اولين شب از محرم بود. شب اول گذشت و من ماندم در خانه. هيأت نرفتم. گريه هم نكردم. هنوز لباس مشكي را هم پيدا نكردهام! اما...
دلم بدجوري گريه ميخواهد. از آنهايي كه ميگويند زنگار ميزدايد از صفحهي دل. دلم اشك ميخواهد. امشب باران باريد و من باراني نشدم. شمعداني را گذاشتم توي حياط زير قدمهاي باران. شمعدانيام به جاي من...
يك جور حس تاسف دارم براي نگاههايي كه شادي را به اين اشكباري ترجيح ميدهند. حتا گاهي بيشتر از تاسفي كه براي عصيانهاي بيادبانهام خرج ميكنم.
يك عمر شنيديم كه گريه مال مرد نيست. اين روزها مرد ميخواهد گرييدن...
---------------------------------------------------------
بعدنوشت: «مرد مگر گريه ميكند؟ چه بگويم؟/طفل زمين خوردهام، چهگونه نگريم؟!»(فاضل نظري) اين روزها و اين شبها، همهي "مرد"ها، طفلاند و زمين خورده...
همچنان بعدنوشت: حرفهايم خيلي بود. همهاش داشت توي دلم و توي ذهنم ميغلتيد و گلويم را ميسوزاند... نشد بنويسمشان. شايد براي ديگري است...
بعدترنوشت: اسم امام را مدتي است بيشتر ميشنويم. انگار حضرت روح الله يك بار ديگر آمده بود امروز تا سخن بگويد. اينها را كه خواندم
:« من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق وشور و شعف پخش مي كنند نگردند. از خدا مي خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان رابيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. والسلام.»( روح الله موسوی خمینی-یکشنبه 6/1/68) (1)
بعدترترنوشت: انگار كسي بايد لباس سبز "حسين" را ميپوشيد تا به حقانيت مورخان ايمان بياورم. همانها كه نوشتند: شمريان لباس ِ تن ِ پيكر فرزند علي را به غارت بردند... لابد تا دستهاي سرخشان را در آن بپيچند...
(۱) صحیفه امام جلد 21 صفحه 332 - قسمت پایانی نامه عزل منتظری
*وعدهي ديدارمان در جوار عَلَم ِ آقا... هيأت فاطميون كازرون-ساعت 7:30 شب
**سال گذشته براي اينجا طاق عزا برپا كردم. دلم برايش تنگ شده... (اينجا)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:33  توسط محمدهادی
|
نوشته هایم را لازم نیست خط بزنم که یک کلید از صفحه کلید چنان پاکشان می کند که نشانه ای از آن چه می خواستم بنویسم نمی ماند!
سر خط را می آورم و این بار چیز دیگری می نویسم:
گاهی انگار می کنی که رسیده ای به تَه خط! اعترافی تلخ همه ی وجودت را به آشوب می کشد. می خواهی فریاد بزنی که این انتهای خط ِ من است! گاهی آن قدر لِه می شوی میان این ضربات که ناامیدانه ترجیح می دهی سقوط کنی! این یعنی که غافل شده ای از پدیده ای به اسم نقطه (.)! کافی است نقطه را بگذاری همان تَه خط و بعد به برکت enter اوج بگیری و صعود کنی تا "سر ِ"خط...
و حالا سر خط... می توانی آغاز کنی -باز- و بدوی و بدوانی قلمت را که ابتدای یک راه ایستاده ای... ابتدای یک خط سفید...!
-------------------------------------------------
بعدنوشت: برای همه آن هایی که مثل این "من" دعا می خواهند:«این دعایی است که رندی به من آموخته است/بار ما را نه بیافزا، نه سبک تر گردان!»(مَرد؛ فاضل نظری)
هم چنان بعدنوشت: وقتی می شنوی:«من روحانی ندیده ام که برای منبر رفتن التماسش کنن!» ممکن است آن قدر سرت گیج برود که اگر بالای منبر هم باشی بخوری زمین... هم با "روح"ت، هم با "جسم"ت! (حرف حق گاهی در حد ضربه ی نهایی بروس-لی کاری است!) اگر می شد به جای منبر، محراب رفت، می رفتم تبلیغ!!!
