تبليغاتX
پُر از آفاق

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

مونولوگ1

از آبشارهاي قهوه‌اي شروع مي‌كنم كه نيافتني شده.آبشاري كه روي تابلوي نقاشي فرو آمد و چسبيد.بوي زخم قرمه حالم را به هم مي‌زند.چندتا عوق مي‌زنم توي همان حوض سبز خانه‌ي كريم اين‌ها.به تابلوهاي نقاشي نگاه مي‌كنم كه همه با «M» امضا شده‌اند.ياد نقد توي روزنامه مي‌افتم.چه قدر به‌شان گفتم به لاتين امضا نكنيد.دست‌خط‌شان با هم متفاوت است.به امضاي «ام»نگاه مي‌كنم.توي دلم مي‌گويم «ام»دلم نمي‌لرزد.دلم خون مي‌شود و يك قطره‌اش مي‌چكد روي تابلو.خودكار اشانتيون را از جيبم در مي‌آورم و دور لكه‌ي خون خطي مي‌كشم.دستم مي‌لرزد.خط صاف در نمي‌آيد.كنارش مي‌نويسم:«اين خون مقدس نيست».ياد خشت‌هاي توي كوره‌ي آجرپزي باب‌جون مي‌افتم.روي آن يكي مي‌نويسم «م».حرف اول مهتاب.اما «م»به تنهايي كه معني نمي‌دهد بايد با حرف اول علي باشد.مي‌نويسم «مع»اين‌بار به خشت‌ها نگاه مي‌كنم هنوز هم نمي‌توانم درست اسم خشت كنار مريم را بخوانم.هم دور است و هم خواندن كلمه‌اي به سختي «ابوراصف»براي كسي به سن من سخت است.به خشت «علي» نگاه مي‌كنم و بعد هم به خشت «مع» كه حالا از علي دور شده.توي دلم «مع» را به خاطر مي‌آورم و تكرار مي‌كنم:«مهتاب»دلم مي‌لرزد.دستي پشت شانه‌ام مي‌خورد.از جا مي‌پرم.همان قد بلند سفيد پوش.درويش مصطفا گلويش را صاف مي‌كند و مي‌گويد:يادت كه نرفته.تنها بنايي كه اگر بلرزد محكم‌تر مي‌شود دل است.دل آدمي‌زاد بايد مثل انار چلاندش...به دستم نگاه مي‌كند.دست سرخم را مي‌بيند.جاي انار چلانده شده است.البته حمل جنازه‌ها هم بي تأثير نبوده.درويش ادامه مي‌دهد: حكما شيره‌اش هم مطبوعه.آب دهانم را مزه مي‌كنم.بوي قرمه مي‌دهد با چربي بيش‌تر و زُخم‌تر.بوي ياس هم قاتي‌اش شده.درويش خاك گور را از لباسش مي‌تكاند مي‌رود.
با هر قدم مي‌گويد:«يا علي مددي»

