اولين شب از محرم بود. شب اول گذشت و من ماندم در خانه. هيأت نرفتم. گريه هم نكردم. هنوز لباس مشكي را هم پيدا نكردهام! اما...
دلم بدجوري گريه ميخواهد. از آنهايي كه ميگويند زنگار ميزدايد از صفحهي دل. دلم اشك ميخواهد. امشب باران باريد و من باراني نشدم. شمعداني را گذاشتم توي حياط زير قدمهاي باران. شمعدانيام به جاي من...
يك جور حس تاسف دارم براي نگاههايي كه شادي را به اين اشكباري ترجيح ميدهند. حتا گاهي بيشتر از تاسفي كه براي عصيانهاي بيادبانهام خرج ميكنم.
يك عمر شنيديم كه گريه مال مرد نيست. اين روزها مرد ميخواهد گرييدن...
---------------------------------------------------------
بعدنوشت: «مرد مگر گريه ميكند؟ چه بگويم؟/طفل زمين خوردهام، چهگونه نگريم؟!»(فاضل نظري) اين روزها و اين شبها، همهي "مرد"ها، طفلاند و زمين خورده...
همچنان بعدنوشت: حرفهايم خيلي بود. همهاش داشت توي دلم و توي ذهنم ميغلتيد و گلويم را ميسوزاند... نشد بنويسمشان. شايد براي ديگري است...
بعدترنوشت: اسم امام را مدتي است بيشتر ميشنويم. انگار حضرت روح الله يك بار ديگر آمده بود امروز تا سخن بگويد. اينها را كه خواندم
:« من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق وشور و شعف پخش مي كنند نگردند. از خدا مي خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان رابيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. والسلام.»( روح الله موسوی خمینی-یکشنبه 6/1/68) (1)
بعدترترنوشت: انگار كسي بايد لباس سبز "حسين" را ميپوشيد تا به حقانيت مورخان ايمان بياورم. همانها كه نوشتند: شمريان لباس ِ تن ِ پيكر فرزند علي را به غارت بردند... لابد تا دستهاي سرخشان را در آن بپيچند...
(۱) صحیفه امام جلد 21 صفحه 332 - قسمت پایانی نامه عزل منتظری
*وعدهي ديدارمان در جوار عَلَم ِ آقا... هيأت فاطميون كازرون-ساعت 7:30 شب
**سال گذشته براي اينجا طاق عزا برپا كردم. دلم برايش تنگ شده... (اينجا)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:33  توسط محمدهادی
|
صــــد بار لـــب گـــشودم و بيرون نريختم
خونها كه موج ميزند از سينه تا لبم!
بعد نوشت: تأثير زخمهاي جديد است انگار! لابد خونشان به دلم نساخته! ولي همآنجا جايشان خوب است!
بعدتر نوشت: خيلي وقت بود دلم تنگ يكي از اين پستهاي {...} بود!(صفتي براي اين شكل پستها نديدم كه به دلم بنشيند!/شايد "نقلي" خوب باشد!)
همچنان بعد نوشت: جهت كپيرايت(!): "بعد نوشت" عبارتٌ اُخراي "پ.ن" است! از زهرا و زهرا يادگرفتم! مطبوعتر است انگار!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط محمدهادی
|
از قدیم گفتهاند جنگ اول به ز صلح آخر
اولين قدم دولت دهم قبل از شروع به كار رسمياش باعث شد تا عهدي را كه قبل از اين با خداي خود داشتم بر گردن احساس كنم و به رسم وفا، كژيها را فرياد بزنم.
اعلام نام مشاوران و معاونان رييس جمهور و در صدر آن نام "اسفنديار رحيم مشايي" به عنوان معاون اول، اولين اشتباه دكتر احمدي نژاد-به عقيدهي من- در آغاز مسيري كه خودشان پروژهي جديد خدمت رساني ميدانندش بود.اما اين اشكال در ديد مخالفين اين انتصاب متفاوت است.عدهاي با توجه به ذهنيت پيشين و در راستاي ايرادهاي ديگر بود ازجانب كساني كه به دنبال مسيري براي تخطئه هستند و در قلب خود نه تنها از اين انتصاب ناراحت نشدهاند بلكه از خطاي اين ماهي در گزيدن قلاب خوشحالاند.بعضي ديگر هم با توجه به سابقهي اظهارات مشايي-مثل پايان اسلامگرايي يا دوستي با مردم اسراييل- و همچنين اعمال او-مثل فسادهاي سازمان متبوعش در چند سال- عقيده دارند كه او فردي لايق نيست و به طور طبيعي انتخاب او در هر سمتي به خصوص چنين مسندي بزرگ خطايي سخت است.
