كلي وقت است يك تكه حرف توي گلويم گير كرده و راه پيش و پس نمييابد! جايي كه براي گفتنش نبود.همان اول ميخواستم بنويسمش اما...نشد."چرا"يش بماند! نه اينكه يعني ميدانم و نميتوانم بگويم.يعني خودم هم درست نميدانم چه شد.نميفهمم چه ميشود كه گاهي نميتوانم!
كلي وقت است كه توي گلويم منتظر يك فرصت است تا بجهد بيرون و تا وقتش برسد هي ميبارد...آرام! چه وقتي بهتر از ميانهي رمضان...!
آن تكه حرف خلاصهاش ميشود اين كه "غبطه ميخورم"! اما كافياش نيست و توي اين آبراه باريك با آن همه بارش آرام، طغيان ميكند:
غبطه ميخورم.به شدت هم غبطه ميخورم! به همهات.ميداني! به صورت تراشيدهات و آن لنگر چانه...! من غبطه ميخورم به موهاي بلندت، به يقهي بازت و آن پلاك طلا.به آستين كوتاهت و خالكوبي روي بازويت.من به ناخنهاي رنگيات كه هر روز براقتر ميشوند غبطه ميخورم! من به موهايت كه هر بار قطعهاي از رنگينكمان را متجلي ميكند، به هر دو سويش كه مثل هر مومني "در هيچ چارچوبي نميگنجد"-حتا روسري آبيات- غبطه ميخورم.من به نشانههاي امنيت اجتماعي از سپيدي مانتو تا اندازهي بالاي زانو و حتا به رنگهايي كه در آن آغشته شدهاي غبطه ميخورم! گمان كنم خيلي شهامت بخواهد كه بگويم همهي اين حقايق را! اين كه به حركات و سخنها و لحنهاي اخلاقي و غير اخلاقيات غبطه ميخورم! من به چادر سياهت "هم" غبطه ميخورم.به دلبريات از "ديگر"ان با صد ناز-از همانهايي كه چندشم ميشود ازشان-غبطه ميخورم! من به علامتهاي سوآلت، به علاقهات به ماركس غبطه ميخورم.به متلكهايي كه ميپراني و درست مينشيند- حتا آنها كه درست نمينشيند!- غبطه ميخورم. به عكس "زيد ِ" مُكرّمهات! كه گاهي روي صفحهي گوشيات خود مينمايد غبطه ميخورم! گمان نكنم اغراق باشد كه به "همهات" غبطه ميخورم.
بگذار درگوشيتر بهت بگويم كه به تمام آنچه ميداني و ميدانم، اما يكي به اسم مميزي جايي فراتر از نيمهي سنتي و مدرن ذهنم نشسته و خطشان ميزند، غبطه ميخورم! گرفتي كه...! به همهي غيراخلاقياتت "هم" غبطه ميخورم! بايد و نبايد در من نميگنجد و تو در هيچ چارچوبي...! به چارچوبي كه در آن نميگنجي غبطه ميخورم! به نيمهي سنتي و مدرن ذهنت هم غبطه ميخورم!
بگذار راحتتر بگويمت!
به خدايت غبطه ميخورم.هماني كه فقط زير تيغ جراحيات ميپرستياش! به پرستشت، به عبادتت و به معبودت غبطه ميخورم! به سجدههايت در ناي "ني" و لرزش "گيتار" و ضربهي "ضرب" غبطه ميخورم! به "قيام" و "قعود"ت، همنفس با زنيجيرهاي "دف" غبطه ميخورم! من به همان صداي "ساسي مانكن"! كه خبر از زنگ تلفنت ميدهد- و من ازش عُقم ميگيريد- غبطه ميخورم.من به فحشهايي كه هر روز به قاعدهي دو دور تسبيح نثار "من"ها ميكني غبطه ميخورم!
دعايم كن!
من به حالت غبطه ميخورم!
بعد نوشت: نميدانم كه بتوانم سرزنشهاي ناشي از واقعگويي را تحمل كنم! پس شايد غبطهام مخفي شد!
همچنان بعد نوشت: بر كفر من نترس...كافر نميشوم...(مرحوم حسين پناهي)
بيربط: تا وقتي كه هستم احتمالا بيشتر به "روز"م...اين يك قصد است.
همچنان بيربط: نگارندهي اين سطور شديداً شيفتهي تصوير پست قبل شده!
*مؤمن در هيچ چارچوبي نميگنجد(رجوع كنيد به داستان سيستان)
بعدها: از قلمم افتاد اينكه به نمازهاي اكسپرست، به "ظهر"هايي كه عصر ميخواني و "عصر"هايي كه غروب، صبحهايي كه زير نگاه خورشيد ميخواني، حتا آنهايي كه جمع ميكني براي سر فرصت كه با هم بخواني و حتاتر آن ركعتهايي كه هيچ وقت نميخواني...به همهي آنها غبطه ميخورم!(شايد چيزهاي ديگري هم از قلهي قلم افتاده باشند كه اضافه خواهم كرد!)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط محمدهادی
|
چهقدر بزرگي، بزرگترين معجزهي آخرين پيامبر!