شاید ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:50  توسط محمدهادی  | 

ادامه

(ادامه)...دارم به اين فكر مي‌كنم كه بشنوم، بيش از آن‌كه بگويم.بخوانم، بيش از آن‌كه بنويسم.سكوت كنم بيش از...حتا اگر نشود.علتش هم هر چه باشد، باشد.بعضي كارها آن‌قدري خوب هست كه اگر نتوانيم انجامش دهيم نبايد از فيض فكر كردن به‌ش محروم كنيم خودمان را.دارم به اين فكر مي‌كنم كه...
***
وقتي آدم متوجه دور و بري‌هايش مي‌شود كه تعادلش را از دست دهد و به جاي زمين روي دست دوستانش نگه داشته شود.اين هم از بركات عدم تعادل است. والبته دور و بري‌ها.
دور و بري‌ها و دوستان! ممنون...
***
فكر كردم كه اگر اين «من» رها نمي‌كند و «لايمكن الفرار...» است شايد مي‌شود يك جورهايي عوضش كرد.نمي‌دانم بتوانم يا نه اما مي‌خواهم پس دعا كنيد.دعا كنيد باران ببارد.دعا كنيد «من» چترهايش را ببندد و زير باران برود شايد شسته شود.اگر اين باران ببارد...چه مي‌شود.آب زمزم پيشش قطره‌اي است.آن‌هايي كه با زمزم طاهر نمي‌شدند زير اين باران‌ها مطهِر شدند.بيابان‌ها هميشه له‌له باران‌خواهي‌شان را توي چشم‌هاي خشكشان اشك مي‌ريزند.
***
ياد اين افتادم.هر وقت سر در مدرسه‌مان اين را مي‌بينم و مي‌خوانمش شرمم مي‌شود.حُبش هم آدم مي‌سازد:
«فيه رجال يحبون ان يتطهروا...»
***
اگر كسي اين حال را يك بار تجربه كرده باشد مي‌فهمد چه مي‌گويم.وقتي مي‌شوني كه يكي چنان سخن مي‌گويم و با سخن خودش اشك مي‌ريزد و متأثر از عشقي است كه نمي‌شود پنهانش كرد آن وقت است كه ناخودآگاه قطره‌اي داغ سر مي‌خورد و مي‌چكد روي گونه‌ات.گونه‌ات داغ مي‌شود و سرخ.فكرش را كه بكني مي‌فهمي كه درست نمي‌داني اين اشك چه‌كاره بوده.نه سر از آن عشق در مي‌آوري و نه...شايد براي خودت باشد.چه مي‌شود اگر بچشي اين حس را...!
***
آن طرفي آن‌قدر اسير است كه فكرش هم به اشك‌هاي تو نمي‌رسد تا بگويد:«در نظربازي ما بي‌خبران حيران‌اند...»تو هم نمي‌خواهد بپرسي كه بشنوي:«درد عشقي كشيده‌ام كه مپرس...»نكته‌اش توي همان «مپرس»ي است كه آخرش آمده.حكايت‌هاي «مگو» را نبايد پرسيد!
***
خواستم اين بار از هر دري سخني باشد و به عبارتي كشكول كه حرف به اين‌جا كشيد.جايي كه اسم دوست است جايي براي ديگري نيست.
همين «من» هم اگر طالب شود مي‌تواند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:28  توسط محمدهادی  | 

مصاحبه

1/1/1388 يعني اولين روز سال براي اولين ديدار نوروزي راهي شديم.مدتي گذشت تا آدرس را پيدا كنيم.ظاهرا قرار مصاحبه‌ي ما در ميان ديدار عمومي كه بيش‌تر حال و هواي عيدديدني داشت قرار گرفته بود.مدتي منتظر مانديم تا نماينده‌مان مراجعات مردمي را پاسخ بدهند و جمعي از ميهمانان‌شان را راهي كنند.به هر صورت وقتش رسيد و صحبت‌ها شروع شد.اگرچه تازه حرف‌ها گل‌انداخته بود و زمان بيش‌تري مي‌طلبيد اما هر از چند دقيقه‌اي پيغامي مبني بر پايان وقت يا انتظار عده‌اي از مهمانان مي‌رسيد كه باعث شد حكايت را ناتمام رها كرده و دفتر را به پايان برسانيم.تقريبا همه‌ي سوال‌ها راپرسيديم اما شايد اگر وقت بيش‌تري بود بحث‌ها را فراتر مي‌برديم و بيش‌تر از مجلس و كميسيون و فراكسيون و...مي‌پرسيديم.در ميان مصاحبه گاهي بازار يادداشت‌ها داغ مي‌شد و گاهي هم به دليل ورود به مباحث غير عمومي!و بنا به نظر آقاي دهقان ناصرآبادي، لازم شد مطالبي بدون ضبط ياد شوند و در همان‌جا بمانند.
نتيجه‌ي تلاش جمعي از «كازرون نما» و همكاري آقاي دهقان و همراهان‌شان مصاحبه‌اي شد كه مطالبي جديد و قابل تأمل را شامل شده.
اين هم از مصاحبه:

مصاحبه‌ي اختصاصي سايت «كازرون‌نما» با «غلامرضا دهقان ناصر آبادي»، نماينده‌ي شهرستان كازرون در مجلس شوراي اسلامي

***
از هر چه بگذريم.دنبال چيزي مي‌گردم كه حرفي بزنم كه...نمي‌دانم درست.دارم به اين فكر مي‌كنم كه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط محمدهادی  | 