بی ربط: فوتبال ِاروپا کیمیاست که توپ "طلا" را می رساند به دست "مسی"!
هم چنان بی ربط: می شود خیلی شاعرانه از آبی-اناری پوش های "نیوکمپ"نشین به یاد انار روی آب افتاد و لذت برد... می شود دوست داشت آبی-اناری پوش ها را... حتا وقتی طلایی یا فسفری یا... می پوشند!
بی ربطانه!: حالا که همه دوست دارند فارسی حرف بزنند ما هم به جای "فوت بال" می گوییم "توپ پا" یا "پاتوپ"... گناه ِ گرته برداری اش را هم گردن می گیریم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 3:23  توسط محمدهادی
|
می گوید: پشیمان می شوی! می فهمی که اشتباه کرده ای! و آن وقت است که پشیمان می شوی و آن وقت...!
می گویم: لازم نیست صبر کنم تا آن زمان. همین حالا هم می دانم که پشیمان می شوم. می دانم اشتباه است. از این پشیمانی ها کم نچشیده ام. اما... اما... می دانی چیست! دلم... -صادقانه می گویم...- دلم هوای یک اشتباه کرده! از همان اشتباه هایی که پشیمان می کنند آدم را! یک حس علاقه مندی برادرانه دارم بهشان! انگار به برادر قابیل می نگرم! اگر می خواهی پشیمانی ام را نبینی دعا کن یا سعیت را کن که قبل از این اشتباه منصرف شوم! اما از دلم هم بشنو که... دلم یک اشتباه می خواهد، بزرگ و پشیمانی آور!
-----------------------------------
مهمان نوشت: دلم گرفته است... امشب سر یک بی احتیاطی ناخن بلندم شکست. ناخنی که مرا یاد حسرت همیشگی آن گناه شیرین می انداخت... گناه یک سه تار، با نوایی معصومانه...
---
نوشته ی فوق(مهمان نوشت)، نوشته ی دوستی است که دوستش دارم... دوستی که (رفت)... مدتی پیش...!(گفته بودم قرار است این جا بنویسد!)
بعدنوشت:خدایش بیامرزاد!(اینجابود)
هم چنان بعدنوشت: خود حضرت عالی یا سرکار علیه که این اشتباه را می خوانی کلی اشتباه کرده ای از این اشتباهات پشیمانی آور... باور نمی کنی از دلت بپرس!
بعدترنوشت: اگر آمدی و این جا ندیدی ام نه به چشم هایت شک کن، نه به بلاگفا... به اشتباه من پی ببر!
بعدترترنوشت: تا چند دقیقه پیش "غدیر" بود! روز دوست داشتنی من! ببارد برکت غدیر بر شما... از او بگیرید آن چه باید را نه آن چه می خواهید...!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:21  توسط محمدهادی
|
گاهي آن قدر خستهام كه خوابم نميبرد... تا صبح!
بعدنوشت: شمعدانيدار شدم! مثل خودم بود اولش. خشك بود. زنده اما خواب...! دارد كم كم جوانه ميزند. سعي ميكنم مثل او و با او جوانه بزنم...
همچنان بعدنوشت: دعا كنيد... شايد اين بهار، گل كند شمعداني ِ دوستداشتني ِ من!
بعدترنوشت: اين از آن پستهاي نقلي است كه ميتواند دوستداشتنيتر شود...!
ببينيد: نظرسنجي
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:18  توسط محمدهادی
|
درست نمی دانم چه می شودم که "پست مطلب جدید" را انتخاب می کنم! این نه یعنی این که از برزخی به اسم تردید رها شده ام... "یعنی"اش را هم نمی دانم. هنوز همانم که بودم.
این هم نفس که اسمش را گذاشته اند عمر و هم راهی به اسم تجربه یادم داده که وقتی از سر اطمینان پا را روی سنگی که رویش ایستاده ام می کوبم، باید انتظار سقوط را داشته باشم که می لغزد آن سنگ! همین حضرت "تجربه" چوب دستی تردید را دستم داده تا هرچه به گام های خودم ایمان دارم، به سنگ ها -یی که شاید جلوی ایم انداخته اند- شک داشته باشم. پس مکث می کنم و چوب دستی ام را آرام-آرام به رسم عصای سفید، آرام بر شعاع اطرافم می نوازم! تصمیم هم برای "بعد"ی که نمی دانم که می آید... شاید روزی به اسم "مبادا"!
