تبليغاتX
پُر از آفاق

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

هیچ کس...

داری توی هوای پر از اکسیژن با اسانس دود غرق می شوی و کم کم نشانه ی های غرق شدن توی تنهایی را -که حالا یک وجبی از سر گذشته- در چهره حس می کنی!
داری عادت می کنی به این غرق شدن! به این خفه شدن! به این تنهایی که می پنداری مقدس است!
صدای پیامک از نوع نوکیایی اش! دستت را می برد سمت جیب! تازه یادت می افتد به "همراه اول"... و این که "هیچ کس تنها نیست!"
دست می بری به سر گوشی دکمه ای کشف می کنی و آن قدر فشار می دهی تا صفحه اش تیره شود! هُلش می دهی توی جیب!
سعی می کنی دوباره "غریق" شوی!
سعی می کنی هیچ کس تنها نیست را توی ذهنت بگذاری بین خانه ی خیابانی ات!!!

سعی می کنی شعر بخوانی!

بعدنوشت:"هیچ کس هم صحبت تنهایی ِ یک مرد نیست/خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند" ("نظری" از نوع "فاضل"ش)

هم چنان بعدنوشت: از پست قبل که خودش مرحمت فرمود و آمد خوش حالم! این یکی هم آمد... "نه" نگفتم!!!

بعدتر نوشت: میان "هیچ کس ِ" فاضل نظری تا "هیچ کس" همراه اول، تفاوتی است که نمی دانم از کجای زمین تا کجای آسمان است!!!

 بعدترتر نوشت: دلم می خواست بنشینم کنار دستش و ذوب شوم در صدای "آکاردئون"ی که برای اسکناس های مردم مرثیه می خواند!!!

 

بی ربط: یک جمله توی گلویم گیر کرده که دارد می کشدم! یک جمله که ارزشش را دارد که برای زنده ماندن و راحت شدن، "بی ربط" بنویسم!!!

جمله ی بی ربط: از هرچه عاشقانه نویس ِ "پورنوگرافر" است، عُقم می گیرد!

*pornographer

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:6  توسط محمدهادی  | 

با رفیق

داشتم به فسلفه ی رکوع و سجده فکر می کردم!
آن هم میانه ی نماز!
دیدم توی رکوع و سجده آدم گردنش را آماده می کند برای پس گردنی... دستی که می پنداری الآن گردنت را می سوزاند سرت را نوازش می کند!
خیلی زرنگ باشی دست را می گیری و می بوسی!

***

نماز مغرب را سه-چهار نفری خواندیم... در فرادای خودم و به جماعت! یک نماز سریع و جوان پسند!!! تمام که شد قبل از تمام شدن تسبیحات امام گفتم:

ما همه ی نماز رو می خونیم برا قنوتش! یه کم طولش بده حاجی! این قدر دعا داریم... به همه ش نرسیدما!!!

عشا را مهلت داد تا رکعت دوم دعاها را تند-تند "باز"گو کنم. دعاهای همیشگی!

***

شب قدری اش می شود: یا رفیق من لا رفیق له...
(دلم می خواهد "هم"چنان شب قدری بنویسم!)

 

(کلی دلم می خواهد بعدنوشت بنویسم برای این "نوشت"... نمی آید... شاید بعد!!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:49  توسط محمدهادی  | 

روزشمار اقامت-5تا9

روز پنجم(7/7/1388)

صبح را "باز" می رویم برای "مثلا" انتخاب استاد!
بعد از ظهر را "هم " می گذرانیم!(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)

روز ششم(8/7/1388)

مثل روز قبل بعد از نماز صبح می خوابم(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
مثل روز قبل "باز" می رویم برای "مثلا" انتخاب استاد! (گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
مثل روز قبل بعد از ظهر را "هم " می گذرانیم!(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!!!

روز هفتم(9//7/1388)

یک روز قبل از یک روز تعطیل است که درس ها عموما و اصولا تعطیل هستند!
راه می افتیم برویم تا از روز غیر تعطیل ِ "تعطیل"مان استفاده کنیم و کار مثلا اداری مان را سر و سامانی بدهیم!
گمان بد نکنید! اگر خیال می کنید این بار هم گفتند آن آقای مسئول فوق الذکر ساعت 12 می آیند و یا فردا یا پس فردا یا... در اشتباه به سر می برید! هم کاران محترم آن آقای مسئول محترم فرمودند که امروز زود آمدند و حالا هم رفته اند!!! یعنی خوش آمدید(یا همان "هـ ِرّی") برگشتیم و سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم! با یک دوست اخیر مجازی و اخیرتر حقیقی تماس گرفتم تا ببینمش. راهش نزدیک بود. رفتم و دیدمش! سعی کرد به راه راست هدایتم کند. در دیدار اول پایم را به درس اخلاق کشید! و من برایش از سر اخلاق زیادی آیه خواندم که:"من یضلل الله فلا هادی له" و بعد از درس اخلاق ساعتی گفتیم و شنیدیم با هم و از هم تا یک دوست سرسبز دیگر به جمع قبلی ها اضافه شده باشد!
بعد از ظهر را راه می افتیم به سمت "تهران". بعد از "امام" جناب "میلاد" خان را زیارت می کنیم. آن هم از راه دور! سخنران محترم را تا مصلا اسکورت می کنیم. یکی-دو ساعتی توی مصلا می چرخیم و باز سخنران محترم را اسکورت می کنیم! کلی تحویلمان می گیرند! ساعت از 8 گذشته که شروع می کنیم سخنرانی را به عنوان "اعوان و انصار" سخنران! و می شنویم از "دست آوردهای انقلاب". کلی تحویلمان می گیرند! بعد هم می رویم و چند دقیقه ای می نشینیم. کلی تحویلمان می گیرند! بلانسبت مسئولین برگزاری، بی ناهار و شام آدم تلف می شود! خبری از آب و چای هم نیست! کلی تحویلمان می گیرند! تا بیرونمان نکنند بلند می شویم و راه می افتیم! کلی تحویلمان می گیرند!(نمی توانیم با این که آن جاییم یک دور اساسی توی نمایش گاه رسانه های دیجیتال بزنیم این شب) راه می افتیم توی شهر و دنبال "باربی" می گردیم! چیزی پیدا نمی کنیم. راه می افتیم و جواب معده مان را که به فحش دادن افتاده تا نیمه ی راه نمی دهیم! نیمه ی راه منت سرش می گذاریم و با دو نمونه بیسکوییت و اندکی دلستر و بادام زمینی ِ سرکه نمکی دهانش را می بندیم که سر و صدا راه نیندازد! اتوبان تهران-قم "هم" جای خوبی است... آدم را شاعر می کند! کلی "عاشقانه"ام عود می کند!!! و بعد ادامه ی مسیر...(نکته ی انحرافی: یکی از هم راهان سفر این روزمان V.I.P مسابقه ی فردا را دارد!)