سايه

-چيه؟ چت شده؟
-تو لكي!
-كشتيات غرق شده؟!
-ديگه شك ندارم عاشق شدي!!!
-حالت خوب نيست؟ نه! انگار اصلا خوب نيستي!
-چته؟ چرا حرف نمي‌زني؟
-(در گوش ديگري)چشه؟حالش خوب نيست مگه؟ تو ازش خبر نداري؟
-يه چيزي بگو!(در جواب "چه؟" : )حرفي بزن! جوك بگو! يه شعر بخون! فحش بده!!!
-(آرام و با لبخندي مرموز: ) اصلا بهت نمياد ساكت باشي!

اين چند خط ديالوگ‌هايي بود كه از صبح تا حالا شنيده‌ام.نمي‌دانم چرا؟ چرا بايد مثل هميشه باشم.حتا همان‌هايي كه از دستم "الامان" بودند شاكي شده‌اند.
حق ندارم خودم باشم؟
يعني حق ناراحتي ندارم؟ سايه‌اي همه‌ي وجودم را گرفته و من مانده‌ام در تشخيص.اين چيز عجيبي است؟
***
سايه‌اي مرا در برگرفته.مانده‌ام.مردد.حب و بغض‌هايم مرزشان شكسته شده.خودم هم نمي‌دانم درست چه حسي دارم.
***
بين خودمان باشد كه ديروز تا حالا دو تا نامه نوشته‌ام.كلي هم آمده و ننوشته‌ام.همه‌شان غير قابل انتشار بوده‌اند.دارند گوشه‌ي كيف(نوشته‌هايش)خاك مي‌خورند و توي ذهنم(ننوشته‌هايش)وول مي‌خورند.
خدا مي‌داند اين‌ها مرا تا كدام مرزي كه گاهي فكرش را هم درست نمي‌كردم پيش مي‌برند.
***
بنا نداشتم اين طرف‌ها بيايم.مي‌خواستم با اين‌جاها قهري كنم اساسي.مجبور شدم بيايم.همه‌ي به روز شده‌ها را ديدم.
عهدي نانوشته و ناگفته كردم كه ننويسم.مخصوصا اين‌جاها.اصلا دست و دلم حس به نوشتن رفتن ندارند(شايد هم نداشتند)خواستم به رسم دوستي يا هرچه مي‌خواهي اسمش را بگذاري نظري بنويسم نشد.دست و دل...
وسوسه شدم تعطيلش كنم اين دكان را.نه دردي دوا مي‌كند و نه دردي مي‌زايد اين‌جا(انگار).تعطيلي به دليل...نه پول نه سرعت نه...هيچ‌كدام نبود.ديگر از همه‌چيز خسته شدم.بيش‌تر از همه از «من»(رجوع كنيد به نامه‌اي به «من».همان نامه‌اي كه منتشر نشد).بايد هر چيزي به «من» ربط داشت را...(همه چيز هم نمي‌شود)
***
پيغامم را رساندي؟همان پيغامي كه گفتم... نامه‌ي ديروز را مي‌گويم.(رجوع كنيد به نامه‌اي به «تو».نامه‌ي دومي كه منتشر نشد)البته حق داري نرسانده باشي.نه به دستت رسيد نه توي نامه درست نوشته بودم.خودم هم مي‌دانم بيشترش شد نقطه...
چه گفت؟ چرا...؟........................................................(اين قسمت‌ها ننوشته حذف شدند)(رجوع كنيد به نامه‌اي به «او».همان نامه‌اي كه نوشته نشد)
***
نمي‌دانم چه شد كه نوشتم؟نمي‌دانم بايد مي‌نوشتم يا نه!
يك جور اطاعت امر(يا زمينه‌سازي براي آن)است.
***
نه اين كه نوشته باشم تا آن هماي بند اول را پشت سر بگذارم.هنوز هم همانم.همان امروز صبحي!
هنوز شاكي‌ام! هنوز حس و حالي ندارم كه مثل هميشه باشم.هنوز محكومم.
***
شايد بعدا از اين كه اين‌ها را نوشتم پشيمان شوم.شايد بعدا جاي اين نوشته‌ها چند خط قرمز باشد و اطلاعيه‌ي حذف.شايد...سايهسايه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:32  توسط محمدهادی  | 

