اولين شب از محرم بود. شب اول گذشت و من ماندم در خانه. هيأت نرفتم. گريه هم نكردم. هنوز لباس مشكي را هم پيدا نكردهام! اما...
دلم بدجوري گريه ميخواهد. از آنهايي كه ميگويند زنگار ميزدايد از صفحهي دل. دلم اشك ميخواهد. امشب باران باريد و من باراني نشدم. شمعداني را گذاشتم توي حياط زير قدمهاي باران. شمعدانيام به جاي من...
يك جور حس تاسف دارم براي نگاههايي كه شادي را به اين اشكباري ترجيح ميدهند. حتا گاهي بيشتر از تاسفي كه براي عصيانهاي بيادبانهام خرج ميكنم.
يك عمر شنيديم كه گريه مال مرد نيست. اين روزها مرد ميخواهد گرييدن...
---------------------------------------------------------
بعدنوشت: «مرد مگر گريه ميكند؟ چه بگويم؟/طفل زمين خوردهام، چهگونه نگريم؟!»(فاضل نظري) اين روزها و اين شبها، همهي "مرد"ها، طفلاند و زمين خورده...
همچنان بعدنوشت: حرفهايم خيلي بود. همهاش داشت توي دلم و توي ذهنم ميغلتيد و گلويم را ميسوزاند... نشد بنويسمشان. شايد براي ديگري است...
بعدترنوشت: اسم امام را مدتي است بيشتر ميشنويم. انگار حضرت روح الله يك بار ديگر آمده بود امروز تا سخن بگويد. اينها را كه خواندم
:« من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق وشور و شعف پخش مي كنند نگردند. از خدا مي خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان رابيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. والسلام.»( روح الله موسوی خمینی-یکشنبه 6/1/68) (1)
بعدترترنوشت: انگار كسي بايد لباس سبز "حسين" را ميپوشيد تا به حقانيت مورخان ايمان بياورم. همانها كه نوشتند: شمريان لباس ِ تن ِ پيكر فرزند علي را به غارت بردند... لابد تا دستهاي سرخشان را در آن بپيچند...
(۱) صحیفه امام جلد 21 صفحه 332 - قسمت پایانی نامه عزل منتظری
*وعدهي ديدارمان در جوار عَلَم ِ آقا... هيأت فاطميون كازرون-ساعت 7:30 شب
**سال گذشته براي اينجا طاق عزا برپا كردم. دلم برايش تنگ شده... (اينجا)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:33  توسط محمدهادی
|
میایستی به نماز. مثل همیشه. از تکبیر تا سلام را میخوانی... واو ننداز! (اگر هم شک کردی خیالی نیست! به لطف ذهنت کثیرالشک شدهای و نباید بهشان اعتنا کنی!) تا سلام میرسی. سلام هم تمام میشود. تازه یادت میآید که "یاد"ت جای دیگری بوده! یادت توی نماز نبوده! یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! رگ غیرت و عِرق مذهبیات باد میکند. میخواهی ابراز شرمندهگی کنی. دوباره قامت میبندی. میایستی... به نماز. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! نماز میخوانی... باز... از تکبیر تا سلام. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! سلام را تمام میکنی! لبخند میزنی. یادت آمده که توی نماز قبلی "یاد"ت کجا بوده! یک نماز فکر کردهای تا فهمیدهای "فکر"ت کجا بوده! لبخند میزنی... لبخند رضایت. بلند میشوی... میروی...!
بعدنوشت: توبه میکنی از نماز... ویلٌ للمصلین...
