تبليغاتX
پُر از آفاق

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

22 به توان 30

اشتباه نکنید.این مطلب هیچ ربطی با ریاضیات ندارد.البته رابطه‌ی نزدیک ندارد و الا هر عددی که بیاید خودش یک جورهایی ریاضیاتی است.
فکر نمی‌کنم زیاد بخواهد توضیحش داد.
یاد یک رباعی افتادم.همه حرف را زده.جایی برای پرگویی نیست.

جمهوری اسلامی ما جاوید است***دشمن ز حیات خویشتن نومید است
آن روز که عالم ز ستمگر خالی است***ما را و همه ستم‌کشان را عید است
«روح الله الموسوی الخمینی»

با خودم فکر کردم:جفاست اگر نگویم وعده‌ی ما فردا صبح با شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل.بگذار کلیشه‌ای شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:15  توسط محمدهادی  | 

یادآوری

(این یک خط را برای وعده می نویسم:)

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...(باز هم سه نقطه ها تا آخر دنیا ادامه دارند انگار)

یادمان باشد...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:59  توسط محمدهادی  | 

شایدباید

هر چه فشار می‌آورم به این مغز پیچ در پیچ  فایده‌ای ندارد! نمی‌دانم چه باید بنویسم.
موضوع تکراری شد...این یکی را می‌دانم.اما واقع است و نمی‌شود-یا لااقل من نمی‌توانم-انکارش کنم.
هر چه فکر می‌کنم به یاد نمی‌آورم که چه باید بنویسم.واقعا چه بنویسم؟خودم هم نمی‌دانم.فقط می‌دانم باید بنویسم.نه به این خاطر که دارد وبلاگم کم‌کم معلق می‌شود و دارد سال به رویش تحویل می‌شود.نه به این خاطر که دوباره احساس تکلیف کرده‌ام و باید بنویسم، لاجرم.
می‌دانم که باید بنویسم چون...(انگار چرایی‌اش را هم از خاطر برده‌ام)
دیگر تکراری شده قضیه‌ی گرفتن دل و ماجرای این سه نقطه‌هایی که تمامی ندارند و همیشه باید به امید پایان نقطه‌ی سومش بنویسم "منتظرم"...و باز سه نقطه‌ها می‌آیند...
***
یک وقت‌هایی چیزی را به زبانمان می‌آوریم و همه فکر می‌کنند که این جمله از عمق وجودمان به نفس آمده.از بس بازی‌گران خوبی هستیم گاهی خودمان هم باورمان می‌شود که لابد این است آن آرزو و آن امل(جمعش می‌شود آمال).غافلیم از این‌که خودش می‌شود اَلَم(جمعش می‌شود آلام).دیگر باورم داشت می‌شد که منتظرم...البته منتظر هستم اما در انتظارِ انتظار(دیدید باورم شده).
***
همین است و بود تا این‌که بعضی وقت، یک فکر، بی اجازه هل می‌خورد توی همان ذهن و بی سلام می‌گوید: «این است آرزویت!؟خب فرض را بگیر که امشب خوابیده‌ای و صبح فردا چشمت به آرزویت باز می‌شود! حالا بگو چه می‌کنی؟»بعدش هم آن فکر می‌رود و تو می‌مانی و یک کوله‌بار فکر مخشوش.
***
مخشوش یعنی خش دار.اسمش هم خشن است."خ" دارد و ۲ تا "ش".حسابی خش می‌دهد ذهن را.
مخشوش یعنی پر از خش.
***
ذهنم پر شده از خش‌هایی که هرکدام جای قدم‌های بی مروت فکری و خیالی و تفکری است.همان‌هایی که می‌روند و شاید هم برنگردند اما باز هم اذیتم می‌کنند.کسی چه می‌داند.شاید همین خش ها باعث شود یک روزی آنجا را سر و سامان دهم و تمیزش کنم!
***
فقط در این تردید دارم که بین این همه خش، انتظار جا می‌شود؟!
خیلی به هم ریخته ذهنم.شاید تا فردا...(باز هم سه نقطه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 21:28  توسط محمدهادی  |