اما حرف من كمي با دو نظر گفته شده متفاوت است.گفتههاي مورد دار مشايي كه در حقيقت اشتباه بود به عنوان يك نظريه مطرح شد كه با تاكيد بر غلط بودنش ميتوانست حاصل جهل او از مسئلهاي باشد و مطلق جهل هم نميتواند برخوردي راطلب كند.اما با اظهار نظر بزرگان و بالاتر از همه اظهار نظر مقام معظم رهبري و نص ايشان در مورد غلط بودن بحثي چون دوستي با مردم اسراييل بر مشايي لازم بود تا براي آشكار كردن روحيهي ولايت پذيري از مواضع خود به طور واضح عقب نشيني كند و به اين كار مفتخر باشد.اگرچه در ظاهر نظر او اين بوده كه از حرفش سوء برداشت شده اما واكنش او كافي و قابل تحسين نبود.ضمن اين كه نگارندهي اين سطور تخصص و يا برخوردي با كار سازمانهاي متبوع آقاي مشايي نداشته و ندارد تا به قضاوت در مورد عملكرد ايشان بپردازد اگرچه شنيدهها نشان دهندهي ضعف اجرايي مفرط در سازمان "ميراث فرهنگي" و "گردشگري" است و ضعف مسبوق دليلي بر تاييد اين ضعف نيست.
اما نظر من در خصوص اشتباه احمدي نژاد چيز ديگري است.طبيعي است كه اين انتخاب نشان دهندهي پذيرفتن توجيهات مشايي از جانب رييس جمهور است و البته كه پذيرش يا عدم پذيرش اين موضوع براي هركسي مفروض ومورد احترام است ولي در حالي كه به وضوح اين توجيهات از سوي تودهي جامعه و البته نخبگان و صاحب نظران پذيرفته نشده ميتواند اين انتخاب به منزلهي مقابله با نظر اكثريت قاطع برداشت شود و باعث ايجاد تشنج و التهاب و ايجاد فضاي بي اعتمادي باشد.
به شخصه علاقهاي به ذهنيتخواني ندارم و احتمال لجاجت از سوي احمدينژاد را هم به قاعدهي برائت نفي ميكنم.اما پذيرش اين اشتباه سختتر مي شود وقتي اين جملهي احمدينژاد را به خاطر ميآورم كه "اين اتفاق آنقدر عزيز است، آن قدر ارزشمند است آنقدر بركت دارد كه ميارزد هزاران احمدينژاد نام و نوع فداي تحقق اين بشوند"و سوآلها هستند كه توي ذهنم ايجاد ميشوند:آيا اين اتفاق فدا شدن يك مشايي را برنميتابد(بر فرض عدم استحقاق)؟ آيا مشاييها خط قرمز اين انديشهاند؟
در اين ماجرا آرمانم اين است كه رييس جمهور عدول كند از اين خطا و خواستهام اين كه تكرار نشوند چنين خطاهايي!
*جناب رييس جمهور؛ يك بار باهم مرور كنيم/عباس سليمي نمين
*آقاي احمدينژاد! سكوت نميكنيم/چند بيانيه
*انتصاب مشايي به معاون اولي همه را غافلگير كرد/آيت الله عباس كعبي
*آيا مشايي معاون اول دولت دهم است؟/حميد رسايي
پ.ن.۱: بي شك از خبر رسيدن به آرمان خوشحال شده ام.
مشايي بر كنار ميشود/الف
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:44  توسط محمدهادی
|
پسرک مثل همیشه با روپوش چروکیده و آستین خیس برگشت.در خانه را با پا باز کرد.
صدایش به فریاد می مانست:"به چه حقی این...جرات کرده حق منو بخوره؟! مگه شهر هرته که یه معلم یه لا قبای بی...بتونه نمره ی دانش آموز با انضباط و درس خونی مثل منو تژدید(:تجدید)کنه؟!من اقلش ۲۰ می گرفتم.این مرتیکه...منو مردود کرده..."
مادر از آشپزخانه سر را بیرون آورد و با تعجب نگریست.پدر را دید که خسته از یک روز پر کار حالا جلوی کولر لم داده و با شنیدن فریاد حق طلبانه ی فرزند تقریبا از مواخذه ی آمار تجدیدی ها، مردودی ها و حتا پی گیری "صفر" انضباط منصرف شده!
پسرک سکوت را شنید و صدایش را بالاتر برد:"مگه شهر هرته!همین فردا می رم حقشون رو می زارم کف دستشون.مگه شهر هرته!بیچارشون می کنم.مگه من میزارم؟! اصلا کسی حق نداره حق منو بگیره؟!مگه شهر هرته!"
{مربع}
با پایش در را باز کرد.با حالتی بین گریه و فریاد که سعی می کرد فریادش را بچرباند گفت:"مگه شهر هرته!نمی تونن حقمو بخورن! مرتیکه...اسم خودشو گذاشته مدیر.میگم حقمو خوردن میگه برگتو دوباره تصحیح می کنم.بهش گفتم این معلمه...با من لج افتاده!میگه برگت که هستش! منم گفتم لازم نکرده!مگه شهر هرته!اگه نخواین قبولم کنین، حلالتون نمی کنم.اون دنیا یقه تون رو میگیرم.مگه شهر هرته!"
