تبليغاتX
پُر از آفاق

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

جرعه‌ي آخر

چند ساعتي بيش‌تر به تمام شدن يك سال ديگر نمانده.علاقه‌اي ندارم به اين كه با انگشت‌هايم بشمارم و بعد بنويسم كه چند شماره از شمارش معكوس نفس‌هاي هشتاد و هفتي باقي است!
از وقتي عادت كرده‌ايم به اين‌كه بعد از سال تحويل پيام آقا را بشنويم كه سال را چه نامي مي‌گذارند، مدتي پيش از آغاز سال به اسم سال بعد فكر مي‌كردم.بگذريم كه بعضي وقت‌ها حدسم نزديك به واقعيت مي‌شد و بعضي وقت‌ها هيچ شباهتي نداشت.امسال اما ديرتر به اين فكر افتادم.همين چند روز پيش.اما انگار خيلي برايم مهم نبود.مهم نبود كه حدسم چه شود و چه اندازه با واقع نزديك باشد.يك جورهايي مطمئنم كه آن كسي كه بايد درست بنگرد و درست انتخاب كند، كارش درست است.با اين‌كه خيلي به اين اسم فكر نكردم ولي فكر مي‌كنم هرچه باشد، شايد(و نه "بايد")بي ربط به مسئله‌ي انتخاب دهم نباشد.
چيز ديگري كه دارد توي ذهنم حركت مي‌كند اين است كه اگر سال نوآوري و شكوفايي تمام مي‌شود، نبايد نوآوري و شكوفايي تمام شود.همان‌گونه كه هم‌بستگي ملي و مشاركت عمومي، اتحاد ملي و انسجام اسلامي، پيامبر اعظم، امام علي، عزت و افتخار حسيني و همه‌ي اين‌هايي كه ديگر يادم رفته، نبايد تمام شوند.يك سال ظرفي براي يك حركت نيست.نقطه‌اي براي آغاز يك حركت است.اسم هم يك نماد است.يك تنديس كه ملكه‌اش كند.
خوب است نگاهي كنيم.ببينيم توي اين سال چه‌قدر نو آورديم و چه‌قدر شكفتيم و چه‌قدر شكوفانديم!
از يك سال، جرعه‌اي بيش‌تر نمانده.آخرين جرعه‌ي اين جام تهي را تو بنوش.
***
روز پنجم فروردين ساعت 9 و نيم تا 12 و نيم، در كانون رضوان همايش تارنماي سبز است.
اين خبر نبايد براي دوستان غريب باشد اما تكرارش براي تأكيد لفظي است.علاقه‌اي ندارم چيزي از اين برنامه قبل از آغازش آشكار شود.اما همه‌چيز قرار است بهترين باشد.همايشي براي دوستان حقيقي در فضايي مجازي.
سعي مي‌كنم تا آن روز مطلبي را در اين مورد بنويسم.
به قول معروف براي كسب اطلاعات بيش‌تر اين‌جا را كليك كنيد.
***
شمارش‌گر وبلاگم لطف كرده و 5 رقمي شده.يعني 10000(ده‌هزار).بايد به اين فكر كنم كه براي اين ده‌هزارتايي كه نمي‌دانم چند نفر هستند چه گفته‌ام، چه نگفته‌ام، چه بايد مي‌گفتم.و فكر كنم براي(شايد)ده‌هزارتاي بعدي و بعد از آن چه مي‌نويسم، چه بنويسم و چه بايد بنويسم.
***
اين‌چند روز اگر زياد به روز شدم تعجب نكنيد.كلي موضوع است كه (شايد)مي‌خواهم بنويسم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:54  توسط محمدهادی  | 

سفيد

يك جورهايي "سفید" قسمت بعدي "سیاه" است.شايد يك دوگانه(مثل سه‌گانه‌ها)باشد كه اين يكي دومي‌اش است.
به هر حال حرف از سفيدي است.
سفيدها و سفيدي‌ها خيلي حرف براي گفتن دارند.به تعبيري كه يادم نيست از كه بود در يك كتاب قسمت‌هاي سفيد بيشتر از قسمت‌هاي سياه حرف مي‌زنند.
***
چند ساعتي مي‌گذرد كه سياه تمام شده.سفيد هم از راه رسيده و زير لحاف شب راحت لم داده تا فردا صبح سر از سياهي برآورد و سفيد كند.و رو سفيد كند.