همچنان بعدنوشت: خیلی وقت نبود که با اینترنت آشنا شده بود. من "هم" مثلا مشاورش بودم! جاهایی که بلد نبود از من میپرسید. به اصرار آدرس وبلاگم را گرفت که ببیند. دفعهی بعد که دیدمش کنجکاو بودم نظرش را بدانم. از این همه ریز و درشت که ریخته بودم توی این صفحه، چشم و گوشش را یک لینک گرفته بود. خودش میگفت "آدم دیوونه میشه!" بعد از آن باز گوش کردم... و بعد گذاشتمش تا بیشتر بخواند... "منتظرم... منتظرم... مسافرم زود برسه..." بیش از ۴۰ روز میگذرد و حالا آن پایین منتظر است... تا مسافرش زود برسد...(باز "هم" علی...)
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:36  توسط محمدهادی
|
خیلی دلم میخواست چوناين وقتي كلي حرفها را از تَه دلم بكشم بيرون و بنويسم و سبك شوم كلي! بعد هم ساعتي چند بار سر بزنم به اين ۴ديواري و ديوارها را وارسي كنم بادا (مقابل مبادا) كه نظري حاوي تقرير و تقدير و تخطئه و "ان قلت" ببينم و سريع هم جوابي بنويسم!
خيلي دلم ميخواست بنويسم، خيلي چيزها را!
هر چه كردم نشد بنويسم آن چه را كه ميخواهم!
يك جور بُهت و حيرت همهي وجودم را بغل كرده و هر تقلايي را در نطفه خفه ميكند! سخت ميشود نطق.و سختتر از آن نگارش!
فقط آمدم كه آمده باشم و گفتم كه گفته باشم "امشب"ها را دريابيد! "من ِ"جا مانده را هم با دستي كه به دعا بلند ميكند از خاك بكنيد!
دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا (كريم باشيد تا "كريم" به حالتان رحم كند.گدايي كه از شما دعا طلب ميكند با دست خالي رد نكنيد!)
بعد نوشت: مولاي يا مولاي، انت الخالق و انا المخلوق و هل يرحم المخلوق الا الخالق؟! (مناجات علي در مسجد كوفه)
همچنان بعد نوشت: بشنويد نواي اين ۴ديواري را:منتظرم...منتظرم...مسافرم زود برسه...يه صبح جمعه از سفر...مهدي موعود برسه...كي ميشه از كعبه بياد...طنين آهنگ صداش...تا كه تموم هستيمو...يه جا بريزم پيش پاش...خسته ز روزگار هجر...بر لبم "امن يجيب"ـه...بيايد براش دعا كنيم...كه خيلي آقا غريبه...
(فايل مذكور را از اينجا دانلود كنيد!)
ياد ايام: پارسال همين روزها حرفهايي داشتم كه توانستم بنويسم: شبي بدون حرف و ۲ سال پيش هم حرفهايي بود: چندتا كلام براي دل خودم.فقط.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:26  توسط محمدهادی
|
اگر بخواهم مثلا مقدمه بچينم كه فردا چه روزي است و چه ميخواهد بشود كارم بيهوده ميشود، لغو است.ميدانيد و ميدانم اين را!
فردا روز امتحان است.امتحاني بزرگ.توي امتحانهاي ديگر جواب مشكل است اما اين بار جواب واضح است و كافي است دهان مبارك را باز كنيم و زبان 3 مثقالي را بجنبانيم(حالا شما ميخواهي بنويسي.چندان تفاوتي ندارد).البته دردسرش هم هست كه اگر چشمها باز باشد حل ميشود.
فردا امتحان است.امشب هم حكما شب امتحان است.شب امتحان مرا ياد بي خوابي مياندازد.شبي كه تا صبح بايد بيدار بود تا فردايش سر امتحان "دوزار" كاسب شد.اما اين يكي بر عكس است.بايد سر شب بخوابي تا اول وقت بيدار شوي براي "حضور"!
فردا امتحان است.راه به راه ميروم و سرك ميكشم به كمد شيشهاي تا از حضور شناسنامه ام كه حالا كارت شناسایي مليام را هم بلعيده مطمئن شوم.دل توي دلم نيست براي فردا.انگار باري روي دوش دارم كه بايد بگذارمش.شانههايم خسته شده و دلم ذوق ميكند!