{مربع}
وقتی مادر گفت پدر رفته مدرسه تا از حق او دفاع کند زردچوبه ی دست مادر به روی پسر پاشید.با حالتی که دیگر گریه ی کامل بود رفت و از اتاقش ساکی را برداشت.
{مربع}
از تابلوی بزرگ پایانه گذشت.چشمی دواند و به سمتی رفت.در مقابل خانمی خوش بر و رو ایستاد.دست در جیبش کرد.مقداری پول مچاله و مقداری سکه که درمیانشان می شد تکه های ریز سفال را دید بیرون آورد و روی میز ریخت.آرام سرش را به سمت همان خانم برد.زیر چشمی اطرافش را پایید.آهسته و با صدایی مملو از بغض و پر از لرزش گفت:"خانم!ببخشید!بلیت برای شهر...هرت دارید!؟"
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 15:11  توسط محمدهادی
|
تابناك:
اقدام عجيب شرکت آمريکايي عليه آزادي بيان در ايران
در حالي که اظهارنظرها و مواضع پيدرپي مقامات آمريکايي عليه جمهوري اسلامي در زمينه دفاع از آزادي بيان، مرثيه سرايي آنان براي مردم ايران در روزهاي اخير، همه رسانههاي دنيا را پر کرده، اقدام مشکوک يک شرکت آمريکايي، موجب تهديد آزادي بيان در ايران شده است.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، از عصر ديروز، شرکت آمريکايي ThePlanet با بهانههاي واهي و استدلالهايي شبيه تحريم ايران، اقدام به قطع سرورهاي بيش از دهها سايت خبري فارسي كه عمدتا منتقد دولت بودند کرده است.
در همين راستا، شماري از سايتهاي خبري همچون: فردا نيوز، عصرايران، آينده نيوز، پارسينه، شفاف، اميد، سايه نيوز، بورس نيوز، بولتن، همصدا، شيعه نيوز، پرس تي وي (بيروت)، كازرون نما، لاهيگ، پول نيوز، جرس نيوز، كمياب نيوز، رويداد، ارم نيوز، بوشهر نيوز، آگاهي، ايبنا نيوز، سوتيتر، پيمانه، البرز، ايونا، سيبنا، مذهب نيوز، بشري نيوز و نيز سايت شخصي دکتر محسن رضايي و ... از عصر ديروز غير قابل دسترس شده و شکاف مهمي در روند اطلاعرساني کشور پديد آمده است.
مشخص نيست زماني که باراک اوباما، رئيسجمهور آمريکا به قول خود براي مردم ايران به اصطلاح ابراز ناراحتي ميکند، چگونه شرکتهاي آمريکايي، احتمالا با فشار دولت آمريکا و وزارت خزانهداري اين کشور، چنين اقدامي انجام ميدهند؟!
شركت پشتيباني كننده فني اين سايتها با استخدام وكيل در آمريكا و شكايت در حال پيگيري حقوقي و رفع مشكل است.
با توجه به اينكه سايت «تابناك» و بسياري ديگر از سايتهاي اطلاعرساني كشور از ديتاسنترهاي آمريكايي استفاده ميكنند، در صورت ادامه روند برخورد، احتمالا اين سايتها نيز از دسترس بیرون شوند.
---------------------------------------
عدهاي از دوستان دربارهي علت عدم دسترسي به كازرون نما (نخستين سايت جامع شهرستان كازرون) ميپرسيدند.امروز اين خبر را سايت تابناك اعلام كرده.
در ضمن تا جايي كه من اطلاع دارم پشتيبان سايت در حال پيگيري است تا هرچه زودتر مشكلات را حل كند و اين "نما" باز هم ديده شود.
اما شايد اين اقدام دليلي شود براي عدهاي از كساني كه قبل از اين با "كازرون نما" آشنا بودهاند تا به حسن نظر اين ابرقدرت مهربانتر از مادر و اين مهد دموكراسي و آزادي بيان پي ببرند!
مرتبط: علت عدم نمایش سایت جامع کازرون نما
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:35  توسط محمدهادی
|
22 خرداد
24.527.516 رأي
63.29% از كل آراي مأخوذه
بيش از 53% از كل واجدين شرايط!



مردم مردي را برگزيدند از جنس خودشان.بر مردم، اين مرد، رهبر معظم انقلاب و حضرت ولي عصر-روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفدا- پر بركت باد.
اين در كناري و حضور حدود 85% ملت ايران در اين عرصه باعث ميشود تا به خرداد پر از حادثهي خود بباليم.از اين به بعد بيش از پيش.