روز هشتم(10/7/1388)

بعد از ادامه ی مسیر که از روز هفتم می گذرد و به روز هشتم می رسد می رسیم به قم و به روز هشتم! آخر سفر راننده ی مان گفت: "نه! خوشم اومد! همه ی شعرا رو حفظ بودی!" و من یادم می آید که صبح تا حالا هم خوانی مرا با احسان خواجه امیری یکی توی آینه رصد می کرده!!!
(تا صبح خوابم...)...
یک روز تعطیل دیگر! صبحش جان می دهد برای خواب(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
ظهرش هم خبری از دشمن شکنی نیست!!!
بعد از ظهر است. باز راه می افتیم این بار از سر 72تَن. راننده مان شُکر خدا اهل دل است. اول کار هفت-هشت-ده تایی صلوات بهمان تعارف می کند و ما هم نه نمی گوییم! اما راننده مان اهل فوتبال نیست! اعصاب خش-خش رادیو را هم ندارد! نیمه ی اول را کامل و نیمه ی دوم را تا نیمه هایش از دست می دهیم! از سکوت دارم خفه می شوم. کم رویی همیشگی! هم نمی گذارد یک سی-دی اساسی در بیاورم و بگویم "روشن کن اون لامصبو!!!" نیمه ی اول از نیمه ی دوم که می گذرد کلی راننده ی محترم مرام خرج می کند و رادیو را روشن می کند! بازی یک-یک! نمی دانم درست دلم می خواهد کی ببرد! دیروزش به همان رفیق v.i.p دار گفته بودم اگر برایم کاری کند با لباس بارسلونا می آیم که کسی شاکی نشود!!!
در هر صورت تیمم برنده می شود و من هم شاکی!!!
از وقت سخنرانی امروز گذشته که می رسیم به مصلا! کماکان کلی تحویلمان می گیرند! این بار توی اتاق استراحت ویژه ی مدعوین می نشینیم و تا کیک و آب میوه مان آماده شود می فرمایند که باید بفرماییم برای شروع! داغ این پذیرایی روی دلمان می ماند با این که کلی تحویلمان می گیرند! نزدیک اذان است و بنا به مسائل امنیتی سخن راندن از "باربی" نیمه کاره می ماند!(بس که این روزها عکس ها و بازی ها و کارتون های باربی دیده ام و ازش خوانده ام حالم از هر چه باربی است به هم می خورد! مخصوصا از آن دیوانه که با 50 عمل خودش را کرده "عین" باربی!!!)
برای هم راهی سخنران محترم در سانس دوم سخنرانی انصراف می دهم تا کمی بگردم وسط آن همه "دیجیتال"!!!
شبی "عالی" است! اول غرفه ی خانه ی کتاب "اشا" را پیدا می کنم که کنار غرفه ی "کافه حزب الله" است!
اول با آشپز اصلی "اشا" کلی رفیق می شوم و بعد هم می روم تا با "یک نفر طلبه"، "چای نبات" اصفهانی نوش جان کنیم و زیارت کنیم پاتوق کتاب را! کلی دیگر از مجازی ها هم به حقیقت پیوستند که وقت نشد آدرسشان را بگیرم و نشانی بدهم!
شبی "عالی" است و با برکت! وقت تمام می شود یکی یکی چراغ های شبستان مصلا را می بندند یعنی "بیرون!"
راه می افتیم و با مترو تا نزدیکی حرم امام و بعد با یک 206 تا قم می آییم و سعی می کنیم چرندیاتی که راننده گوش می کند را تحمل کنیم!
آخرین دقیقه های روز هشتم می رسیم به قم و باز طبق معمول هر شب به معراج می روم!!! شبی "عالی"...