فردا صبح سفيد سفيد مي‌شود.سفيد مي‌رسد.
چه صبح‌هايي دارد اين جمعه‌ها.شبش يلدا هم كه باشد صبحش چيز ديگري است.
سفيد را-اگر خواستيد-بخوانيد نور.
اين سفيد نه آن سفيدي است كه رنگي از رنگ‌هاست.اين سفيد همان نقطه‌ي مقابل سياهي(اين يكي را بخوانيد ظلمت)است.
موسا يد بيضا (دست سفيد) داشت! اصلن مگر نمي‌گوييم كه اللهم بيض(فعل امر)وجهي يوم تسود الوجوه؟!
اين سفيد همان سفيد است.سفيد يك رنگ نيست يك معناست.
حرفم را زدم.مهم نيست اين عبارت عربي را كه نوشتم، در امتحان املا و نگارش‌تان نمره‌ي چند بگيرد.حتا لازم نيست كه با عبارت مشابه‌ش در دعاي وضو مطابق باشد.مهم اين است كه حرف مرا بفهمند.و از آن مهم‌تر اين‌كه من حرفم را زده باشم.پاي معنا هم باز به پيش مي‌آيد و باز بايد در جواب بنويسم كه ز نظرم ترجمه اعتباري ندارد و بعد هم با حفظ مواضع اصولي عقب نشيني محترمانه‌اي كنم و با مسامحه‌ي فراوان ترجمه را اين‌چنين بنويسم:"خداوندا! صورتم را در روزي كه صورت‌ها سياه است، سفيد گردان" و بعد هم در خطاب به نفس خودم عباراتي را به كار ببرم كه ناچار به حذف آن ها از متن باشم.
اما نمي‌توانم به اين غلط‌گيران محترم عرض نكنم كه دوستان! شما مخاطب آن شعر معروف بايد باشيد و طلاب-اعم از ناشي و غير ناشي-به دليل مظلوميت‌شان مورد خطاب ظاهري واقع شده‌اند.كمي هم به متون بنگريد و حواشي را كمتر نگاه كنيد(طبيعي است كه اين متون در مقابل سخن و غيره نيست بلكه با قرينه‌ي "حواشي" مشخص مي‌شود كه منظور اصل و معناست)(توي پرانز دوم:اين ايراد تا حد زيادي به نگارنده‌ي خسته ذهن-در اين ساعت- باز مي‌گردد.)
***(مجبور شدم)
اين روزهاي آخري "سياه" در قله‌هاي 28 و آخر صفر نتوانستم(دستم به قلم يا چيزي شبيه به آن نرفت كه)بنويسم.نمي‌دانم كه از اراده‌ام بود كه نمي‌خواستم يا نمي‌توانستم بنويسم و يا از سياهي خودم بود كه سخن از سياهي و در سياهي‌ام نمي‌آمد(ترجمه‌ي خودماني سلب توفيق)در هر صورت ننوشتم.با اين‌كه خوب بود مي‌نوشتم از اين كه پيام‌بر اعظم-صلي الله عليه و آله و سلم- شهيد شدند يا رحلت فرمودند؟(اگر چه ظاهرن كلمه‌ي رحلت چيزي اعم از شهادت و يا درگذشت طبيعي است!)و يا خوب بود بنويسم چند نماي بسته از غربت امام حسن-عليه السلام-را(كه كم‌نر ديده مي‌شود).و يا حتا از فضاي حرم علي بن موسي الرضا-عليه السلام-بنويسم كه چندي پيش دركش كردم(چه ادعاي بدي كردم!) و بعد پياده‌اش كنم در امروزي كه آنجا نيستم-و يا ليتني...-(اگر دنبال ترجمه‌ايد اين عبارت چيزي شبيه به اي كاش را معني مي‌دهد)
***
چند دقيقه‌اي را از ربيع اول(بخوانيد سفيد) گذشته...(خواستم بنويسم گذرانده...منصرف شدم)خدا كند ربيع‌مان حسابي بهار شود.پس اللهم عجل لوليك الفرج(به هيچ وجه اين يكي را با مسامحه ترجمه نمي‌كنم!)

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:17  توسط محمدهادی  | 

سياه

اين چند ساعت...نمي‌دانم شايد هم اين چند دقيقه يك جورهايي حكم دوات آخركار را دارند كه كم كم به واسطه‌ي آب رقيق و رقيق‌تر مي‌شوند.از آن سياهي كم-كم در مي‌آيد.چه‌گونه‌اش را درست نمي‌دانم.حدود 2 ماه و اندي پيش در دل آن قدر انتظار "سياه" را كشيديم و در دل خدا-خدا كرديم كه خدا كند در اوج سياهي باشيم.و بوديم.اما سفيد يا سياه؟! شايد هم سرخ!
10 محرم آن سياه‌ترين بود كه گذشت.زيباترين سفيدها و سبزها و سرخ‌ها هم در سياهي گذشتند؟ سياهمان سفيد شد يانه؟!(لازم نيست بگويم دل سياهمان...!)
حالا كه به اين خط رسيده‌ام سياهي دارد جان مي‌كند.به سوي قبله‌ي مغرب دراز كشيده و دارد سوسو مي‌زند.آماده است تا عزرائيل غروب بيايد و پايانش دهد تا 10 ماه ديگر كه باز سياه شود. از اين سفيدي تا آن سياهي باشيم  يا نباشيم معلوم نيست.اگر هم رفته باشيم معلوم نيست سفيد رفته باشيم يا سياه!

خوفم از اين است كه ادامه دهم و برود بعد از پايان سياهي و آغاز سفيدي در سياهي شب.
پس همين قدرش باشد تا بعد.بعدي كه شايد پيراهن‌مان هم از سياهي به سفيدي رسيده باشد مثل صفحه‌هاي تقويم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:26  توسط محمدهادی  |