-----------------------------------
پ.ن.۱: آن عبارتی که در پست قبل آوردم را این گونه می شود:
من هم از همينجا حمايت همهجانبهي خود را از جناب آقاي دکتر محمود احمدی نژاد رييس جمهوراسلامي ايران در گام دهم، كه پيش از اين كانديدايي در ميان كانديداها بوده اعلام ميكنم.و همچنين سعي خود را مبني بر انتقادهاي سازنده نسبت به عملكرد ايشان بيان ميدارم.
امیدوارم همه ی دوستان خیراندیش این گونه بگویند و بخواهند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:45  توسط محمدهادی
|
اگر بخواهم مثلا مقدمه بچينم كه فردا چه روزي است و چه ميخواهد بشود كارم بيهوده ميشود، لغو است.ميدانيد و ميدانم اين را!
فردا روز امتحان است.امتحاني بزرگ.توي امتحانهاي ديگر جواب مشكل است اما اين بار جواب واضح است و كافي است دهان مبارك را باز كنيم و زبان 3 مثقالي را بجنبانيم(حالا شما ميخواهي بنويسي.چندان تفاوتي ندارد).البته دردسرش هم هست كه اگر چشمها باز باشد حل ميشود.
فردا امتحان است.امشب هم حكما شب امتحان است.شب امتحان مرا ياد بي خوابي مياندازد.شبي كه تا صبح بايد بيدار بود تا فردايش سر امتحان "دوزار" كاسب شد.اما اين يكي بر عكس است.بايد سر شب بخوابي تا اول وقت بيدار شوي براي "حضور"!
فردا امتحان است.راه به راه ميروم و سرك ميكشم به كمد شيشهاي تا از حضور شناسنامه ام كه حالا كارت شناسایي مليام را هم بلعيده مطمئن شوم.دل توي دلم نيست براي فردا.انگار باري روي دوش دارم كه بايد بگذارمش.شانههايم خسته شده و دلم ذوق ميكند!
***
توي اين مدت تبليغات چيزي ننوشتم اينجا.دليلش هم بماند.كلي حرف بود براي نگفتن.و من نگفتمشان.ننوشتمشان.اين طور بهتر بود ظاهرا.
***
خيلي دلم ميخواست بعضي وقتها اظهار نظرهاي خودم را بكنم اما...
"اما"يش اينجاست.ميگويند حد و تعزير را جاري كردن ثواب دارد.خيليها دنبال فيضش هستند.با نيت خالص.كسي متهم است.اگر ثابت شود شايد 20-30 تايي شلاق بخواهد جرمش.مشتاقي كه از فيضش محروم نشوي.اما پيش از آن بايد ثابت شود.حرف و دفاع خودش هم هست.ميبيني به جاي استنطاق 10-20 تايي گردن كلفت رويش چماق كشيدهاند.تعزير را بيخيال ميشوي.جوانمرديات گل ميكند و سينهات را سپر ميكني براي همان متهم.جلوي همان گردنكشان گردن كلفت.شايد اگر آنها اينگونه بيانصافي نميكردند خودت متهم را بازميجستي و بعد هم احيانا تعزيرش ميكردي.آخر كار هم ميفرستادياش به امان خدا.به شيوهي اهل بيت.بيانصافي دل آدم را خط مياندازد و روي اعصاب آدم رژه ميرود.امان از بيانصافي.
***
حكما نشستهاي بين اين خطوط دنبال يك جانب داري از كسي يا كانديدايي ميگردي كه خلاف نظرت است و بعد با قيافهي حق به جانب عليه من و نظرم بنويسي و خودت را اثبات كني! يا شايد ميگردي دنبال يك حمايت بين اينها و وقتي پيدا نميكني زنگ ميزني يا خصوصي مينويسي كه چه وضعيتي است! چرا كم گذاشتهاي!
بيخيال اخوي(يا احيانا اُختي)
***
اين را ميخواهم بگويم با ظن بر اين كه قبول نميكند كسي.هر سويي هستيد و هر رنگي ديگر تبليغات تمام شده.تا فردا فكر كنيد.براي خودتان فرض بچينيد كه اگر آنچه شما روي تعرفهي رأيتان نوشتهايد هماني نباشد كه اكثر مردم نوشتهاند! بعد براي خودتان جا بياندازيد كه آن وقت يك سو خود خواهي است(يعني نفي رأي بقيه) و يك سو مييهن پرستي و احترام و ارزش براي نظر ديگران.به نظر ديگران هم احترام بگذاريم.
***
اين مدت حسابي كلافه ميشدم از كساني كه تفتيش ميكردند عقيدهها را؟ و بعد اعمال ميكردند قانون خودشان را.همه را تخطئه ميكردند.همهي مجرمها را.ما مجرمها را.ما كه مجرم بوديم و جرم بزرگمان اينكه چون آنها نميانديشيديم.شايد هم به اين جرم كه "ميانديشيديم"! همين.