***
توي اين مدت تبليغات چيزي ننوشتم اينجا.دليلش هم بماند.كلي حرف بود براي نگفتن.و من نگفتمشان.ننوشتمشان.اين طور بهتر بود ظاهرا.
***
خيلي دلم ميخواست بعضي وقتها اظهار نظرهاي خودم را بكنم اما...
"اما"يش اينجاست.ميگويند حد و تعزير را جاري كردن ثواب دارد.خيليها دنبال فيضش هستند.با نيت خالص.كسي متهم است.اگر ثابت شود شايد 20-30 تايي شلاق بخواهد جرمش.مشتاقي كه از فيضش محروم نشوي.اما پيش از آن بايد ثابت شود.حرف و دفاع خودش هم هست.ميبيني به جاي استنطاق 10-20 تايي گردن كلفت رويش چماق كشيدهاند.تعزير را بيخيال ميشوي.جوانمرديات گل ميكند و سينهات را سپر ميكني براي همان متهم.جلوي همان گردنكشان گردن كلفت.شايد اگر آنها اينگونه بيانصافي نميكردند خودت متهم را بازميجستي و بعد هم احيانا تعزيرش ميكردي.آخر كار هم ميفرستادياش به امان خدا.به شيوهي اهل بيت.بيانصافي دل آدم را خط مياندازد و روي اعصاب آدم رژه ميرود.امان از بيانصافي.
***
حكما نشستهاي بين اين خطوط دنبال يك جانب داري از كسي يا كانديدايي ميگردي كه خلاف نظرت است و بعد با قيافهي حق به جانب عليه من و نظرم بنويسي و خودت را اثبات كني! يا شايد ميگردي دنبال يك حمايت بين اينها و وقتي پيدا نميكني زنگ ميزني يا خصوصي مينويسي كه چه وضعيتي است! چرا كم گذاشتهاي!
بيخيال اخوي(يا احيانا اُختي)
***
اين را ميخواهم بگويم با ظن بر اين كه قبول نميكند كسي.هر سويي هستيد و هر رنگي ديگر تبليغات تمام شده.تا فردا فكر كنيد.براي خودتان فرض بچينيد كه اگر آنچه شما روي تعرفهي رأيتان نوشتهايد هماني نباشد كه اكثر مردم نوشتهاند! بعد براي خودتان جا بياندازيد كه آن وقت يك سو خود خواهي است(يعني نفي رأي بقيه) و يك سو مييهن پرستي و احترام و ارزش براي نظر ديگران.به نظر ديگران هم احترام بگذاريم.
***
اين مدت حسابي كلافه ميشدم از كساني كه تفتيش ميكردند عقيدهها را؟ و بعد اعمال ميكردند قانون خودشان را.همه را تخطئه ميكردند.همهي مجرمها را.ما مجرمها را.ما كه مجرم بوديم و جرم بزرگمان اينكه چون آنها نميانديشيديم.شايد هم به اين جرم كه "ميانديشيديم"! همين.
***
گفتم كه بنشينيم و بيانديشيم.شايد فلسفهي اين ممنوعيت تبليغات از 24 ساعت قبل از رأي گيري يك همچه چيزي باشد.البته به بركت وجود اينترنت نه قانوني ميماند و نه محدوديت تبليغات.خدا كند انديشيدن را ازمان نگيرد اين هزار پاي بي احساس.
***
من هم از همينجا حمايت همهجانبهي خود را از جناب آقاي...رييس جمهوراسلامي ايران در گام دهم، كه پيش از اين كانديدايي در ميان كانديداها بوده اعلام ميكنم.و همچنين سعي خود را مبني بر انتقادهاي سازنده نسبت به عملكرد ايشان بيان ميدارم.(اين متن را پس از تعيين نتايج بايد خواند و به جاي "..." نامي را گذاشت)
***
خدا كند چنان در اين مدت عمل كرده باشيم كه در پيشگاه خداوند متعال توانايي پاسخگويي را داشته باشيم.