روز نهم(11/7/1388)

صبح را دیگر نمی خوابم و می روم برای درس! روز اول را زودتر از خیلی ها آن جا هستم! یک ساعتی به کلاس اول مانده! وسط فیضیه می نشینم! حتا این جا هم می شود شاعر شد. وسط فیضیه عاشقانه ام عود می کند! آن جا هم یکی دیگر را می بینم!
کلاس به نیمه اش نزدیک می شود که می رویم با هم! بزرگ ترین و شلوغ ترین کلاس عمرم! حدود 40 دقیقه از "قطع" و "حجت" و... می شنوم تا مثلا "رسائل" خوان شده باشم!
ساعت بعد را زودتر می رویم "آیت الله جوادی آملی" نشسته و دارد سوآل های بعد از درسش را جواب می دهد! نگاهش می کنیم تا کارش تمام شود و برود! منتظر استاد می شویم! می آید! شروع می شود! ادامه می دهد! آن جایم! آن جا نیستم! تمام می شود! تا مثلا "مکاسب" خوان شده باشم! (بعد از درس فقه می شود شیخ اشراق را هم یافت!) راه می افتیم تا برای درس دیگرمان هم استاد بیابیم! و بعد... می رویم برای فلسفه خواندن و دست و پایم می لرزد که نکند توی هستی پیچ اضافه بیاورم  و بعد شک کنم و ندانم...!(1)
بعد از ظهرش قدری خواب روی سرم فشار می آورد که وقتی بیدارم می کنند به قول یکی "سرم درد می گیجد!..."
شب را بعد از نماز با همان بعضی های فوق الذکر می رویم یک جای رمانتیک! وقتی برمی گردم تا دیگری آمده برای دیدنم ولی نبوده ام!

 

(1)"تو هستی پیچ اضافه آوردم!... نمی دونم مال بود ِ یا مال نبود!!!"(مرحوم حسین پناهی)

 

بعدنوشت:همه ی بعد نوشت های روزشمار قبلی این جا هم باید باشد!

همچنان بعدنوشت:می خواستم بـ ِش بگم چه قد پریشونم... دیدم خودخواهیه... دیدم نمی تونم("می خواستم بِت بگم چه قد پریشونم... دیدم خودخواهیه... دیدم نمی تونم"(ترانه ای از سارا برزویی با صدای احسان خواجه امیری))

بعدتر نوشت:نمی رسه به او حتا صدای من... همین بسه برای من... (نمی رسه به تو حتا صدای من، تو خوش بختی همین بسه برای من(همان ترانه از همان ترانه سرا با صدای همان خواننده!))

بعدها نوشت:غایت داخل در مغیا می شود یا نه جای بحث است! به هر حال برای این روزشمارها قرینه هست و این بحث ثمره ی عملی ندارد. تنها ثمره اش علمی است که آن هم... ("سرم درد می گیجد" از اصول!!!)

بعدهاتر نوشت: سیستم عزیزی که با آن این ها را نوشتم از برکت "نیم فاصله" محروم بود و به همین علت رسم الخطمان را به گَند کشید!!!

(بعد نوشت هایم شاید اضافه شدند!!!)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:52  توسط محمدهادی  | 

روزشمار اقامت-1تا4

روز اول(3/7/1388)

سحر يك روز تعطيل بود كه رسيديم. كنار 72 تن(1) كم‌تر از يك ساعت لرزيدم تا هم‌قطاريان با اتوبوس هم‌زمان برسند! روي موتور جاي به‌تري است براي يخ زدن و احساس كمر درد و در نهايت اقامه‌ي ناسزا به آب و هواي اين شهر كه حالا شهر راننده‌ي موتور است و هيچ نسبتي با نگارنده ندارد!!!
نماز را توي حرم خوانديم و از اوج خستگي به گرسنگي پي برديم و باز بر فراز موتور پي يك تكه نان افتاديم! جور كرديم همان يك تكه نان را كه البته يك تكه هم نبود، چهار تا سنگك كنجدي بود و به علاوه‌ي مخلفات لبني و غير لبني! بعد از سد بستن براي جوع! باز يادمان به خستگي افتاد و رفتيم به ديار خواب!
با بعضي‌ها قرار داشتيم تا در كنار حضور حماسي‌مان در نماز دشمن شكن، ديداري حماسي‌تر داشته باشيم! به بركت همان ديار خواب به دشمن شكني نرسيديم. براي ديدار هم رفتم و هرچه زنگ زدم "ربنا" شنيدم!
عصر را رفتيم نمايش‌گاه دفاع مقدس. همه‌ي نمايش‌گاه يك طرف و آن رزمايش ساعت 9 شب‌ش يك طرف! كلي "فوگاز" كنار گوش‌مان منفجر كردند و كلي تير دوشكا و گيرينف و... حرام كردند كه به "من"ها بگويند:"آهاي! يارو يه كم قدر اون شهدا و جان‌بازا رو بدون" و "من" هم نتيجه‌ي اخلاقي گرفتم كه اين رييس جمهور ما تن‌ش مي‌خارد براي درگيري!!! آدم كه مرض ندارد خودش را به كشتن بدهد. عين آدم گفتمان مي‌كنيم. تازه وقتي صداي انفجار شنيدم رسماً اعلام كردم كه همه چيز را لو مي‌دهم!!! بعد هم آرزو كردم كاش مانور گفتگوي تمدن‌ها مي‌گذاشتند!
بعد از كلي سر درد ياد فرداي اداري‌اش افتادم و دردسرهايش. آخر شب هم يك بسته قرص براي مواقع ضروري خريدم!