***
گفتم كه بنشينيم و بيانديشيم.شايد فلسفهي اين ممنوعيت تبليغات از 24 ساعت قبل از رأي گيري يك همچه چيزي باشد.البته به بركت وجود اينترنت نه قانوني ميماند و نه محدوديت تبليغات.خدا كند انديشيدن را ازمان نگيرد اين هزار پاي بي احساس.
***
من هم از همينجا حمايت همهجانبهي خود را از جناب آقاي...رييس جمهوراسلامي ايران در گام دهم، كه پيش از اين كانديدايي در ميان كانديداها بوده اعلام ميكنم.و همچنين سعي خود را مبني بر انتقادهاي سازنده نسبت به عملكرد ايشان بيان ميدارم.(اين متن را پس از تعيين نتايج بايد خواند و به جاي "..." نامي را گذاشت)
***
خدا كند چنان در اين مدت عمل كرده باشيم كه در پيشگاه خداوند متعال توانايي پاسخگويي را داشته باشيم.
اللهم اجعل عواقت امورنا خيرا برحمتك
و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان
و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه
والمستشهدين بين يديه
-----------------------------------
پ.ن.۱: دوستی پرسیده اند از لوگوی بالای وبلاگ و این که ظاهرا منافاتی با نوشته های این پست دارد.
اما جواب این که ننوشته ام که رایم مشخص نیست و یا اعلام حمایت نمی کنم.سخن این بود که مطلب حمایتی ای اینجا ننوشته ام.منافاتی وجود ندارد.
با سپاس از دوست نظر دهنده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 17:48  توسط محمدهادی
|
1/1/1388 يعني اولين روز سال براي اولين ديدار نوروزي راهي شديم.مدتي گذشت تا آدرس را پيدا كنيم.ظاهرا قرار مصاحبهي ما در ميان ديدار عمومي كه بيشتر حال و هواي عيدديدني داشت قرار گرفته بود.مدتي منتظر مانديم تا نمايندهمان مراجعات مردمي را پاسخ بدهند و جمعي از ميهمانانشان را راهي كنند.به هر صورت وقتش رسيد و صحبتها شروع شد.اگرچه تازه حرفها گلانداخته بود و زمان بيشتري ميطلبيد اما هر از چند دقيقهاي پيغامي مبني بر پايان وقت يا انتظار عدهاي از مهمانان ميرسيد كه باعث شد حكايت را ناتمام رها كرده و دفتر را به پايان برسانيم.تقريبا همهي سوالها راپرسيديم اما شايد اگر وقت بيشتري بود بحثها را فراتر ميبرديم و بيشتر از مجلس و كميسيون و فراكسيون و...ميپرسيديم.در ميان مصاحبه گاهي بازار يادداشتها داغ ميشد و گاهي هم به دليل ورود به مباحث غير عمومي!و بنا به نظر آقاي دهقان ناصرآبادي، لازم شد مطالبي بدون ضبط ياد شوند و در همانجا بمانند.
نتيجهي تلاش جمعي از «كازرون نما» و همكاري آقاي دهقان و همراهانشان مصاحبهاي شد كه مطالبي جديد و قابل تأمل را شامل شده.
اين هم از مصاحبه:
مصاحبهي اختصاصي سايت «كازروننما» با «غلامرضا دهقان ناصر آبادي»، نمايندهي شهرستان كازرون در مجلس شوراي اسلامي
***
از هر چه بگذريم.دنبال چيزي ميگردم كه حرفي بزنم كه...نميدانم درست.دارم به اين فكر ميكنم كه...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:21  توسط محمدهادی
|
اول خواهش ميكنم خودتان را در اين حالت تصور كنيد و اين حس را در خود تقويت كنيد:
تصور كنيد كه در حال مسافرت با اتوبوس به سمت مقصدي مثل مشهد هستيد.اتوبوس مورد نظر براي ناهار و نماز(ميتوانيد شام را به جاي ناهار بگذاريد و يا نماز را به راحتي حذف كنيد!)در يكي از رستورانهاي بين راه توقف ميكند.شما پس از صرف غذا و احيانن خواندن چند ركعت نماز از در رستوران خارج ميشويد و با اين منظره مواجه ميشويد.دو(و يا چند)اتوبوس بسيار مشابه كه در رنگ و شكل و مدل و نام شركت و خيلي چيزهاي ديگر يكي هستند به يك شكل در كنار هم توقف كردهاند.به طور طبيعي اولين حسي كه به شما دست ميدهد سردرگمي و ترديد است.ميان دو اتوبوسي ايستادهايد كه نميدانيد كدام اتوبوس شماست.معلوم نيست كه اگر كمي اشتباه كنيد به كدام نقطهاي ميرسيد.
سوآل من اين است: در اين مورد شما چه ميكنيد؟
جوابتان را براي خودتان مرور كنيد.من پيشنهادي دارم:
به اتوبوسها نگاه نكنيد.به مسافران نگاه كنيد!
