتی را که آقا در دیداری از تخریب دولت بر حذر داشتند.عده ای نگذاشتند نوارش به آرشیو برسد.گفتند نقد است.آن قدر دقت نکردند که در همان جلسه آقا به عنوان شاهد مثال برای تخریب و نقد بی مورد «نقد سیاست خارجی دولت نهم» را آوردند! چماقی گرفتند که دولتی که ادبیات دیپلماسی بلد نیست قطع‌نامه به خوردمان می‌دهد.اما چرا نگفتند که پیام احمدی‌نژاد بلافاصله پس از پیام ملکه الیزابت در انگلستان پخش می‌شود.نگفتند آیا هنوز این سخن حضرت امام که فرمودند:«مسئولین کشور ما را با مسئولین کشور خودتان(خطاب به آمریکا)به کشور دیگری بفرستید و نتیجه‌ی استقبال را ببینید»، در مورد احمدی‌نژاد صدق می‌کند؟
تهمت می‌زنند و دروغ می‌گویند.انگار نه انگار که روزی برای حساب است.چند وقت پیش وقتی گفتند که حاج آقا خاتمی در ایتالیا با خانمی دست داده، عده به فوریت آن را تکذیب کردند و هر جا نشانی از آن بود را محکوم کردند.اصلا نمی‌خواهم بگویم درست بود یا غلط.من آن جا نبودم و نمی‌توانم چیزی که مطمئن نیستم را تایید یا تکذیب کنم.نکته این‌‌جاست که همین دوستان وقتی بحث هاله‌ی نور احمدی‌نژاد مطرح شد، هر جا رسید گفتند و نوشتند و تایید کردند و محکوم کردند.خودشان اتهام و حکم را با هم وارد دانستند.جالب اینجا است که آقای خاتمی تکذیبیه‌ی رسمی ندادند(اگر دادند هم من نشنیدم) ولی آقای احمدی‌نژاد رسما تکذیب کردند و قائلین به این تصور را راندند.اصلا در این مثال آقای خاتمی و آقای احمدی‌نژاد موضوعیت ندارند.سئوال این است که بام این بزرگواران چند هوا دارد.و اگر این قدر بام‌شان وسیع است چرا برفشان را بر بام دیگران می‌ریزند تا برفشان زیاد نباشد.
بحث تنها سیاسی نیست.بحث اعتقادی است.اخلاقی است.فاصله‌ی "فردوس" و "ویل" است.می‌آیند حرف رهبری را مستقیما رها می‌کنند و موضع خلاف می‌گیرند.«اگر دین ندارید لا اقل آزادمرد باشید»اگر رهبری را قبول ندارید چرا نقش دایه‌ی دل‌سوز‌تر از مادر را ایفا می‌کنید.با ویزای شینگن‌تان تشریف ببرید سیاحت و بعد هم با دو-سه تا سخن‌رانی کوبنده و دموکراسی‌محور تقاضای تابعیت سیاسی کنید.اصلا بگویید که مسلمان نیستید و مانند اکبر خان گنجی از وجود خدا و عصمت انبیا و ائمه تا ریزترین مسائل را نفی کنید.هستند کسانی که برای این سخنان قناس، خرج کنند و شما را به اسطوره بدل کنند و با "حبذا" و سوت و کف جایزه‌ی صلح نوبل را بر قامت‌تان اندازه کنند.جالب‌تر از همه این که همین‌هایی که بعضی فقط در عمل و بعضی در عمل و سخن، رکن رکین ولایت فقیه را رد می‌کنند و سازشان را برای مخالفتش کوک کرده‌اند، اگر احیانا در انتخاباتی توسط شورای نگهبان با رد صلاحیت به استنداد بند عدم التزام عملی به ولایت فقیه برخوردند، ضمن هدیه‌ی انواع توهین‌های گونه‌گون، بر این ادعای دروغین اعتراض می‌کنند.صدا از همه جا بر می‌آورند که وای بر کفار و ظالمین.
آن یکی نوشته بود که مردم حامی احمدی‌نژاد دلفین هستند.دوستانش هم آنچنان سوت و کف زدند که گوششان حرفی را نشنود.نگفت و نگفتند که دلفین آن‌هایی‌اند که عقاید خودشان که در اصل همان تفکرات سکولار است را اینک در پس پرده‌های گونه‌گون مخفی می‌کنند تا بتوانند از ثمره‌ی این انقلاب استفاده کنند و نه آن مردمی که به خاطر عقیده‌شان و به خاطر مرادشان جمع می‌شوند.دلفین‌ها آنهایی هستند که وقتی نان‌شان گران شد بد می‌گویند و وقتی یک روز مرغ سر سفره‌شان لاغر بود بر می‌گردند از همه چیز.قابلمه به دست آن است که با ذره‌ای فشار به شکم یا جیبش از همه چیز می‌گذرد و نه آن که به خاطر عشقش پای انقلاب است.انقلاب با جنگ.انقلاب با تورم.انقلاب با بحران.انقلابش انقلاب است.انقلابش عشق است.این‌ها عاشقند.


خارج از مطلب:من در این متن که حرف‌هایی بود که روی دلم سنگینی می‌کرد، قصد توهین به هیچ یک از دوستان گرامی خودم را نداشتم.به قول یکی از اساتید ببینید حرفم صحیح است یا غلط.اگر غلط است که هیچ ولی اگر صحیح است یا در شما وجود دارد که بر طرفش کنید و یا وجود ندارد.پس به خود نگیرید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 19:21  توسط محمدهادی  |