روز دوم(4/7/1388)

اول وقت بود كه سر به دردسر كارهاي اداري و پرونده‌اي سپردم. توي چند دقيقه‌ي اول متوجه شدم از سه ماه پيش كه دفعه‌ي قبلي مراجعه‌ام بوده هيچ اتفاقي براي تكميل پرونده نيفتاده. كارها هم كه طبق معمول بايد با زور پيش برود. موضع مربوطه را شناسايي كردم كه حالا بايد به چه كسي اصرار كنم و بعد التماس و داد و بي‌داد!!! اما مشكل دوتا مي‌شود كه مسئول مربوطه به علتي كه حكما هم‌كارش از گفتنش معذور است تشريفش اين طرف‌ها ندارد و فردايش بايد خدمتش برسيم تا خدمت‌مان برسد! تا ظهر آن قدري وقت هست كه بعد از پيدا كردن رفقا يك دوره خاطرات و ماوقع را شرح بدهيم و بخنديم و حرص بخوريم.
عصر را رفتيم تا با یک رفیق اهل فن، به يك آشنا كمك كنيم. آن هم تا قبل از غروب. اما وقتي اجاق گاز منزل آن آشنا لج مي‌كند ما را به شب متصل كند و اين بار من را براي بعضي‌ها بدقول مي‌كند!

روز سوم(5/7/1388)

اين بار به تلافي ضدحال روز قبل كمي ديرتر خدمت كار اداري‌مان مي‌رسم تا شايد كمي آن مسئول مربوطه وِل‌معطل بماند! رسيدنم همان و ديداري با جمع تازه‌اي از رفقا همان! و همان‌تر مواجهه با صندلي خالي ديروزي و عبارت 12 كه آدم را از ايمان به دَر مي‌كند و كفري مي‌شويم!
10 دقيقه‌اي هم بعد از دوازده مي‌مانم و تحمل مي‌كنم و نه بيش‌تر. راهم را مي‌گيرم تا اين‌بار شايد به ملاقات آن بعضي‌ها نائل شوم. و يادم مي‌آيد با اين كارهاي آقاي مسئول غايب از نظر، به عبارت «پله-پله تا ملاقات با خدا» و بعد از خجالت دوستان با اين لفظ در مي‌آيم كه «قدري كه انتظار كشيديم امروز، اگر منتظر امام زمان بوديم همين امروز بدون احتساب جمعه، ظهور مي‌كرد!!!» و آن‌ها هم تاييد مي‌كنند!
مي‌روم تا هم نماز را حرم باشم هم بعضي‌ها را ببينم! جلوي حرم زنگ مي‌زنند كه آن مسئول محترم منت بر سرمان نهاده و تشريف‌ش را فرماييده! من هم كه احتمالا بدنم به كارد پاسخ خون نمي‌دهد تلفني مي‌سپرم كه پي‌گير كار من "هم" باشند!
بعضي‌ها را بالاخره ملاقات مي‌كنم و ديگر هيچ...!
عصر تماس گرفتم تا از دوستان نتيجه‌ي كار اداري را پي بگيرم.گفتند آن مسئول محترم به پاس انتظار ما و جبران مافات خبر خوشي را ابلاغ فرموده كه تا يك هفته‌ي ديگر احتياجي به يك لنگه پا ايستادن نيست و تا آن موقع هم مزاحم نشويد و بگرديد يك لانه براي اين يكي دو هفته بيابيد! بعد بياييد تا فكري براي‌تان بكنيم!
عصر و شب اين روز خيلي مزه داد!
عصرش كه بعد از چند روز خماري به وصل چاي دست يافتيم و سعي كرديم قدر چاي با آب نيمه شور را هم بدانيم!
شب هم كه بعد از چندين روز با صفحه‌ي اينترنت رو به رو شديم كه اتفاقي بس مبارك بود!

روز چهارم(6/7/1388)

شب را تا صبح به جبران چند روز گذشته بيدار ماندم و وب گشتم و هم‌نوا شدم با "احسان خواجه اميري" و "رضا صداقي"! چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي...!
صبح را بعد از خواب ِ عوض از شب! دنبال استاد رفتم كه طبيعتا چندان نتيجه‌بخش نبود. اين از آن پروسه‌هاي ميان‌مدت است كه ظاهرا نبايد به زودي انتظار موفقيت‌ش را داشت.
عصر هم كم و بيش ماجراي صبح راپي گرفتم و نتيجه‌اش را هم...!
شب به لطف يك دوست مهمان شدم و ادامه‌ي ماجرا...!
كم-كم دارم به اين‌جا عادت مي‌كنم!

 

(1)اين 72تن هيچ ربطي به 72تن سازي ندارد. اين ميدان هفتاد و دو تن است كه اسم‌ش را هم از شهيد بهشتي و هم‌راهان گرفته. لطفا به آن قلابي‌ها نچسبانيدش!

 

بعد نوشت: ظاهرا اين داستان ادامه دارد...

بعدتر نوشت: همه‌ي "اين"ها نمي‌تواند ع ش ق را بپراند! باور كن...(ع‌ش‌ق‌ه و نامه‌هاي راه ِ دورش...!!!)

هم‌چنان بعد نوشت: "اقامت" را مي‌توانيد به معناي ساكن شدن يا برپا داشتن يا "قمي" شدن يا هر معناي مربوط و البته نامربوط ديگر بگيريد!

خيلي بعد نوشت: اين ها را اگر نوشتم خواستم يادم نرود اين جا را و شما را و شما هم اين جا را و "من" را! اگر توي اين مدت به‌تان سر نزدم يا نخواندم‌تان يا نظر ننوشتم علت‌ش آن بالاست!(يكي ديگر از فوايد اين نوشتار) ببخشيد... همين!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:4  توسط محمدهادی  | 

باور نمي‌كنم...!