خواب

مي‌گويند خواب را نبايد تعريف كرد.نمي‌دانم چرا؟ مي‌گويند تعبيرش بد مي‌شود.باز هم نمي‌دانم چه قدر درست است.اما يك چيز را مي‌دانم.خيلي چيزها براي درون است.گفتنش آدم را اذيت مي‌كند.يادم به روايتي افتاد كه مي‌فرمودند راز اسير انسان است و وقتي مي‌گويدش خود انسان اسيرش مي‌شود!
اما اگر راز هم نباشد دوست ندارم اين چيزها را تعريف كنم.بد و دردناك اگر باشد خود آدم بهتر مي‌تواند از پسش برآيد.اگر خوب و شيرين هم باشد گفتنش از حلاوتش كم مي‌كند.بعضي وقت‌ها هم اگر آدم اين چيزها را تعريف كند بعد در جاهايي كه فكرش را هم نمي‌كند به ضررش استفاده مي‌شود.يك وقت‌هايي هم براي اين‌كه رازي داشته باشد نمي‌گويدش.به عبارتي به راز بودنش نياز دارد.
***
نمي‌دانم تعبير داشت يا نه؟ يعني به اصطلاح رؤياي صادقه بود يا از آن خواب‌هايي كه از سر پرخوري و كم‌خوري و فكر چيزي توي خواب مي‌آيد.
فقط مي‌دانم كه تا به حال چنين حسي را نداشتم.حس عجيبي بود.حس جديدي بود.حس عسليني بود.(كلمه‌ي عسلين هم كلي حرف دارد كه حس گفتنش را ندارم)دقيق نمي‌دانم چه حسي بود.مطمئن نيستم كه اسمي برايش گذاشته باشند.نمي‌دانم تا حالا كسي اين حس را داشته يا نه! فكر نمي‌كنم قبل از اين فكرش را هم مي‌كردم.
دوست دارم يك بار(يك بار شكسته نفسي است.بخوانيد هر شب)ديگر هم اين حس را خواب ببينم.آرزو دارم اين حس را تجربه كنم فارغ از خواب‌هاي سياه و سفيد.
خوابي عجيب بود و حسي غريب.

پ.ن.۱:نمي‌دانم شايد باراني كه هي پشت شيشه در مي‌زد در اين خواب بي‌تأثير نباشد.

پ.ن.2:خواستم برای این دل‌نوشته عكسي انتخاب كنم.هرچه گشتم چيزي كه به كارم بيايد نديدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:39  توسط محمدهادی  | 

كدام اتوبوس؟!

 اول خواهش مي‌كنم خودتان را در اين حالت تصور كنيد و اين حس را در خود تقويت كنيد:
تصور كنيد كه در حال مسافرت با اتوبوس به سمت مقصدي مثل مشهد هستيد.اتوبوس مورد نظر براي ناهار و نماز(مي‌توانيد شام را به جاي ناهار بگذاريد و يا نماز را به راحتي حذف كنيد!)در يكي از رستوران‌هاي بين راه توقف مي‌كند.شما پس از صرف غذا و احيانن خواندن چند ركعت نماز از در رستوران خارج مي‌شويد و با اين منظره مواجه مي‌شويد.دو(و يا چند)اتوبوس بسيار مشابه كه در رنگ و شكل و مدل و نام شركت و خيلي چيزهاي ديگر يكي هستند به يك شكل در كنار هم توقف كرده‌اند.به طور طبيعي اولين حسي كه به شما دست مي‌دهد سردرگمي و ترديد است.ميان دو اتوبوسي ايستاده‌ايد كه نمي‌دانيد كدام اتوبوس شماست.معلوم نيست كه اگر كمي اشتباه كنيد به كدام نقطه‌اي مي‌رسيد.
سوآل من اين است: در اين مورد شما چه مي‌كنيد؟
جوابتان را براي خودتان مرور كنيد.من پيش‌نهادي دارم:
به اتوبوس‌ها نگاه نكنيد.به مسافران نگاه كنيد!
به قيافه‌ها و به حركت‌ها.با كدام‌شان آشناتر هستيد.با كدام صميمي‌تر هستيد.بعد به همان اتوبوس برويد.