اللهم اجعل عواقت امورنا خيرا برحمتك
و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان
و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه
والمستشهدين بين يديه
-----------------------------------
پ.ن.۱: دوستی پرسیده اند از لوگوی بالای وبلاگ و این که ظاهرا منافاتی با نوشته های این پست دارد.
اما جواب این که ننوشته ام که رایم مشخص نیست و یا اعلام حمایت نمی کنم.سخن این بود که مطلب حمایتی ای اینجا ننوشته ام.منافاتی وجود ندارد.
با سپاس از دوست نظر دهنده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 17:48  توسط محمدهادی
|
(ادامه)...دارم به اين فكر ميكنم كه بشنوم، بيش از آنكه بگويم.بخوانم، بيش از آنكه بنويسم.سكوت كنم بيش از...حتا اگر نشود.علتش هم هر چه باشد، باشد.بعضي كارها آنقدري خوب هست كه اگر نتوانيم انجامش دهيم نبايد از فيض فكر كردن بهش محروم كنيم خودمان را.دارم به اين فكر ميكنم كه...
***
وقتي آدم متوجه دور و بريهايش ميشود كه تعادلش را از دست دهد و به جاي زمين روي دست دوستانش نگه داشته شود.اين هم از بركات عدم تعادل است. والبته دور و بريها.
دور و بريها و دوستان! ممنون...
***
فكر كردم كه اگر اين «من» رها نميكند و «لايمكن الفرار...» است شايد ميشود يك جورهايي عوضش كرد.نميدانم بتوانم يا نه اما ميخواهم پس دعا كنيد.دعا كنيد باران ببارد.دعا كنيد «من» چترهايش را ببندد و زير باران برود شايد شسته شود.اگر اين باران ببارد...چه ميشود.آب زمزم پيشش قطرهاي است.آنهايي كه با زمزم طاهر نميشدند زير اين بارانها مطهِر شدند.بيابانها هميشه لهله بارانخواهيشان را توي چشمهاي خشكشان اشك ميريزند.
***
ياد اين افتادم.هر وقت سر در مدرسهمان اين را ميبينم و ميخوانمش شرمم ميشود.حُبش هم آدم ميسازد:
«فيه رجال يحبون ان يتطهروا...»
***
اگر كسي اين حال را يك بار تجربه كرده باشد ميفهمد چه ميگويم.وقتي ميشوني كه يكي چنان سخن ميگويم و با سخن خودش اشك ميريزد و متأثر از عشقي است كه نميشود پنهانش كرد آن وقت است كه ناخودآگاه قطرهاي داغ سر ميخورد و ميچكد روي گونهات.گونهات داغ ميشود و سرخ.فكرش را كه بكني ميفهمي كه درست نميداني اين اشك چهكاره بوده.نه سر از آن عشق در ميآوري و نه...شايد براي خودت باشد.چه ميشود اگر بچشي اين حس را...!
***
آن طرفي آنقدر اسير است كه فكرش هم به اشكهاي تو نميرسد تا بگويد:«در نظربازي ما بيخبران حيراناند...»تو هم نميخواهد بپرسي كه بشنوي:«درد عشقي كشيدهام كه مپرس...»نكتهاش توي همان «مپرس»ي است كه آخرش آمده.حكايتهاي «مگو» را نبايد پرسيد!
***
خواستم اين بار از هر دري سخني باشد و به عبارتي كشكول كه حرف به اينجا كشيد.جايي كه اسم دوست است جايي براي ديگري نيست.
همين «من» هم اگر طالب شود ميتواند...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:28  توسط محمدهادی
|

...لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الظالمین. لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ المستغفرین... لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الخائفین. لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الوجلین. لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الراجین. لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ الراغبین... لا اِله الا الله سُبْحانَکَ إنّی کُنتُ مِنَ السائلین...