آن خط مشكي گوشه‌ي عكست را باور نمي‌كنم!

داغ ديديم شما داغ نبينيد...

چه‌قدر زنده‌اي توي عكست...

علي رفت!

يا علي

-----------------------------------------------------------------------

علي جان! چه‌قدر زنده‌اي توي عكس‌هايت!

به ياد علي...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:48  توسط محمدهادی  | 

غبطه

كلي وقت است يك تكه حرف توي گلويم گير كرده و راه پيش و پس نمي‌يابد! جايي كه براي گفتنش نبود.همان اول مي‌خواستم بنويسمش اما...نشد."چرا"يش بماند! نه اين‌كه يعني مي‌دانم و نمي‌توانم بگويم.يعني خودم هم درست نمي‌دانم چه شد.نمي‌فهمم چه مي‌شود كه گاهي نمي‌توانم!

كلي وقت است كه توي گلويم منتظر يك فرصت است تا بجهد بيرون و تا وقتش برسد هي مي‌بارد...آرام! چه وقتي به‌تر از ميانه‌ي رمضان...!

آن تكه حرف خلاصه‌اش مي‌شود اين كه "غبطه مي‌خورم"! اما كافي‌اش نيست و توي اين آب‌راه باريك با آن همه بارش آرام، طغيان مي‌كند:

غبطه مي‌خورم.به شدت هم غبطه مي‌خورم! به همه‌ات.مي‌داني! به صورت تراشيده‌ات و آن لنگر چانه...! من غبطه مي‌خورم به موهاي بلندت، به يقه‌ي بازت و آن پلاك طلا.به آستين كوتاه‌ت و خال‌كوبي روي بازويت.من به ناخن‌هاي رنگي‌ات كه هر روز براق‌تر مي‌شوند غبطه مي‌خورم! من به موهايت كه هر بار قطعه‌اي از رنگين‌كمان را متجلي مي‌كند، به هر دو سويش كه مثل هر مومني "در هيچ چارچوبي نمي‌گنجد"-حتا روسري آبي‌ات- غبطه مي‌خورم.من به نشانه‌هاي امنيت اجتماعي از سپيدي مانتو تا اندازه‌ي بالاي زانو و حتا به رنگ‌هايي كه در آن آغشته شده‌اي غبطه مي‌خورم! گمان كنم خيلي شهامت بخواهد كه بگويم همه‌ي اين حقايق را! اين كه به حركات و سخن‌ها و لحن‌هاي اخلاقي و غير اخلاقي‌ات غبطه مي‌خورم! من به چادر سياه‌ت "هم" غبطه مي‌خورم.به دل‌بري‌ات از "ديگر"ان با صد ناز-از همان‌هايي كه چندشم مي‌شود ازشان-غبطه مي‌خورم! من به علامت‌هاي سوآل‌ت، به علاقه‌ات به ماركس غبطه مي‌خورم.به متلك‌هايي كه مي‌پراني و درست مي‌نشيند- حتا آن‌ها كه درست نمي‌نشيند!- غبطه مي‌خورم. به عكس "زيد ِ" مُكرّمه‌ات! كه گاهي روي صفحه‌ي گوشي‌ات خود مي‌نمايد غبطه مي‌خورم! گمان نكنم اغراق باشد كه به "همه‌ات" غبطه مي‌خورم.
بگذار درگوشي‌تر به‌ت بگويم كه به تمام آن‌چه مي‌داني و مي‌دانم، اما يكي به اسم مميزي جايي فراتر از نيمه‌ي سنتي و مدرن ذهنم نشسته و خط‌شان مي‌زند، غبطه مي‌خورم! گرفتي كه...! به همه‌ي غيراخلاقيات‌ت "هم" غبطه مي‌خورم! بايد و نبايد در من نمي‌گنجد و تو در هيچ چارچوبي...! به چارچوبي كه در آن نمي‌گنجي غبطه مي‌خورم! به نيمه‌ي سنتي و مدرن ذهن‌ت هم غبطه مي‌خورم!

بگذار راحت‌تر بگويم‌ت!دعايم كن كه...
به خدايت غبطه مي‌خورم.هماني كه فقط زير تيغ جراحي‌ات مي‌پرستي‌اش! به پرستش‌ت، به عبادت‌ت و به معبودت غبطه مي‌خورم! به سجده‌هايت در ناي "ني" و لرزش "گيتار" و ضربه‌ي "ضرب" غبطه مي‌خورم! به "قيام" و "قعود"ت، هم‌نفس با زنيجيرهاي "دف" غبطه مي‌خورم! من به همان صداي "ساسي مانكن"! كه خبر از زنگ تلفن‌ت مي‌دهد- و من ازش عُق‌م مي‌گيريد- غبطه مي‌خورم.من به فحش‌هايي كه هر روز به قاعده‌ي دو دور تسبيح نثار "من"ها مي‌كني غبطه مي‌خورم!

دعايم كن!
من به حال‌ت غبطه مي‌خورم!

 

بعد نوشت: نمي‌دانم كه بتوانم سرزنش‌هاي ناشي از واقع‌گويي را تحمل كنم! پس شايد غبطه‌ام مخفي شد!

هم‌چنان بعد نوشت: بر كفر من نترس...كافر نمي‌شوم...(مرحوم حسين پناهي)

 

بي‌ربط: تا وقتي كه هستم احتمالا بيش‌تر به "روز"م...اين يك قصد است.