***

مدتي است هرجا بروي(به خصوص در اينترنت)حرف و حديث در مورد دفن شهدا در دانشگاه‌هاست.نمي‌دانم نظر شما چيست ولي من هم حسابي حمله‌ي مخالف‌ها را ديده‌ام و هم حمايت حامي‌ها را شنيده‌ام.شخص خودم با دفن شهدا در صورتي كه مقدماتش مهيا شود موافقم(اين چند خط ظرفيت اين بحث را ندارد).چند نفري از دوستان ما هم سر بر مخالفت گذاشتند و با عنوان مخالف و ممتنع! مطالبي نوشتند.البته براي نظرشان دلايلي هم داشتند كه به جاي خود پاسخ‌هايي برايشان نوشتم و بقيه‌ي دلايلشان هم براي من قابل قبول نبود و به راحتي مي‌شد ردشان كرد.اما:

من و اين دوستان، همه شايد مثل كسي باشيم كه در سوار شدن به اتوبوس ترديد دارد.بياييد بعد از بحث‌هايي كه در مورد حسن و قبح ذاتي و فعلي و... دفن شهدا در دانشگاه داشتيم، كمي نگاه كنيم.با چه كساني هم‌سفر مي‌شويم؟ با چه كساني هم‌قطار مي‌شويم.شايد بهتر اتوبوس‌مان را انتخاب كرديم.

اين:

اتوبوس موافق‌ها

اتوبوس موافق‌ها

اتوبوس موافق‌ها

يا اين:

 

اتوبوس مخالف‌ها

اگر شما هم مثل من فكر مي‌كنيد كه عكس، خيلي چيزها را مي‌گويد ولي همه چيز را نه، كمي بيشتر عميق شويد.توي همين اينترنت كه انيس و همراه امثال من شده چرخي بزنيد.كي‌ها راه شان به سمت اتوبوس موافق است و كي‌ها به سمت اتوبوس مخالف.اگر كمي بي‌طرفانه نگاه كنيد به اتوبوس مخالفان سوار نمي‌شويد.حاميان و اعضاي فرقه‌ي ضاله‌ي بهائيت، مخالفان انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي، سلطنت‌طلب‌ها و درباريان رژيم منحل شده‌ي پهلوي، جاسوسان استكبارخواه و امريكا پرست‌ها از اين جمله هستند!
حالا شما اگر در مسئله‌ي دين و مذهب بحثي نداشته باشيد و كمي به انقلاب و نظام مقدس اعتقاد داشته باشيد، آيا حاضر به هم‌سفر شدن با اين افراد به بهانه‌ي اين‌كه عده‌اي تندروي مي‌كنند و استفاده‌ي ابزاري مي‌كنند و...(هزار حرف مفت ديگر)مي‌شويد؟!
***

از همه‌ي اين‌ها كه بگذريم شما كدام اتوبوس را انتخاب مي‌كنيد؟!

در ادامه‌ي مطلب مي‌توانيد متن را با عكس‌هاي بزرگ‌تر ببينيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:36  توسط محمدهادی  | 

تارنمای سبز

تا ديشب برايمان دغدغه بود.چند ساعت قبل تجربه شد و حالا خاطره است.

«تارنماي ما»