به قيافهها و به حركتها.با كدامشان آشناتر هستيد.با كدام صميميتر هستيد.بعد به همان اتوبوس برويد.
***
مدتي است هرجا بروي(به خصوص در اينترنت)حرف و حديث در مورد دفن شهدا در دانشگاههاست.نميدانم نظر شما چيست ولي من هم حسابي حملهي مخالفها را ديدهام و هم حمايت حاميها را شنيدهام.شخص خودم با دفن شهدا در صورتي كه مقدماتش مهيا شود موافقم(اين چند خط ظرفيت اين بحث را ندارد).چند نفري از دوستان ما هم سر بر مخالفت گذاشتند و با عنوان مخالف و ممتنع! مطالبي نوشتند.البته براي نظرشان دلايلي هم داشتند كه به جاي خود پاسخهايي برايشان نوشتم و بقيهي دلايلشان هم براي من قابل قبول نبود و به راحتي ميشد ردشان كرد.اما:
من و اين دوستان، همه شايد مثل كسي باشيم كه در سوار شدن به اتوبوس ترديد دارد.بياييد بعد از بحثهايي كه در مورد حسن و قبح ذاتي و فعلي و... دفن شهدا در دانشگاه داشتيم، كمي نگاه كنيم.با چه كساني همسفر ميشويم؟ با چه كساني همقطار ميشويم.شايد بهتر اتوبوسمان را انتخاب كرديم.
اين:



يا اين:

اگر شما هم مثل من فكر ميكنيد كه عكس، خيلي چيزها را ميگويد ولي همه چيز را نه، كمي بيشتر عميق شويد.توي همين اينترنت كه انيس و همراه امثال من شده چرخي بزنيد.كيها راه شان به سمت اتوبوس موافق است و كيها به سمت اتوبوس مخالف.اگر كمي بيطرفانه نگاه كنيد به اتوبوس مخالفان سوار نميشويد.حاميان و اعضاي فرقهي ضالهي بهائيت، مخالفان انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي، سلطنتطلبها و درباريان رژيم منحل شدهي پهلوي، جاسوسان استكبارخواه و امريكا پرستها از اين جمله هستند!
حالا شما اگر در مسئلهي دين و مذهب بحثي نداشته باشيد و كمي به انقلاب و نظام مقدس اعتقاد داشته باشيد، آيا حاضر به همسفر شدن با اين افراد به بهانهي اينكه عدهاي تندروي ميكنند و استفادهي ابزاري ميكنند و...(هزار حرف مفت ديگر)ميشويد؟!
***
از همهي اينها كه بگذريم شما كدام اتوبوس را انتخاب ميكنيد؟!
در ادامهي مطلب ميتوانيد متن را با عكسهاي بزرگتر ببينيد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:36  توسط محمدهادی
|
برای غزّه(for gaza)

این جا غزّه...پایگاه گسترش صلح جهانی
همه چیز تکرار میشود.تصویر کودکی خونآلود که روی دستهای مردی گریان تقلا میکند و مادری سیاهپوش که دارد ناله میزند.لولهی سیاه اسلحهای که وسط سینهی نوجوانی را هدف گرفته...هیچکدام برایمان جدید نیست.آن قدر دیدهایم که هر کداممان میتوانیم لحظه به لحظههایش را گزارش کنیم.همهاش تکرار است.تکرار دردی مضمن.آزار های غدهای سرطانی که هر از چندگاهی اوت میکند و بدخیمتر میشود.همین است که درد کهنهی تکراری باز آزار میدهد.عکسهای تکراری و فیلمهای تکراری و گزارشهای تکراری و جوی خونهای تکراری و دود کینهی تکراری باز زنده شده و مرا آن قدر اذیت میکند که باز یک حرف تکراری را بگویم و یک نالهی تکراری را فریاد بزنم.هرکسی جای خودش ناله میکند حتا اگر همه با یک کلمه ناله کنند.
این همه تکرار، وا میداردم که باز بگویم «امروز عاشورا، اینجا کربلا است».اگرچه این روزها همه میگویند اما آنچنان درد میخوردم که من هم ناله بزنم که «غزه را دریابید که عرصهی کربلا است» و «صدای عاشورایی حسین بن علی-علیه السلام- را بشنوید که هل من ناصر میگوید»و باز ...«کوفیان زندهاند اینبار در دشداشههای عربیشان گیلاس به گیلاس یزید میزنند و به سلامتی هر چه عمر سعد است و هر چه حکومت ری است...نوش...تا از تیرهایی که بر پیکر امام حسین زده شده بی نصیب نمانند»
باز تکرار میکنم که شاید دلم آرام شود کمی.باز تکرار میکنم که «ایها الناس! نه به خاطر دینِ نداشتهتان، به خاطر حقوق بشری که دم از آن میزنید، آزاد مرد باشید و دست بردارید.در پس این وعدهها نه دانهی جوی از ری نصیبتان میشود و نه ذرهای عمر امان و زمانتان میدهد تا به آنجا برسید.عذاب آخرتتان هم پیشکش».
