می دانم که "یک" شب کافی است تا آن قدر در برابر بوسه هایی که خدا برایت از آن بالا می فرستد شرم سرریز کنی و ع ا ش ق ا ن ه اجازه بدهی گونه ات را چند قطره بوسه ی ناب بنوازد. و بعد سرتاپا یک پارچه خیس ِ شرم شوی و غرق ِ بوسه! یک شب کافی است تا باز باور کنی که "هنوز" خدا از "تو" با همه ی ...ات قهر نکرده! و هنوز، "هنوز" است!
آن شب باید باران به سر بگیری و "الغوث الغوث" بگویی و... باز بخواهی "قدر"ت را...
باید همان "یک" شب بنشینی زیر سایه ی باران و به آن چه محتاجش هستی فکر کنی... یک گلدان "شمع دانی"...
بعدنوشت: نگارنده به یک شمع دانی(شمعدانی) محتاج است!
همچنان بعدنوشت: گفته بودم دلم می خواهد همچنان تا آخر دنیا شب قدری بنویسم... اما این یکی خودش بوی شب نوزدهم را گرفت... به لطف بوی شمع دانی ها...
بعدترنوشت: دعایم کنید! برای شمع دانی ام دعا کنید! دعا کنید شمع دانی دار شوم! دعا کنید بارانی شوم! دعا کنید باران بیاید... "اگه بارون بزنه... آخ اگه بارون بزنه..."!
بی ربط: کتاب می تواند عین آب کُر باشد... از مطهِرات! آب کُر ساده متنجس را پاک می کند!
گاهی "ما" یادمان می رود که پیش از "تطهیر"، ازاله ی اعیان نجسه لازم است...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:18  توسط محمدهادی
|
میایستی به نماز. مثل همیشه. از تکبیر تا سلام را میخوانی... واو ننداز! (اگر هم شک کردی خیالی نیست! به لطف ذهنت کثیرالشک شدهای و نباید بهشان اعتنا کنی!) تا سلام میرسی. سلام هم تمام میشود. تازه یادت میآید که "یاد"ت جای دیگری بوده! یادت توی نماز نبوده! یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! رگ غیرت و عِرق مذهبیات باد میکند. میخواهی ابراز شرمندهگی کنی. دوباره قامت میبندی. میایستی... به نماز. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! نماز میخوانی... باز... از تکبیر تا سلام. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! سلام را تمام میکنی! لبخند میزنی. یادت آمده که توی نماز قبلی "یاد"ت کجا بوده! یک نماز فکر کردهای تا فهمیدهای "فکر"ت کجا بوده! لبخند میزنی... لبخند رضایت. بلند میشوی... میروی...!
بعدنوشت: توبه میکنی از نماز... ویلٌ للمصلین...
همچنان بعدنوشت: خیلی وقت نبود که با اینترنت آشنا شده بود. من "هم" مثلا مشاورش بودم! جاهایی که بلد نبود از من میپرسید. به اصرار آدرس وبلاگم را گرفت که ببیند. دفعهی بعد که دیدمش کنجکاو بودم نظرش را بدانم. از این همه ریز و درشت که ریخته بودم توی این صفحه، چشم و گوشش را یک لینک گرفته بود. خودش میگفت "آدم دیوونه میشه!" بعد از آن باز گوش کردم... و بعد گذاشتمش تا بیشتر بخواند... "منتظرم... منتظرم... مسافرم زود برسه..." بیش از ۴۰ روز میگذرد و حالا آن پایین منتظر است... تا مسافرش زود برسد...(باز "هم" علی...)
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:36  توسط محمدهادی
|
دست راستم را ميگذارم روي سينهام... سمت چپ!
ميخواهم چيزي را حس كنم! زير دستم. روي پوست كف دست ميلغزد. عين ماهي. يك ماهي دارد آنجا وول ميخورد. بالا و پايين ميپرد. خيلي زياد.
عين ماهي ميماند! ولي نه به آرامي ماهي توي آب! هي ميپرد. هي دست و پا ميزند!
داشتم به اين فكر ميكردم كه هر كسي يك ماهي دارد. حتا "من". يك ماهي كه از وقتي از "آب" گرفتهاندش، دارد تقلا ميكند. نميدانم آخرش چند سال جان ميكند. آخر آرام ميشود! يا جانش بالا ميآيد يا ميپرد توي آب. آخر آرام ميگيرد اين ماهي ِ قرمز ِ دوست داشتني توي تُنگ خالي ِ سينه. يا بايد دل به دريا زد و آرامش كرد، يا گذاشت تا بميرد... آرام... آرام ِ آرام...!
---
بعدنوشت: ياد "ارميا" افتادم: «علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد.اما هرکس بالا و پایین پریدن ماهی را ديده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد.به نظر نمی آید ماهی وقت جان دادن درد بکشد .ماهی وقت جان دادن خودکشی می کند.»(ارميا-رضا اميرخاني)
همچنان بعدنوشت: ماهي توي خشكي وقتي حضور آب را حس كند تقلايش بيشتر ميشود!!!
كمي بعدتر نوشت: آسمان مثل د ل "من" است. آسمان مثل د ل "من" نيست! آسمان گرفته بدجوري! آسمان نميبارد. آسمان! ببار... مُردم از بي باراني!
بعدتر نوشت: دلم ميخواهد براي "هر" مصرعش يك پست بنويسم... نه... براي "هر" مصرع "چند" پست...("نميدانم اين قدر كه شعرهاي فاضل نظري را توي اينترنت مينويسند به چه اميدي كتاب چاپ ميكند!" اين را براي يكي نوشتم كه توي نوشتهاش از چند بيتي استفاده كرده بود!)
بعدترتر نوشت: نگارندهي اين سطور ديوانهي اين عكس است! نگارندهي اين سطور حس "سماع" و "اشك" و "ضجه" و "شعر" و "عشق" و... را از اين عكس ميگيرد. نگارندهي اين سطور "ميميرد" از "زندگي"، وقتي اين عكس را ميبيند!!! نگارندهي اين سطور توي عكس است! نگارندهي اين سطور باران ميخواهد!
بعدها نوشت: عصر پنچشنبه مسجد ملابرات(كازرون)... چهل روز از روزي كه «عليرضا» همهمان را با هم "تنها" گذاشت ميگذرد... يعني چهل روز از رمضان ميگذرد... از فطر...(او هم يك ماهي قرمز داشت كه خيلي زود آرام گرفت و دستش را گرفت و بردش. خيلي آرام، مثل چهرهاش! علي علي...)
(...نوشت: خانوادهي بعدنوشت هي زياد ميشوند. تا آخر دنيا...!)
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:52  توسط محمدهادی
|