هم‌چنان بي‌ربط: نگارنده‌ي اين سطور شديداً شيفته‌ي تصوير پست قبل شده!

 

*مؤمن در هيچ چارچوبي نمي‌گنجد(رجوع كنيد به داستان سيستان)

 

بعدها: از قلم‌م افتاد اين‌كه به نمازهاي اكس‌پرس‌ت، به "ظهر"هايي كه عصر مي‌خواني و "عصر"هايي كه غروب، صبح‌هايي كه زير نگاه خورشيد مي‌خواني، حتا آن‌هايي كه جمع مي‌كني براي سر فرصت كه با هم بخواني و حتاتر آن ركعت‌هايي كه هيچ وقت نمي‌خواني...به همه‌ي آن‌ها غبطه مي‌خورم!(شايد چيزهاي ديگري هم از قله‌ي قلم افتاده باشند كه اضافه خواهم كرد!)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط محمدهادی  | 

صد و یک‌مين بار!

...

صــــد بار لـــب گـــشودم و بيرون نريختم

خون‌ها كه موج مي‌زند از سينه تا لب‌م!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بعد نوشت: تأثير زخم‌هاي جديد است انگار! لابد خون‌شان به دل‌م نساخته! ولي هم‌آن‌جا جاي‌شان خوب است!

بعدتر نوشت: خيلي وقت بود دلم تنگ يكي از اين پست‌هاي {...} بود!(صفتي براي اين شكل پست‌ها نديدم كه به دل‌م بنشيند!/شايد "نقلي" خوب باشد!)

هم‌چنان بعد نوشت: جهت كپي‌رايت(!): "بعد نوشت" عبارتٌ اُخراي "پ.ن" است! از زهرا و زهرا يادگرفتم! مطبوع‌تر است انگار!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط محمدهادی  | 

«بيست»

«بيست» يك عدد است.«بيست» يك عدد "هم" هست! «بيست» فقط يك عدد نيست! يك مفهوم است.يك نماد.يك نشانه.يك تابلو.يك آرم.«بيست» يك دنيا حرف دارد.
«بيست» نمايشي از كمال است.نمره‌ي TOP .قله‌ي قافي است براي خودش! من هم به «20» رسيدم.به نماد كمال رسيدم امروز و در اوج نقص!
بچه‌تر كه بودم برايم خيلي دور بود.خيلي دور مي‌ديدمش.اما حالا كنارش ايستاده‌ام.حكما چشم‌هايم «دوربين» بوده! بچه‌تر كه بودم به «بيست» از آن دور-دورها به چشم يك بعيد ِ غريب نگاه مي‌كردم.شايد مثل يك «شطح»! به چشم يك مرز، اما نه مثل بقيه كج و معوج! اين يكي برايم مرزي بود استوار و رسمي كه گذشتن ازش را چيزي مثل عبور از ديوار چين مي‌ديدم! مرز عجيبي بود! مرزي كه پشتش را نمي‌ديدم.حدس‌هاي پليسي مي‌زدم.چشم مي‌بستم و آن سوي مرز را «جواني» مي‌ديدم.آن هم به چشم يك كابوس! كابوس ِ پايان كودكي.چيزي كه هنوز برايم خاطره نشده! نمي‌خواهم از آغوشش بيرون شوم! لذتي دارد كودكي.
امروز را كه نگاه مي‌كنم مي‌لرزم.چيزي كه هميشه برايم حكم آينده‌هاي دور را داشت امروز زل زده توي چشم‌هايم و بي شرمانه وجودم را به لمس فرستاده! چيزي كه هميشه "فردا" بوده حالا امروز شده! و من از فرداهايي كه زودتر از "من" امروز مي‌شوند مي‌ترسم.هميشه مي‌ترسيدم.مثل تاريكي.من «بيست» را دوست دارم.من از "محبوب"م مي‌ترسم!
***اين "من"
چاره‌اي به‌تر از اين نمي‌يابم كه دوم شهريور يك‌هزار و سي‌صد و هشتاد و هشت را كه با سوم رمضان يك‌هزار و چهارصد و سي دست داده است را به فال نيك بگيرم.شايد از آن فال‌هايي كه زدند و قرار شد فريادرسي بيايد!
يادآور تابستان 1368،وقتي كه توي بستر گرمش داشت واپسين نفس‌ها را مي‌كشيد.جانش بالا آمد و بالا آمد تا به شهريور رسيد.و بعد با دومين "سان"ي كه خورشيد از زمين مي‌ديد اسمي جديد را توي باشگاه آدميان نوشتند.اسمي كه از قضا-يا چه مي‌دانم از قدر- اسم اين "من" بود! قرار شد در پست ذكور تيم نفس بكشم.با هر نفري كه اضاف مي‌شود اميدي فروغ مي‌گيرد كه شايد اين نورسيده توي ميدان گل بكارد.بگذريم كه آن‌قدر انتظارات‌شان پوچ در آمده كه حوصله‌ي شادي براي گل احتمالي را ندارند! "من" آمد!
***
جشن تولد را دوست دارم.نه به خاطر فوت‌هايي كه جان شمع را مي‌گيرند و هر سال قتل عامشان را يكي بيش‌تر مي‌كنند.نه به خاطر سلاخي خامه با چاقوي گل‌كاري شده كه همان يك باري كه توي اين 20 تابستان اين كارها را كردم، ميلي نداشتم.
هيچ كجاي اين ماجرا برايم جذاب‌تر از هديه نيست! مخصوصا هيجان بازكردن‌شان و قبل از آن لطف حدس‌هاي خوش‌رنگ!
خواستم براي اولين بار جشني براي خودم بگيرم.جشني كه شمع‌هايش تا آخر عمر زنده بمانند و بخندند و اشك بريزند.جشني پر از مهمان.حتا اگر «به صرف شريني»اش را هم فاكتور گرفته باشم.جشني پر از هديه.به اندازه‌ي همه‌ي 19تاي ديگر! شما هم حكماً دعوت شده‌ايد.
***
اين همان قسمت لب‌ريز ازهيجاني است كه گفتم.جايي كه مي‌خواهم هديه‌هايم را بگيرم.از شما.از همه‌ي شما! من با ارزش‌ترين هديه را مي‌خواهم.همان‌هايي كه همين حالا كه دارم مي‌نويسم جنس و قيمت‌شان را هم سعي مي‌كنم حدس بزنم.كلي ذوق را تحمل مي‌كنم.
دوست دارم همه‌ي شمايي كه اين سطرها را مي‌خوانيد هديه‌هاتان را تحويل دهيد.هديه‌اي از جنس خودم.از جنس آن چه از من مي‌دانيد.از دور يا نزديك.چه حتا نديده باشيدم و تنها نوشته‌هايم را يك خط در ميان تحمل كرده‌ايد.
من از هركدامتان يك عيب مي‌خواهم.يك خطا.آن‌چه از من ديده‌ايد.تشريفات را يك اين بار قلم بگيريد.يك هديه‌ي درست بدهيد.يك هديه كه بتواند مرا ياري كند.
من هم قول مي‌دهم كه ناراحت نشوم.از هيچ كدام.حتا ناحساب‌ها! اگر هم نمي‌خواهيد بشناسم هديه‌تان را از دودكش شومينه بفرستيد مثل بابانوئل! اگر نخواهيد هيچ‌گاه سعي در شناختن فرستنده نخواهم كرد! فقط مي‌خواهم اين "من" گم شده را توي كاغذهاي كادوي شما پيدا كنم! همين.پيشاپيش از همه‌ي شما تشكر مي‌كنم.
***
دوست دارم تاجايي كه مي‌توانم به سنت‌ها عمل كنم.معمولا توي اين وقت‌ها اسم هديه دهنده‌ها را اعلام مي‌كنند:

*دکتر حسین خرسند هدیه‌اي محبت فرموده‌اند/اشتباه من:عدم مشورت و اشتباه در برخي مسائل سياسي.

پ.ن.1:اين موضوع تا حالا فقط براي يك نفر و آن هم جهت «پارتي بازي» عنوان شده بود.حالا كه عمق حساسيت موضوع و جنبه‌ي امنيتي را متوجه شديد قانون محترم «كپي رايت» را رعايت فرماييد.اين روزها همه‌ي ظرح‌هاي ما به سرقت غير ادبي مي‌رود.

پ.ن.2:اين پست هيچ ربطي به فيلم «بيست» عبدالرضا كاهاني ندارذ.(قابل توجه كساني كه ممكن است از جست و جو به اين صفحه راه‌نمايي شده باشند!)

پ.ن.3:يك سري از عكس‌هاي اين "من" از آغاز تا كنون آپلود خواهد شد.به زودي!(بعدا: آپلود شد! عکس  را در اندازه‌ي واقعی اين‌جا ببینید)

اين "من" از ابتدا تا كنون

پ.ن.4:تشكر ويژه از امين پرهيزكار به خاطر عكس بالا!(عکس اول)

پ.ن.۵:به قول زهرا: هم‌راه شو عزيز... 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:26  توسط محمدهادی  | 

مصاحبه

1/1/1388 يعني اولين روز سال براي اولين ديدار نوروزي راهي شديم.مدتي گذشت تا آدرس را پيدا كنيم.ظاهرا قرار مصاحبه‌ي ما در ميان ديدار عمومي كه بيش‌تر حال و هواي عيدديدني داشت قرار گرفته بود.مدتي منتظر مانديم تا نماينده‌مان مراجعات مردمي را پاسخ بدهند و جمعي از ميهمانان‌شان را راهي كنند.به هر صورت وقتش رسيد و صحبت‌ها شروع شد.اگرچه تازه حرف‌ها گل‌انداخته بود و زمان بيش‌تري مي‌طلبيد اما هر از چند دقيقه‌اي پيغامي مبني بر پايان وقت يا انتظار عده‌اي از مهمانان مي‌رسيد كه باعث شد حكايت را ناتمام رها كرده و دفتر را به پايان برسانيم.تقريبا همه‌ي سوال‌ها راپرسيديم اما شايد اگر وقت بيش‌تري بود بحث‌ها را فراتر مي‌برديم و بيش‌تر از مجلس و كميسيون و فراكسيون و...مي‌پرسيديم.در ميان مصاحبه گاهي بازار يادداشت‌ها داغ مي‌شد و گاهي هم به دليل ورود به مباحث غير عمومي!و بنا به نظر آقاي دهقان ناصرآبادي، لازم شد مطالبي بدون ضبط ياد شوند و در همان‌جا بمانند.
نتيجه‌ي تلاش جمعي از «كازرون نما» و همكاري آقاي دهقان و همراهان‌شان مصاحبه‌اي شد كه مطالبي جديد و قابل تأمل را شامل شده.
اين هم از مصاحبه:

مصاحبه‌ي اختصاصي سايت «كازرون‌نما» با «غلامرضا دهقان ناصر آبادي»، نماينده‌ي شهرستان كازرون در مجلس شوراي اسلامي