بعدنوشت: تردید به این شاعرانگی کی سراغ دارد؟!
هم چنان بعدنوشت: «پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند/من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم»(فاضل نظری)
بعدتر نوشت: -در ادامه ی شعر فاضل:- ناامید نیستم به هیچ وجه... به این می گویند "خوف" خوف لازم است حتما، در کنار "رجا"(نفرمایید که در کنار "رجا" آینده و بازناک و فردا و پس فردا لازم است که حالمان اخذ می شود!!!)
بعدترترنوشت: حقیقت تلخ است باور کن! به تلخی همان قهوه ی فرانسه ای که امشب به خوردمان دادند و با هر جرعه، حالمان متغیر می شد -حتا با کیک شکلاتی!- (خوراننده ی قهوه شاید ردپای قلمش به همین صفحه بکشد... ما که بدمان نمی آید!)(خوراننده ی قهوه می گوید عاشق سه نقطه هاست!)
بعدهانوشت: حدود ۵۰ ساعت از پست قبل می گذرد...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 21:56  توسط محمدهادی
|
«پیش نهاد می کنم دست برداری. دست برداری از این کارها... از این حرف ها. ببین آقای نسبتاْ محترم که نشسته ای و این جا هرچه دلت می خواهد می نویسی، بیا و دست بردار. می خواهی بنویسی، بنویس. اما نه این خزعولات را! بنویس از شهرت و این که شورایش چه می کند و شهردارش کی شده و فرماندارش چند مرده حلاج است! یا نه! بنویس از خدا و پیغمبرت. برای مردم منبر برو. چهارتا کلام حرف مفید بزن که به درد دنیا و آخرت خودت و مردم بخورد. دست بردار از این مثلا دل نوشته ها و این چرندیاتی که بهشان می گویی عاشقانه! تو چه می فهمی عشق یعنی چه. اصلا تو را چه به این حرف ها. دست بردار آقا!
ببین! خواستی بنویسی هم بنویس... هر مخرفی هم خواستی بنویس... اما بیا عین یک مرد اعتراف کن. بدون "کلیسا" اعتراف کن! در حضور همه ی آن هایی که خوانده اند تو را! اعتراف کن که هیچ از عشق حالی ات نمی شود. بگو که هرچه نوشته ای تخیل است و توهم. بگو واقعیت را. بگو تا کسی باورت نکند... باور نکند چیزی را که "هرگز" نبوده! بگو...»
بعدنوشت: این پیش نهاد را کسی توی دلم می دهد... مدتی است. کسی توی دلم که هنوز نمی دانم «اماره» است یا «لوامه»...
هم چنان بعدنوشت: متاسفانه یا خوش بختانه دارم به این «پیش نهاد بی شرمانه» فکر می کنم... خیلی جدی! (اگر تسلیمش شدم منتظر "اعتراف" باشید!)
بعدتر نوشت: این پست خیلی تلخ است... مثل قهوه ی تلخ ِ حقیقت...! این پست را دوست ندارم...!
بعدترتر نوشت: توی این کلنجار با این پیش نهاد دنبال مشورت هستم. از همه ی دوستان!(حتا شما دوست عزیز!) مشورتی که حدس می زنم مجبورم کند بعدها بگویم: "غیر از ضررم مشوت دوست نبخشید/ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم!"(فاضل نظری)
بی ربط: من مطمئنم خدا نمی خواست جلوی گناه انسان را بگیرد... اگر می خواست، یا "زن"ها را نمی آفرید یا "مرد"ها را "آدم" می آفرید!
بعدها نوشت: یا تا چند ساعت دیگر به روز خواهد شد این جا یا هیچ وقت به روز نخواهد شد!