همه چیزمان تکرار شده.تکرار یک درد...پس برای غزه تکرار میکنم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:43  توسط محمدهادی
|
بدون هیچ تعارفی دلم گرفت.یک جوری شدم وقتی سخنرانی آقا را شنیدم.حقیقت این است که کلی حرف دارم برای نوشتن.ولی نمیدانم از کجا شروع کنم.یک اصل در خطابه است که میگوید خطیب به نسبت مکانی که در آن صحبت میکند از افتخارات و خوبیها و ارزشهای آنجا بگوید.
آقا اول حاج احمد متوسلیان را فرمودند.کسی که هنوز اطلاعی دقیق از سرنوشتش نیست.همانکسی که-بنا بر آنچه می گویند-وقتی بنیصدر میخواست به جبهه برود، پیغام داد که بگویید اگر آمد خودم هلیکوپترش را میزنم.همین شد که نیامد.آقا اول از حاج احمد متوسلیان گفت.از این که در "علم و صنعت" درس خوانده بود.عجب افتخاری.بعد از آن رسید به راه نزدیک.در حال حاضر هم رئیس جمهور شجاع و معتقد و...! باز هم باید بشمارد؟ ایشان بعد از متوسلیان احمدینژاد را به عنون افتخار تاریخ دانشگاه علم و صنعت معرفی فرمودند.این وصفهای پشت سر هم و بی وقفه برای هیچکداممان نا آشنا نیست.آن قدر شنیده ایم که نمیتوانیم انکارش کنیم.وقتی آقا از این شجاعت دم زد و بعد هشدار داد که مبادا مملکت را به شاه سلطان حسینها بسپارید، باز دلم لرزید.اشتباه نکنید.نمیخواهم تفسیر به رأی کنم که مثلا زید یا عمروی مصداق شاه سلطان حسین زمان است.منظورم این پارادوکس کلامی بود.صفت شجاع رئیس جمهور فعلی در مقابل ترس سلطان حسینوار.
دلم لرزید.دلم گرفت.دلم برای کسانی گرفت که دارند بیرحمانه به پیکرهی دولت حمله میکنند.اگر کسی ذرهای اعتقاد داشت با شنیدن این سخن مقام معظم رهبری، -لا اقل به عنوان یک عالم دینی-مو بر تنش سیخ میشد و کمی تغییر موضع میداد.«تخریب دولت، گناهی نیست که خداوند به سادهگی از آن بگذرد».برای مخربین تنم لرزید.کسانی که به خاطر یک تعصب-در بهترین حالت- جهنم را به قیمت گزاف میخرند.توجیههایی را که میآورند، «عذر بدتر از گناه» را مجسم میکند.میگویند نقد میکنیم.یاد کبک افتادم.لا اقل یکی برف اینها را پارو کند.
درست یاد دارم وقتی را که آقا در دیداری از تخریب دولت بر حذر داشتند.عده ای نگذاشتند نوارش به آرشیو برسد.گفتند نقد است.آن قدر دقت نکردند که در همان جلسه آقا به عنوان شاهد مثال برای تخریب و نقد بی مورد «نقد سیاست خارجی دولت نهم» را آوردند! چماقی گرفتند که دولتی که ادبیات دیپلماسی بلد نیست قطعنامه به خوردمان میدهد.اما چرا نگفتند که پیام احمدینژاد بلافاصله پس از پیام ملکه الیزابت در انگلستان پخش میشود.نگفتند آیا هنوز این سخن حضرت امام که فرمودند:«مسئولین کشور ما را با مسئولین کشور خودتان(خطاب به آمریکا)به کشور دیگری بفرستید و نتیجهی استقبال را ببینید»، در مورد احمدینژاد صدق میکند؟
تهمت میزنند و دروغ میگویند.انگار نه انگار که روزی برای حساب است.چند وقت پیش وقتی گفتند که حاج آقا خاتمی در ایتالیا با خانمی دست داده، عده به فوریت آن را تکذیب کردند و هر جا نشانی از آن بود را محکوم کردند.اصلا نمیخواهم بگویم درست بود یا غلط.من آن جا نبودم و نمیتوانم چیزی که مطمئن نیستم را تایید یا تکذیب کنم.نکته اینجاست که همین دوستان وقتی بحث هالهی نور احمدینژاد مطرح شد، هر جا رسید گفتند و نوشتند و تایید کردند و محکوم کردند.خودشان اتهام و حکم را با هم وارد دانستند.جالب اینجا است که آقای خاتمی تکذیبیهی رسمی ندادند(اگر دادند هم من نشنیدم) ولی آقای احمدینژاد رسما تکذیب کردند و قائلین به این تصور را راندند.اصلا در این مثال آقای خاتمی و آقای احمدینژاد موضوعیت ندارند.سئوال این است که بام این بزرگواران چند هوا دارد.و اگر این قدر بامشان وسیع است چرا برفشان را بر بام دیگران میریزند تا برفشان زیاد نباشد.