***
از هر چه بگذريم.دنبال چيزي مي‌گردم كه حرفي بزنم كه...نمي‌دانم درست.دارم به اين فكر مي‌كنم كه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط محمدهادی  | 

سايه

-چيه؟ چت شده؟
-تو لكي!
-كشتيات غرق شده؟!
-ديگه شك ندارم عاشق شدي!!!
-حالت خوب نيست؟ نه! انگار اصلا خوب نيستي!
-چته؟ چرا حرف نمي‌زني؟
-(در گوش ديگري)چشه؟حالش خوب نيست مگه؟ تو ازش خبر نداري؟
-يه چيزي بگو!(در جواب "چه؟" : )حرفي بزن! جوك بگو! يه شعر بخون! فحش بده!!!
-(آرام و با لبخندي مرموز: ) اصلا بهت نمياد ساكت باشي!

اين چند خط ديالوگ‌هايي بود كه از صبح تا حالا شنيده‌ام.نمي‌دانم چرا؟ چرا بايد مثل هميشه باشم.حتا همان‌هايي كه از دستم "الامان" بودند شاكي شده‌اند.
حق ندارم خودم باشم؟
يعني حق ناراحتي ندارم؟ سايه‌اي همه‌ي وجودم را گرفته و من مانده‌ام در تشخيص.اين چيز عجيبي است؟
***
سايه‌اي مرا در برگرفته.مانده‌ام.مردد.حب و بغض‌هايم مرزشان شكسته شده.خودم هم نمي‌دانم درست چه حسي دارم.
***
بين خودمان باشد كه ديروز تا حالا دو تا نامه نوشته‌ام.كلي هم آمده و ننوشته‌ام.همه‌شان غير قابل انتشار بوده‌اند.دارند گوشه‌ي كيف(نوشته‌هايش)خاك مي‌خورند و توي ذهنم(ننوشته‌هايش)وول مي‌خورند.
خدا مي‌داند اين‌ها مرا تا كدام مرزي كه گاهي فكرش را هم درست نمي‌كردم پيش مي‌برند.
***
بنا نداشتم اين طرف‌ها بيايم.مي‌خواستم با اين‌جاها قهري كنم اساسي.مجبور شدم بيايم.همه‌ي به روز شده‌ها را ديدم.
عهدي نانوشته و ناگفته كردم كه ننويسم.مخصوصا اين‌جاها.اصلا دست و دلم حس به نوشتن رفتن ندارند(شايد هم نداشتند)خواستم به رسم دوستي يا هرچه مي‌خواهي اسمش را بگذاري نظري بنويسم نشد.دست و دل...
وسوسه شدم تعطيلش كنم اين دكان را.نه دردي دوا مي‌كند و نه دردي مي‌زايد اين‌جا(انگار).تعطيلي به دليل...نه پول نه سرعت نه...هيچ‌كدام نبود.ديگر از همه‌چيز خسته شدم.بيش‌تر از همه از «من»(رجوع كنيد به نامه‌اي به «من».همان نامه‌اي كه منتشر نشد).بايد هر چيزي به «من» ربط داشت را...(همه چيز هم نمي‌شود)
***
پيغامم را رساندي؟همان پيغامي كه گفتم... نامه‌ي ديروز را مي‌گويم.(رجوع كنيد به نامه‌اي به «تو».نامه‌ي دومي كه منتشر نشد)البته حق داري نرسانده باشي.نه به دستت رسيد نه توي نامه درست نوشته بودم.خودم هم مي‌دانم بيشترش شد نقطه...
چه گفت؟ چرا...؟........................................................(اين قسمت‌ها ننوشته حذف شدند)(رجوع كنيد به نامه‌اي به «او».همان نامه‌اي كه نوشته نشد)
***
نمي‌دانم چه شد كه نوشتم؟نمي‌دانم بايد مي‌نوشتم يا نه!
يك جور اطاعت امر(يا زمينه‌سازي براي آن)است.
***
نه اين كه نوشته باشم تا آن هماي بند اول را پشت سر بگذارم.هنوز هم همانم.همان امروز صبحي!
هنوز شاكي‌ام! هنوز حس و حالي ندارم كه مثل هميشه باشم.هنوز محكومم.
***
شايد بعدا از اين كه اين‌ها را نوشتم پشيمان شوم.شايد بعدا جاي اين نوشته‌ها چند خط قرمز باشد و اطلاعيه‌ي حذف.شايد...سايهسايه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:32  توسط محمدهادی  | 

نشست نوروزی وبلاگ نویسان کازرونی...

بسم الله الرحمن الرحيم

با عرض سلام

این پست رو من به عنوان یک خاطره نوشته بودم اما ظاهرا یک سری از رفقای ما ازش خوششون نیومده بود و بد برداشت کرده بودنند.که البته عواقبی مثل درگیری لفظی با بعضیشون هم داشت.

اما طی مشورت های کوتاه و بلندی که با برادران ارجمند و اساتید گرانقدر (آقایان : رضا صنعتی و رصاف) داشتم و به خاطر نظر این بزرگواران متن این پست و به علاوه برخی نظرات رو حذف می کنم.

این تنها قدمی بود که می تونستم در جهت روشنگری و ابراز حسن نیت خودم برای تقویت اتحاد ملی بردارم.

ان شا الله خدا از ما راضی باشه...

 

به شدت التماس دعا دارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 18:41  توسط محمدهادی  |