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:19  توسط محمدهادی
|
می دانم که "یک" شب کافی است تا آن قدر در برابر بوسه هایی که خدا برایت از آن بالا می فرستد شرم سرریز کنی و ع ا ش ق ا ن ه اجازه بدهی گونه ات را چند قطره بوسه ی ناب بنوازد. و بعد سرتاپا یک پارچه خیس ِ شرم شوی و غرق ِ بوسه! یک شب کافی است تا باز باور کنی که "هنوز" خدا از "تو" با همه ی ...ات قهر نکرده! و هنوز، "هنوز" است!
آن شب باید باران به سر بگیری و "الغوث الغوث" بگویی و... باز بخواهی "قدر"ت را...
باید همان "یک" شب بنشینی زیر سایه ی باران و به آن چه محتاجش هستی فکر کنی... یک گلدان "شمع دانی"...
بعدنوشت: نگارنده به یک شمع دانی(شمعدانی) محتاج است!
همچنان بعدنوشت: گفته بودم دلم می خواهد همچنان تا آخر دنیا شب قدری بنویسم... اما این یکی خودش بوی شب نوزدهم را گرفت... به لطف بوی شمع دانی ها...
بعدترنوشت: دعایم کنید! برای شمع دانی ام دعا کنید! دعا کنید شمع دانی دار شوم! دعا کنید بارانی شوم! دعا کنید باران بیاید... "اگه بارون بزنه... آخ اگه بارون بزنه..."!
بی ربط: کتاب می تواند عین آب کُر باشد... از مطهِرات! آب کُر ساده متنجس را پاک می کند!
گاهی "ما" یادمان می رود که پیش از "تطهیر"، ازاله ی اعیان نجسه لازم است...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 20:18  توسط محمدهادی
|
میایستی به نماز. مثل همیشه. از تکبیر تا سلام را میخوانی... واو ننداز! (اگر هم شک کردی خیالی نیست! به لطف ذهنت کثیرالشک شدهای و نباید بهشان اعتنا کنی!) تا سلام میرسی. سلام هم تمام میشود. تازه یادت میآید که "یاد"ت جای دیگری بوده! یادت توی نماز نبوده! یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! رگ غیرت و عِرق مذهبیات باد میکند. میخواهی ابراز شرمندهگی کنی. دوباره قامت میبندی. میایستی... به نماز. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! نماز میخوانی... باز... از تکبیر تا سلام. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! سلام را تمام میکنی! لبخند میزنی. یادت آمده که توی نماز قبلی "یاد"ت کجا بوده! یک نماز فکر کردهای تا فهمیدهای "فکر"ت کجا بوده! لبخند میزنی... لبخند رضایت. بلند میشوی... میروی...!
بعدنوشت: توبه میکنی از نماز... ویلٌ للمصلین...
همچنان بعدنوشت: خیلی وقت نبود که با اینترنت آشنا شده بود. من "هم" مثلا مشاورش بودم! جاهایی که بلد نبود از من میپرسید. به اصرار آدرس وبلاگم را گرفت که ببیند. دفعهی بعد که دیدمش کنجکاو بودم نظرش را بدانم. از این همه ریز و درشت که ریخته بودم توی این صفحه، چشم و گوشش را یک لینک گرفته بود. خودش میگفت "آدم دیوونه میشه!" بعد از آن باز گوش کردم... و بعد گذاشتمش تا بیشتر بخواند... "منتظرم... منتظرم... مسافرم زود برسه..." بیش از ۴۰ روز میگذرد و حالا آن پایین منتظر است... تا مسافرش زود برسد...(باز "هم" علی...)
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:36  توسط محمدهادی
|
دست راستم را ميگذارم روي سينهام... سمت چپ!
ميخواهم چيزي را حس كنم! زير دستم. روي پوست كف دست ميلغزد. عين ماهي. يك ماهي دارد آنجا وول ميخورد. بالا و پايين ميپرد. خيلي زياد.
عين ماهي ميماند! ولي نه به آرامي ماهي توي آب! هي ميپرد. هي دست و پا ميزند!