آنقدر مبهوت و مقهور و غرق در عظمتت ميشوم كه گاهي در تو شك ميكنم.من آن قدر ضعيفم كه نميتوانم دركت كنم در اوج غرق شدنم در تو.به نوري ميماني كه هرچه بيشتر خيرهات ميشوم بيشتر نميبينمت.تو هستي؟! تو بودهاي؟! هيچ دليلي شايد قانعم نكند.اما هستي چون حست ميكنم.هستي چون وجود دارم.وجودم و وجودمان به واسطهي وجودت است.هستم پس هستي و بوده اي.هستي پس هستم.تمام هستيام هستي بي آنكه بشناسمت.
نزديكتريني.مثل خدا.خدا هم از رگ گردن به من نزديكتر است.او را هم نميبينم.او را هم نشناختهام.تو هم نزديكي.تو را هم نشناختهام.تويي دردانهي خدا.
نشناختهامات.نميگنجي در مخيلهام.بر ذهنم سنگيني ميكني و اشك احساسم را در ميآوري.
هنوز نشناختهامات اما ديدي ديشب را؟! آورديام.به واسطهي كه و چه؟! نميدانم! بغضي آمد و باد كرد و انفجاري شور و مرطوب.شعلههايش سرخم كرد.كويرها هم از تو چشمه ميشود.هر چه هستي و هر كه هستي!
راستي تو كيستي؟!
"لولاك لما خلقت الافلاك..."...تو انگيزهي خلق جهاني.انگيزهي خلق رسول الله.انگيزهي پيدايش علي.علي را كه ميگويم ميلرزم و فاطمه را كه ميگويم ذوب ميشوم.چه گرمايي دارد اسمت.آنقدر زهرهاي و آنقدر زهرايي كه چشمم ميسوزد از نورت.نميتوانم ببينمت.چشمم سفيد شده.نميبينمت.نميشناسمت.كيستي؟
اقيانوس من! اجازه ميدهي غرقت شوم؟! ميگذاري به قدر تشنگيام از روحت بچشم.اجازه ميدهي دلم را به دريايت بسپارم.دل كوچكم سبز شده از اين همه ركود.خودم هم از دلم بيزار شدهام.ميگذاري به بي كرانهات متصل شوم.زلالترين جريان!
مرد ترين زن دو عالم! اجازه ميدهي به نامردترين مردها كه با يادت باشند؟!
اقيانوس كوثر! راضيهترين مورد رضا! مرضيهترين راضي!محدثه! برايم حديث عشقت را نميگويي؟!دارم گم ميشوم.پيدايم كن مادر! دستم را بگير در اين بازار شام و در اين ساعتهاي سياه شام.چشمم تو را نميبيند، نور! دستم را بگير مادر! امشب در خانهتان ميخواهم آرام بگيرم.به خانهام ببر.
چهقدر بزرگي، بزرگترين معجزهي آخرين پيامبر!
---------------------------------------
پ.ن۱:خودم هم به همین زودی یادم رفت همه چیز.باید دوباره حرف های خودم را بخوانم.شاید چیزی یادم آمد.دعایم کنید."الجار ثم الدار"
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:47  توسط محمدهادی
|
اول خواهش ميكنم خودتان را در اين حالت تصور كنيد و اين حس را در خود تقويت كنيد:
تصور كنيد كه در حال مسافرت با اتوبوس به سمت مقصدي مثل مشهد هستيد.اتوبوس مورد نظر براي ناهار و نماز(ميتوانيد شام را به جاي ناهار بگذاريد و يا نماز را به راحتي حذف كنيد!)در يكي از رستورانهاي بين راه توقف ميكند.شما پس از صرف غذا و احيانن خواندن چند ركعت نماز از در رستوران خارج ميشويد و با اين منظره مواجه ميشويد.دو(و يا چند)اتوبوس بسيار مشابه كه در رنگ و شكل و مدل و نام شركت و خيلي چيزهاي ديگر يكي هستند به يك شكل در كنار هم توقف كردهاند.به طور طبيعي اولين حسي كه به شما دست ميدهد سردرگمي و ترديد است.ميان دو اتوبوسي ايستادهايد كه نميدانيد كدام اتوبوس شماست.معلوم نيست كه اگر كمي اشتباه كنيد به كدام نقطهاي ميرسيد.
سوآل من اين است: در اين مورد شما چه ميكنيد؟
جوابتان را براي خودتان مرور كنيد.من پيشنهادي دارم:
به اتوبوسها نگاه نكنيد.به مسافران نگاه كنيد!
به قيافهها و به حركتها.با كدامشان آشناتر هستيد.با كدام صميميتر هستيد.بعد به همان اتوبوس برويد.