...الهی انا الفقیر فی غنای، فکیف لا اَکون فقیراً فی فقری.الهی انا الجاهل فی علمی، فکیف لا اکون جهولاً فی جهلی(!)...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 22:43  توسط محمدهادی
|
حُسن ختام این ضیافت بزرگ الهی، میشود عیدی بزرگ.عیدی که مُهری میشود تا پایان را اعلام کند.صبح روز عید.میرویم از میزبان ضیافت تشکر میکنیم:«الله اکبر.الله اکبر.الحمد لله علی ما هدانا.و له الشکر علی ما اولانا».سپاس میگویی از اینکه 1 ماه در میهمانی به سر بردهایم.شاید آنان که بیشتر استفاده بردهاند، گونههاشان نم بر میدارد.چراکه فهمیدهاند چه تمام شده.دستمان به آسمان میرود و باز میگوییم:«الله اهل الکبریاء والعظمة و اهل الجود والجبروت...».شاید در ذهنمان میگذرد که با خدا میگوییم:«ضیافت یک ماهه اگرچه پایان یافت اما میزبان که پایان نیافته است.خدا دعوتمان کرد.نه به سفرهاش.بلکه به خودش.همآن جایی که یک بار آمدیم.زمانی که از خودش دمید.»بر میگردیم که:«انا لله و انا الیه راجعون».خوشا به حال کسانی که خودشان به«الله»شان رجوع میکنند، پیش از آنکه عقربههای ساعتِ عمر پیر شوند و زمینگی.مثل هر سال دعوت شدیم به اصلمان، به خدایمان، به فطرتمان.و آنکه از این میوهی فطرتش لذت برد، دیگر برنمیگردد به اینجایی که با او غریبه است.و آن وقت عیدش، عید است و فطرش، فطر.جشن است درونش.و در عرش که یکی برگشت.عجب فطرتی و عجب فطری!
همه جمعاند.صفوف بسته شده.شانه به شانه.خودش صحرای قیامتی است.اگرچه نه«یفر المرء من اخیه»دارد و نه«یعرف المجرمون بسیماهم»اما پایانی است بر مسابقهای همهگیر.مسابقهای که در آن هر کس جایی یافت و جایگاهی.در تحف العقول از حسن بن علی-علیه السلام-این چنین نقل شده:«یقینا خداوند ماه رمضان را میدان مسابقهای را برای خلق خود قرار داده است که به وسیلهی طاعت او به سوی خشنودیاش بر یکدیگر سبقت جویند.پس گروهی از مردم پیش جستند و پیروز شدند و گروهی دیگر کوتاهی کردند و نومید و ناکام گشتند.»اینجا محشری میشود که برندهگان و به مقصد رسیدهگانش از درون مسرورند، اگر چه دلشان تنگ شدا برای مقصد و مقصودشان و بغضی گلویشان را مینوازد.و جاماندهگان و بیچارهگان، غمی به وسعت یک سال انتظار را در پس چهرهای قایم کردهاند که شاید بشّاش بنمایاند.عجب قیامتی است.شاید خدا هم از غفلت«من»ها دلش بسوزد.طوری که اگر«من»بود، اشکش سرازیر میشد.
میخواستم بگویم هرجای راهیم، هر جایگاهی داریم و هر نقطهای که رسیدهایم، برنده یا بازندهایم،خدا تمام نشده.هم جای تعالی هست و هم جای سقوط.میتواند این پایان، آغازی باشد برایمان.میتوانیم باز هم به خدا برویم.ناخوانده برویم که همیشه او ما را خوانده است.«یا علی» بگوییم.در همآن پایان شروع کنیم که راه، طولانی است.شروع کنیم و بگوییم:«...و اهل العفو و رحمة و اهل التقوی و المغفرة...»