داشتم به اين فكر ميكردم كه هر كسي يك ماهي دارد. حتا "من". يك ماهي كه از وقتي از "آب" گرفتهاندش، دارد تقلا ميكند. نميدانم آخرش چند سال جان ميكند. آخر آرام ميشود! يا جانش بالا ميآيد يا ميپرد توي آب. آخر آرام ميگيرد اين ماهي ِ قرمز ِ دوست داشتني توي تُنگ خالي ِ سينه. يا بايد دل به دريا زد و آرامش كرد، يا گذاشت تا بميرد... آرام... آرام ِ آرام...!
---
بعدنوشت: ياد "ارميا" افتادم: «علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد.اما هرکس بالا و پایین پریدن ماهی را ديده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد.به نظر نمی آید ماهی وقت جان دادن درد بکشد .ماهی وقت جان دادن خودکشی می کند.»(ارميا-رضا اميرخاني)
همچنان بعدنوشت: ماهي توي خشكي وقتي حضور آب را حس كند تقلايش بيشتر ميشود!!!
كمي بعدتر نوشت: آسمان مثل د ل "من" است. آسمان مثل د ل "من" نيست! آسمان گرفته بدجوري! آسمان نميبارد. آسمان! ببار... مُردم از بي باراني!
بعدتر نوشت: دلم ميخواهد براي "هر" مصرعش يك پست بنويسم... نه... براي "هر" مصرع "چند" پست...("نميدانم اين قدر كه شعرهاي فاضل نظري را توي اينترنت مينويسند به چه اميدي كتاب چاپ ميكند!" اين را براي يكي نوشتم كه توي نوشتهاش از چند بيتي استفاده كرده بود!)
بعدترتر نوشت: نگارندهي اين سطور ديوانهي اين عكس است! نگارندهي اين سطور حس "سماع" و "اشك" و "ضجه" و "شعر" و "عشق" و... را از اين عكس ميگيرد. نگارندهي اين سطور "ميميرد" از "زندگي"، وقتي اين عكس را ميبيند!!! نگارندهي اين سطور توي عكس است! نگارندهي اين سطور باران ميخواهد!
بعدها نوشت: عصر پنچشنبه مسجد ملابرات(كازرون)... چهل روز از روزي كه «عليرضا» همهمان را با هم "تنها" گذاشت ميگذرد... يعني چهل روز از رمضان ميگذرد... از فطر...(او هم يك ماهي قرمز داشت كه خيلي زود آرام گرفت و دستش را گرفت و بردش. خيلي آرام، مثل چهرهاش! علي علي...)
(...نوشت: خانوادهي بعدنوشت هي زياد ميشوند. تا آخر دنيا...!)
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:52  توسط محمدهادی
|
داری توی هوای پر از اکسیژن با اسانس دود غرق می شوی و کم کم نشانه ی های غرق شدن توی تنهایی را -که حالا یک وجبی از سر گذشته- در چهره حس می کنی!
داری عادت می کنی به این غرق شدن! به این خفه شدن! به این تنهایی که می پنداری مقدس است!
صدای پیامک از نوع نوکیایی اش! دستت را می برد سمت جیب! تازه یادت می افتد به "همراه اول"... و این که "هیچ کس تنها نیست!"
دست می بری به سر گوشی دکمه ای کشف می کنی و آن قدر فشار می دهی تا صفحه اش تیره شود! هُلش می دهی توی جیب!
سعی می کنی دوباره "غریق" شوی!
سعی می کنی هیچ کس تنها نیست را توی ذهنت بگذاری بین خانه ی خیابانی ات!!!
سعی می کنی شعر بخوانی!
بعدنوشت:"هیچ کس هم صحبت تنهایی ِ یک مرد نیست/خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند" ("نظری" از نوع "فاضل"ش)
هم چنان بعدنوشت: از پست قبل که خودش مرحمت فرمود و آمد خوش حالم! این یکی هم آمد... "نه" نگفتم!!!
بعدتر نوشت: میان "هیچ کس ِ" فاضل نظری تا "هیچ کس" همراه اول، تفاوتی است که نمی دانم از کجای زمین تا کجای آسمان است!!!
بعدترتر نوشت: دلم می خواست بنشینم کنار دستش و ذوب شوم در صدای "آکاردئون"ی که برای اسکناس های مردم مرثیه می خواند!!!