نمي‌دانم چرا بايد اين‌گونه باشد.چند ساعت از پايان همايش مي‌گذرد.سعي كردم فكر كنم.فكر كردم.بعضي از دوستان كه اكثريت بودند مي‌گفتند كه همايش اگرچه بهتر از اين مي‌شد اما در نوع خود خوب بود.من هم اول همين نظر را داشتم.وقتي حاج آقا صنعتي از عدم توفيق نصبي گفتند نظري خلاف آن را داشتم.مثل دوستان حاضر.اما وقتي فكر كردم ديدم هر كسي با چيزي مقايسه مي‌كند.همايشي كه براي اولين بار باشد با دوره‌ي قبلي كه وجود نداشته مقايسه نخواهد شد.پس يا بايد با توجه به فعاليت و زحمتي كه كشيده شده سنجيده شود و يا با صورت ذهني كه پيش از برنامه تصور مي‌شود.حقيقت اين است كه در ميزان زحماتي كه دوستان ما انجام دادند همايش موفق نبود.در مقايسه با آن چه در ذهن من هم بود يعني همان ايده‌آل نسبي هم چنان كه بايد بود، نبود.در مورد اهداف هم نمي‌دانم تا چه حد برآورده شده كه البته نظر مثبت دوستان اگر براي دل‌گرم كردن من نبود، بنابر قاعده بايد نشانه‌ي محقق شدن باشد.اين هم نكته‌ي مثبت.
حكايت نفس نيست.شايد كم‌كاري از من بود.شايد مي‌توانستم بهتر كمك كنم.شايد بهتر از اين مي‌شد.شايد مي‌شد كه پايان جلسه شرمنده هيچ كس نباشم.نه به خاطر يادداشت‌هاي "پايان وقت".نه به خاطر تذكرهاي علني و مخفي كمبود وقت.نه به خاطر مقاله‌هايي كه در آخر جلسه و وقت خلوت خوانده شد.نه به خاطر آن‌هايي كه خوانده نشدند.نمي‌دانم اگر جاي هركدام باشم چه مي‌كردم.ترجيح مي‌دهم قضاوتي نكنم.
شايد هركدام از دوستان اگر در جريان فعاليت‌هاي صورت گرفته بودند.اگر بيداري‌ها و خستگي‌ها و دويدن‌ها و...را مثل من ديده بودند از اين همايش ابراز رضايت مي‌كردند يا نه.
واقعيت اين است كه اگر به ديد منطقي و محاسبه‌اي نگاه كنم براي من خيلي مفيد بود.اولين تجربه‌ي شركت در همايش و پشت صحنه‌ي آن.اولين تجربه‌ي اجرا.اولين شروع براي كاري كه شايد بعدها حركتي بزرگ شود.و در همه‌ي اين "اولين"ها بد نبودم.اما نمي‌توانم انكار كنم كه پيش خودم از آنچه شد و نشد راضي نيستم.
بيشتر از اين حس كه شايد كاري كرده باشم كه تلاش ديگران را ضايع كرده باشد و يا كاري را كه مي‌توانسته تلاش‌ها را به ثمر بنشاند را در عين توانايي و از سر غفلت انجام نداده باشم.اينك چه مي‌توانم بگويم جز تقاضاي بخشش.

«اجرا»

حدسش را مي‌زدم كه نتوانم حدس درستي بزنم.تجربه‌ي كارهاي ديگر يادم داده بود كه در آن لحظه همه چيز همان چيزي كه مي‌خواهي نيست.متن مجري نداشتم.مي‌دانستم عوض مي‌شود.با ذهنيت يك اجراي مدرن رفتم و به دلايلي خيلي كلاسيك و با چند اشتباه شروع كردم.كم كم عادت كردم.داشتم روي دور مي‌افتادم انگار.كاش به اين زودي تمام نمي‌شد.اقل فايده‌اش اين بود كه همه، داشته‌هاشان را رو مي‌كردند.نمي‌دانم چه‌طور بود.دوست دارم متوجه بشوم.
بايد تشكر كنم از همه‌ي آنهايي كه از پايان همايش تا همين لحظه به راه‌هاي مختلف تشويق كرده‌اند.از همه‌ي كساني كه در حين اجرا با لبخند و تكان‌هاي زيباي سرشان قوت قلب بخشيدند و دلگرمم كردند هم سپاس‌گذارم.اما دوست دارم بدون واسطه بدانم كه چه نقصي داشتم.لازم نيست كه چه كسي و با چه اسم و با چه ادبياتي بنويسد.فقط دوست دارم بدانم.خصوصي و عمومي هم فرقي ندارد.بنويسيد و بگوييد تا بدانم.