***
مدتي است هرجا بروي(به خصوص در اينترنت)حرف و حديث در مورد دفن شهدا در دانشگاههاست.نميدانم نظر شما چيست ولي من هم حسابي حملهي مخالفها را ديدهام و هم حمايت حاميها را شنيدهام.شخص خودم با دفن شهدا در صورتي كه مقدماتش مهيا شود موافقم(اين چند خط ظرفيت اين بحث را ندارد).چند نفري از دوستان ما هم سر بر مخالفت گذاشتند و با عنوان مخالف و ممتنع! مطالبي نوشتند.البته براي نظرشان دلايلي هم داشتند كه به جاي خود پاسخهايي برايشان نوشتم و بقيهي دلايلشان هم براي من قابل قبول نبود و به راحتي ميشد ردشان كرد.اما:
من و اين دوستان، همه شايد مثل كسي باشيم كه در سوار شدن به اتوبوس ترديد دارد.بياييد بعد از بحثهايي كه در مورد حسن و قبح ذاتي و فعلي و... دفن شهدا در دانشگاه داشتيم، كمي نگاه كنيم.با چه كساني همسفر ميشويم؟ با چه كساني همقطار ميشويم.شايد بهتر اتوبوسمان را انتخاب كرديم.
اين:



يا اين:

اگر شما هم مثل من فكر ميكنيد كه عكس، خيلي چيزها را ميگويد ولي همه چيز را نه، كمي بيشتر عميق شويد.توي همين اينترنت كه انيس و همراه امثال من شده چرخي بزنيد.كيها راه شان به سمت اتوبوس موافق است و كيها به سمت اتوبوس مخالف.اگر كمي بيطرفانه نگاه كنيد به اتوبوس مخالفان سوار نميشويد.حاميان و اعضاي فرقهي ضالهي بهائيت، مخالفان انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي، سلطنتطلبها و درباريان رژيم منحل شدهي پهلوي، جاسوسان استكبارخواه و امريكا پرستها از اين جمله هستند!
حالا شما اگر در مسئلهي دين و مذهب بحثي نداشته باشيد و كمي به انقلاب و نظام مقدس اعتقاد داشته باشيد، آيا حاضر به همسفر شدن با اين افراد به بهانهي اينكه عدهاي تندروي ميكنند و استفادهي ابزاري ميكنند و...(هزار حرف مفت ديگر)ميشويد؟!
***
از همهي اينها كه بگذريم شما كدام اتوبوس را انتخاب ميكنيد؟!
در ادامهي مطلب ميتوانيد متن را با عكسهاي بزرگتر ببينيد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:36  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام خدمت دوستان گرامی
امروز هم چند تا نکته خدمتتون عرض می کنم:
اولیش اینه که سعی می کنم تا عید نوروز برسه یه هدیه ی اینترنتی توپ براتون بزارم.پس سر بزنین ...
دومین مسئله که بحث اصلیه مسئله ی وحدت بین مسلمینه.همون طور که اطلاع دارید مقام معظم رهبری ودیگر علما و بزرگان بر روی مسئله وحدت تاکید ویژه ای دارند اما با توجه به استفاده بیش از پیش دشمنان از اختلافات مدتیه که خیلی در مورد وحدت شیعه وسنی تاکید رو بیشتر کردن.اما متاسفانه عده ای از افراد جاهل کارهایی می کنند که باعث دامن زدن به این اختلافات میشه.و در توجیه کارشون نسبت به سخنان رهبر معظم انقلاب میگن که ایشون در مقام مصلحت اندیشیه و فقط برای مکانهاییه که توی دید دشمنانه اسلامه.اما من اینو صحیح نمیدونم.بر فرضی هم که برای جاهایی باشه که در دید اونها است باید یاد آوری کنم که قوی ترین دستگاهها و ماهواره های جاسوسی در اختیار دشمنان ماست و حتما همه اونها رو برای ایجاد تفرقه به کار می برند.پس در روستاهای ما هم مثل شهر های بزرگ چشم زیاده.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:45  توسط محمدهادی
|
صلوات افضل است يا لعن ؟
يكي از آقايان مورد وثوق مي گويند زماني براي بنده سوال پيش آمده بود كه صلوات براهل بيت (عليهم السلام) افضل است يا لعن بر دشمنان اهل بيت( عليهم السلام) ؟ در خواب ديدم كه در محضر آيت الله العظمي گلپايگاني (ره) هستم و آقا مشغول جواب دادن به نامه هاست .نامه اي را آوردند و قرائت كردند كه سوال شده بود : صلوات افضل است يا لعن ؟
ايشان فرمودند : لعن افضل است . از خواب بيدار شدم و به محضر ايشان رفتم و خواب را تعريف كردم . ايشان مطلب را تصديق فرمودند و در ضمن گفتند : شما اين خواب را براي دوستان حضرت زهرا (سلام الله) عليه نقل كنيد .
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد وآخر تابع له علی ذلک
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 7:46  توسط محمدهادی
|