بی ربط: یک جمله توی گلویم گیر کرده که دارد می کشدم! یک جمله که ارزشش را دارد که برای زنده ماندن و راحت شدن، "بی ربط" بنویسم!!!
جمله ی بی ربط: از هرچه عاشقانه نویس ِ "پورنوگرافر" است، عُقم می گیرد!
*pornographer
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:6  توسط محمدهادی
|
داشتم به فسلفه ی رکوع و سجده فکر می کردم!
آن هم میانه ی نماز!
دیدم توی رکوع و سجده آدم گردنش را آماده می کند برای پس گردنی... دستی که می پنداری الآن گردنت را می سوزاند سرت را نوازش می کند!
خیلی زرنگ باشی دست را می گیری و می بوسی!
***
نماز مغرب را سه-چهار نفری خواندیم... در فرادای خودم و به جماعت! یک نماز سریع و جوان پسند!!! تمام که شد قبل از تمام شدن تسبیحات امام گفتم:
ما همه ی نماز رو می خونیم برا قنوتش! یه کم طولش بده حاجی! این قدر دعا داریم... به همه ش نرسیدما!!!
عشا را مهلت داد تا رکعت دوم دعاها را تند-تند "باز"گو کنم. دعاهای همیشگی!
***
شب قدری اش می شود: یا رفیق من لا رفیق له...
(دلم می خواهد "هم"چنان شب قدری بنویسم!)
(کلی دلم می خواهد بعدنوشت بنویسم برای این "نوشت"... نمی آید... شاید بعد!!!)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:49  توسط محمدهادی
|
این که می نشینم سر درس "فقه" و "اصول" با تاخیر حسابی(آن هم اگر غیبت نباشد!)... درست!
این که سعی می کنم وجدان دردم را هنوز از این حرکت های ناشایست حفظ کنم... درست!
این که گاهی بی کتاب سر درس می روم "هم"... درست!
این که "خود در میان مجلس و دل جای دیگر است"... درست!
این که سر درس رفتنم گاهی محض ثوابی است که ندارد... درست! (۱)
اما بعد از این همه، این قدر فهمیده ام که بتوانم صغرا بیاورم که "بعضی حرف هایم خودم را در معرض اتهام قرار می دهد" و بعد در گرماگرم تنور، کبرا را بچسبانم که "اجتنبوا مِن مواضع التُهَم" (یا به عبارت دیگرش:"اتقوا مواضعَ التهم") آخر سر هم نتیجه اش را بکنم حکم فقهی که یعنی ع ا ش ق ا ن ه نویسی تعطیل...!
(۱)"مجلس روضه نیست که هر وقت آمدی ثواب ببری...!" (حضرت امام خمینی رحمه الله)
بعدنوشت: اگر باز دیدی که نوشتم از همان ع ا ش ق ا ن ه ها تعجب نکن! به چند دلیل:
اولا: "من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم/صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم"(حافظ)
ثانیا: آدم ع ا ش ق با این که کافر نیست ولی ایمان هم حالی اش نمی شود! آدم عاشق چه می فهمد "فقه" چیست! تو بگو صد سال هم خارج "فقه" و "اصول" خوانده باشد!
ثالثا: بنا بر حدیث رفع و کلی ادله ی دیگر گاهی حکم بر جواز می شود. "لیس علی المجنون حَرَج" را مبنا می گذاریم و کافی است "مجنون" شوم! مجنون ذکرش "لیلی" است!!! (کسی که از همین کلاس حکم در می آورد، حکما "در رو" اش را هم پیدا می کند از همین کلاس!)
همچنان بعدنوشت: "روزشمار" به دلایل متعدد غیر قابل نگارش تعطیل شد!
بعدتر نوشت: هیچ وقت دفتر خاطرات درست و حسابی نداشتم! هر وقت هم می نوشتم کم از یک هفته همه را نابود می کردم! توی هجوم عود کردن ع ا ش ق ا ن ه ها و این احکام سخت... خصوصی ترین دفتر زندگی ام را چند روزی است کلید زده ام با همان دست خط فاجعه وار!... بی کامنت بی حراج ع ش ق بی سانسور بی تو بی بازدیدکننده بی تهمت بی بلاگفا بی وبگذر بی آبرو ریزی و پر از آب ِ رو ریزی...! (شاید بعدا نوشتم از این دفترچه ی خصوصی!)