لینک خلاصه مطلب در کازرون نما:
http://kazeroonnema.ir/fa/pages/?cid=456
لینک متن کامل در کازرون نما:
http://kazeroonnema.ir/fa/pages/?cid=453
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:7  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
امروز می خوام در مورد توبه بنویسم.واقعیتش به این خاطر که خودم رو بیشتر از بقیه محتاج به توبه می بینم.به هر حال با این چند تا حدیثی که می نویسم شما هم امید وار میشید به توبه.
حدیث اول :پیامبر اکرم-صلی الله علیه و آله و سلم-:توبه گذشته ها را می پوشاند.
حدیث دوم :پیامبر اکرم-صلی الله علیه و آله و سلم-:توبه کننده مانند کسی است که گناهی نکرده باشد.
حدیث اول :مولی الموحدین-علیه و علی آله آلاف التحیه و الثنا-:توبه دلها را پاک می کند و گناهان را می شوید.
حدیث چهارم :پیامبر اکرم-صلی الله علیه و آله و سلم-:نزد خدا چیزی محبوب تر از مرد مومن یا زن مومن توبه گر نیست.
حدیث پنجم :پیامبر اکرم-صلی الله علیه و آله و سلم-:همه آدمیان خطا می کنند و بهترین خطاکاران توبه گرانند.
ولی چگونه توبه ای مقبول درگاه باری تعالی است؟ امیر مومنان برای قبولی توبه 6 شرط می گذارند:1.پشیمانی از گذشته 2.تصمیم بر ترک همیشگی گناه 3.بازگرداندن حق مردم 4.قضای واجبات 5.ذوب کردن گوشتهایی که به واسطه حرام بر بدن روییده با اندوه بر گناه 6.چشیدن رحمت طاعت به اندازه ای که طعم معصیت را چشیده.
استغفر الله من جمیع ظلمی و اسرافی علی نفسی و اتوب الیه
امروز هم یه کلیپ صوتی میزارم که بی ربط به بحث نیست.یه مناجات از حمید علیمی به زبون عامی که با موسیقی متن فیلم نغمه میکس شده.یه مناجات با اباعبدالله که خیلی با حال و سوزناکه.
دانلود
با حجم : ۵۲۰ کیلو بایت
شعر امروز :
ای بی خبر از عالم هستی بازا *** ای منکر جام و رند و مستی بازا
این در،در میکده است،باز است هنوز *** صد بار اگر توبه شکستی بازا
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:23  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
داستانی زیبا از پیامبر اعظم(صلوات الله علیه):
رسول اكرم " ص " وارد مسجد ( مسجد مدينه ) " شد ، چشمش به دو
اجتماع افتاد كه از دو دسته تشكيل شده بود ، و هر دستهای حلقهای تشكيل
داده سر گرم كاری بودند : يك دسته مشغول عبادت و ذكر و دسته ديگر به
تعليم و تعلم و ياد دادن و ياد گرفتن سرگرم بودند ، هر دو دسته را از نظر
گذرانيد و از ديدن آنها مسرور و خرسند شد . به كسانی كه همراهش بودند رو
كرد و فرمود : " اين هر دو دسته كار نيك میكنند و بر خير و سعادتمند " . آنگاه جملهای اضافه كرد : " لكن من برای تعليم و داناكردن فرستاده شدهام " ، پس خودش به طرف همان دسته كه به كار
تعليم و تعلم اشتغال داشتند رفت ، و در حلقه آنها نشست .
برگرفته از داستات راستان
خداوند ما را یار ی کند که عالمان عامل باشیم.
یاعلی
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 11:36  توسط محمدهادی
|
بسم اله الرحمن الرحیم
باسلام
امروز میخوام براتون از الهی نامه علامه ذوالفنون استاد حسن حسن زاده آملی بنویسم.

الهي، اگر ستّار العيوب نبودي. ما از رسوايي چه ميكرديم؟
الهي، به حق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده!
الهي، واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم!
الهي، همه از تو دوا خواهند، و حسن از تو درد.