بحث تنها سیاسی نیست.بحث اعتقادی است.اخلاقی است.فاصلهی "فردوس" و "ویل" است.میآیند حرف رهبری را مستقیما رها میکنند و موضع خلاف میگیرند.«اگر دین ندارید لا اقل آزادمرد باشید»اگر رهبری را قبول ندارید چرا نقش دایهی دلسوزتر از مادر را ایفا میکنید.با ویزای شینگنتان تشریف ببرید سیاحت و بعد هم با دو-سه تا سخنرانی کوبنده و دموکراسیمحور تقاضای تابعیت سیاسی کنید.اصلا بگویید که مسلمان نیستید و مانند اکبر خان گنجی از وجود خدا و عصمت انبیا و ائمه تا ریزترین مسائل را نفی کنید.هستند کسانی که برای این سخنان قناس، خرج کنند و شما را به اسطوره بدل کنند و با "حبذا" و سوت و کف جایزهی صلح نوبل را بر قامتتان اندازه کنند.جالبتر از همه این که همینهایی که بعضی فقط در عمل و بعضی در عمل و سخن، رکن رکین ولایت فقیه را رد میکنند و سازشان را برای مخالفتش کوک کردهاند، اگر احیانا در انتخاباتی توسط شورای نگهبان با رد صلاحیت به استنداد بند عدم التزام عملی به ولایت فقیه برخوردند، ضمن هدیهی انواع توهینهای گونهگون، بر این ادعای دروغین اعتراض میکنند.صدا از همه جا بر میآورند که وای بر کفار و ظالمین.
آن یکی نوشته بود که مردم حامی احمدینژاد دلفین هستند.دوستانش هم آنچنان سوت و کف زدند که گوششان حرفی را نشنود.نگفت و نگفتند که دلفین آنهاییاند که عقاید خودشان که در اصل همان تفکرات سکولار است را اینک در پس پردههای گونهگون مخفی میکنند تا بتوانند از ثمرهی این انقلاب استفاده کنند و نه آن مردمی که به خاطر عقیدهشان و به خاطر مرادشان جمع میشوند.دلفینها آنهایی هستند که وقتی نانشان گران شد بد میگویند و وقتی یک روز مرغ سر سفرهشان لاغر بود بر میگردند از همه چیز.قابلمه به دست آن است که با ذرهای فشار به شکم یا جیبش از همه چیز میگذرد و نه آن که به خاطر عشقش پای انقلاب است.انقلاب با جنگ.انقلاب با تورم.انقلاب با بحران.انقلابش انقلاب است.انقلابش عشق است.اینها عاشقند.
خارج از مطلب:من در این متن که حرفهایی بود که روی دلم سنگینی میکرد، قصد توهین به هیچ یک از دوستان گرامی خودم را نداشتم.به قول یکی از اساتید ببینید حرفم صحیح است یا غلط.اگر غلط است که هیچ ولی اگر صحیح است یا در شما وجود دارد که بر طرفش کنید و یا وجود ندارد.پس به خود نگیرید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 19:21  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج وجعلنا من خیر اعوانه وانصاره
مدتی پیش خانم فاطمه رجبی ،نامه سرگشاده ای خطاب به رهبر معظم انقلاب(حفظه الله تعالی)نگاشتند،که در برخی رسانه ها دَرج گردید.ابتدا انتظار آن را کشدم تا بزرگان قوم ، پاسخی در خور شأن این نامه به نویسنده آن بدهند ،ولی به هر علتی ایشان قلم بر کاغذ نفرسودند و جوابیه ای در مقابل آن ننوشتند.
لذا تصمیم گرفتم نکاتی کوتاه واجمالی پیرامون این نامه بنویسم تا به وظیفه خود عمل کرده وهمچنین این وهم را از مردم شریفمان دور کنم ،تا سکوت را نشانه تأیید ورضایت نپندارند و همچنین خانم رجبی گمان بر سکوت تسلیم نبرند.
باز هم بنا به تأکید اعلام می کنم : این نوشتار نکاتی اجمالی است پیرامون برخی مسائل این نامه.اگر چه در صورت نیاز در آینده به تفصیل ،مطالب مندرج در نامه را بررسی خواهم کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 14:58  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
مقاله ای را امروز در سایت بازتاب مطالعه نمودم.لازم می دانم که نکاتی را در مورد این مقاله به نویسنده آن (آقای محمد جواد علیزاده) بنویسم.
روی ادامه مطلب کلیک کنید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 17:46  توسط محمدهادی
|