«گفته و ناگفته»

بعضي‌ها گفتند:
-مهندس محمدجعفر شفيعي(+)
-آقاي محمدهادي صحرابان(+)
-دكتر غريب فاضل‌نيا(+)
-استاد كاظم دهقانيان‌فرد
-آقاي بهادر رياضي(+)
-دكتر اسفنديار دشمن‌زياري(+)
-دكتر ابراهيم فياض(+)
-خانم فاطمه دريايي(+)
-آقاي علي بحراني(+)

بعضي‌ها نگفتند:
-آقاي مهدي تقي‌نژاد(+)
-آقاي علي‌اكبر فرشته‌حكمت(+)
-آقاي داود دهقان(+)
-آقاي اسلام برزيگر(+)
-آقاي مهدي صنعتي(+)
-آقاي حسين رضوي‌فرد(+)
-حجت الاسلام رضا صنعتي(+)
-مهندس مهدي رسته

«تارنماي سبز»

تا ديشب برايمان دغدغه بود.چند ساعت قبل تجربه شد و حالا خاطره است.

----------------------

پ.ن.1:از پايان همايش تا حالا اين‌ها نوشته شده:
(+)(+)(+)(+)(+)(+)(+)(+)(+)(+)(+)

پ.ن.۲:دو تا شعر برای این همایش آوردم.خیلی فشرده خوانده شد.خیلی ها هم نبودند.یکی اینجاست و دیگری اینجا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 0:32  توسط محمدهادی  | 

تعطيلات و قانون گل سرخ

به طور كلي تعطيلات فرصت مناسبي است تا خانواده‌ها براي ايجاد روحيه‌اي دوباره تفريحاتي را انتخاب كنند.اين تفريحات بيشتر با طبيعت در ارتباط هستند.رسم اين است كه هركسي و هر چيزي وقتي از پيش‌رفتش به نتيجه‌ي غرق شدن مي‌رسد رجوع مي‌كند به اصل.اصل جسمي ما هم همين طبيعت است.در آغاز سال از سويي تعطيلات و از ديگر سو فضاي دل‌انگيز بهاري و وجود حالتي كم‌مانند در طبيعت بر اين علت مي‌افزايد.اين روزها همه دوست دارند عقده‌ي يك ساله‌ي پشت ميز و كنج خانه را بر سر دشت و جنگل و چشمه و... در آورند.اما گاهي آن‌قدر گم مي‌شويم كه يادمان مي‌رود سال ديگري هم هست.ما هم اگر نباشيم نسل ديگري هست.چنان به جان طبيعت مي‌افتيم كه انگار پايان كار است.نمي‌دانم چرا اصلن نمي‌توانم حس دروني كسي را كه درخت مي‌سوزاند و هيزم مي‌سازد و...، آن هم براي يكي-دو ساعت درك كنم.همان بهتر كه درك نكنم.فكر مي‌كنم اگر از خبر سوختن جنگل‌هاي آمريكاي لاتين يا اروپاي شرقي و يا هرجاي ديگر از اين دنيا، ناراحت نشويم و تأسف نخوريم بايد در خود دنبال مشكلي بگرديم.حالا بياييد همين بغل گوش خودمان كه يكي دارد در روز طبيعت ريشه‌ي طبيعت را ذغال كباب مي‌كند.اگر نمي‌توانيم جنگل آن سوي جهان را خاموش كنيم، اگر نمي‌توانيم يخ‌هاي قطب را برگردانيم ولي مي‌توانيم با يك تذكر جان درختي را بخريم.راه دور نرويم.به جاي صدور بيانيه با خود عهد كنيم خودمان و فاميل‌مان كه لابد تا حدودي حرف‌مان را مي‌شنوند را قانع كنيم كه كاري خلاف انسانيت نكنند.كاري كه رو سياهي براي نسل‌مان بياورد.كاري كه خانه‌ي فرزندانمان را خراب كند.مگر اين شهر يا اين كشور چند خانواده است.آيا در هر خانواده يك فرهيخته يافت مي‌نشود كه مدد كند؟بياييد با خود حل كنيم اين موضوع را كه:

يادمان باشد كاري نكنيم كه به قانون گل سرخ بربخورد.

 

*در آغازين دقايق از اولين ساعت از اولين روز از اولين ماه سال 1388 خورشيدي اين چند خط را براي پنجه‌هايي سبز نوشتم.باشد كه اين عيدي، مبارك باشد براي سالي سبز و مبارك.

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:13  توسط محمدهادی  |