الهي، گرگ و پلنگ را رام توان كرد، با نفس سركش چه بايد كرد؟
الهي، آن خواهم كه هيچ نخواهم.
الهي، كلمات و كلامت كه اين قدر شيرين و دلنشيناند، خودت چوني؟
ما رو از دعای خیر خودتون فراموش نکنید.
یاعلی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 13:53  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
باعرض سلام خدمت همه دوستان
پیرامون مطالب که در پست قبلی بود می هوام امروز یک دستور از یکی از علما وفضلا رو خدمتتون بگم.
ان شاء الله بتونیم هر چه بیش از پیش در عمل به علم موفق باشیم.
بسم الله الرحمن الرحيم
حضرت حجه الاسلام والمسلمین حاج آقا هاشمی نژاد فرمودند :یک پیر مرد مسنی در ماه مبارک رمضان ، مسجد لاله زار می آمد خیلی آدم موفقی بود همیشه قبل از اذان توی مسجد بود .
به او گفتم حاج آقا شما خیلی موفق هستید .من هر روز که مسجد می آیم می بینم شما زود تر از ما آمده اید جا بگیرید .
گفت نه آقا من هر چه درم از نماز اول وقت دارم.بعد گفت : من در ن.جوانی به مشهد رفتم .مرحوم حاج شیخ حسن علی باغچه ای در نخودک داشت به آنجا رفتم وایشان را پیدا کردم وبه ایشان گفتم : من سه حاجت مهم دارم دلم می خواهد هرسه تا را خدا توی جوانی به من بدهد.یک چیزی یادم بدهید .
فرمودند :چی می خواهی ؟ گفتم :یکی دلم می خواهد در جوانی به حج مشرف شوم چون حج در جوانی یک لذت دیگری دارد .
فرمودند : نماز اول وقت به جماعت بخوان .
گفتم :دلم می خواهد یک همسر خوب خدا به من عنایت کند .
فرمودند : نماز اول وقت به جماعت بخوان .
سوم اینکه خدا یک کسب آبرو مندی به من عنایت فرماید .
فرمودند : نماز اول وقت به جماعت بخوان .
این عملی را که ایشان فرمودند من شروع کردم وتوی فاصله سه سال هم به حج مشرف شدم هم زن مومنه وصالحه خدا به من داد وهم کسب با آبرو به من عنایت کرد .
داستانهایی از مردان خدا (علی میر خلف زاده)
التماس دعا
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 9:19  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
دوستای عزیز تا حالا شده که به به یه مطلب علم داشته باشی ولی بهش عمل نکنی؟
مثلاْ حسن یه کار رو بدونی ولی انجامش ندی؟یا به قبح یه کار یقین داشته باشی ولی باز انجامش بدی؟
اصلاْ هدف من توی این وبلاگ همینه وبس...
حالا یه خواهش دارم از همتون واون اینه که هر کدوم از شما هر راه حلی برای این مسئله داره بنویسه تا باهم شروع کنیم وان شاء الله برسیم به آفاق...
فکر کنم بهتره خودم باب بحث رو شروع کنم:
به نظر من اگه آدم اون چیزی رو که می دونه برای دیگران هم بگه باعث یه نعهد براش میشه مثلاْ من اون چزی که میدونم ولی خیلی وقتها بهش عمل نمی کنم برای شما میگم که فرضا فلان کار کار پسندیده ایه وباعث سعادت هر فردی میشه...
خوب به نظر شما بعد چی میشه؟من که فکر می کنم وقتی من شخصاْ به اون مسئله می رسم با احساس مسئولیت نسبت به اون رفتار کنم.
پس من با یاری خدا سعی می کنم هردفعه با یه مطلب به روز بشم وشما هم لطف کنید و نظر خودتون رو در مورد هر مطلب بنویسید وهمچنین اگه مایلید میتونید پیشرفت هاتون رو هم به ما بگید.
یاعلی ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 18:2  توسط محمدهادی
|