بعدها نوشت: گاهی دلم می خواهد هر روز به روز شوم! گاهی "هم" می خواهد روزی چند بار...!
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:46  توسط محمدهادی
|
روز پنجم(7/7/1388)
صبح را "باز" می رویم برای "مثلا" انتخاب استاد!
بعد از ظهر را "هم " می گذرانیم!(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
روز ششم(8/7/1388)
مثل روز قبل بعد از نماز صبح می خوابم(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
مثل روز قبل "باز" می رویم برای "مثلا" انتخاب استاد! (گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
مثل روز قبل بعد از ظهر را "هم " می گذرانیم!(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!!!
روز هفتم(9//7/1388)
یک روز قبل از یک روز تعطیل است که درس ها عموما و اصولا تعطیل هستند!
راه می افتیم برویم تا از روز غیر تعطیل ِ "تعطیل"مان استفاده کنیم و کار مثلا اداری مان را سر و سامانی بدهیم!
گمان بد نکنید! اگر خیال می کنید این بار هم گفتند آن آقای مسئول فوق الذکر ساعت 12 می آیند و یا فردا یا پس فردا یا... در اشتباه به سر می برید! هم کاران محترم آن آقای مسئول محترم فرمودند که امروز زود آمدند و حالا هم رفته اند!!! یعنی خوش آمدید(یا همان "هـ ِرّی") برگشتیم و سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم! با یک دوست اخیر مجازی و اخیرتر حقیقی تماس گرفتم تا ببینمش. راهش نزدیک بود. رفتم و دیدمش! سعی کرد به راه راست هدایتم کند. در دیدار اول پایم را به درس اخلاق کشید! و من برایش از سر اخلاق زیادی آیه خواندم که:"من یضلل الله فلا هادی له" و بعد از درس اخلاق ساعتی گفتیم و شنیدیم با هم و از هم تا یک دوست سرسبز دیگر به جمع قبلی ها اضافه شده باشد!
بعد از ظهر را راه می افتیم به سمت "تهران". بعد از "امام" جناب "میلاد" خان را زیارت می کنیم. آن هم از راه دور! سخنران محترم را تا مصلا اسکورت می کنیم. یکی-دو ساعتی توی مصلا می چرخیم و باز سخنران محترم را اسکورت می کنیم! کلی تحویلمان می گیرند! ساعت از 8 گذشته که شروع می کنیم سخنرانی را به عنوان "اعوان و انصار" سخنران! و می شنویم از "دست آوردهای انقلاب". کلی تحویلمان می گیرند! بعد هم می رویم و چند دقیقه ای می نشینیم. کلی تحویلمان می گیرند! بلانسبت مسئولین برگزاری، بی ناهار و شام آدم تلف می شود! خبری از آب و چای هم نیست! کلی تحویلمان می گیرند! تا بیرونمان نکنند بلند می شویم و راه می افتیم! کلی تحویلمان می گیرند!(نمی توانیم با این که آن جاییم یک دور اساسی توی نمایش گاه رسانه های دیجیتال بزنیم این شب) راه می افتیم توی شهر و دنبال "باربی" می گردیم! چیزی پیدا نمی کنیم. راه می افتیم و جواب معده مان را که به فحش دادن افتاده تا نیمه ی راه نمی دهیم! نیمه ی راه منت سرش می گذاریم و با دو نمونه بیسکوییت و اندکی دلستر و بادام زمینی ِ سرکه نمکی دهانش را می بندیم که سر و صدا راه نیندازد! اتوبان تهران-قم "هم" جای خوبی است... آدم را شاعر می کند! کلی "عاشقانه"ام عود می کند!!! و بعد ادامه ی مسیر...(نکته ی انحرافی: یکی از هم راهان سفر این روزمان V.I.P مسابقه ی فردا را دارد!)
روز هشتم(10/7/1388)
بعد از ادامه ی مسیر که از روز هفتم می گذرد و به روز هشتم می رسد می رسیم به قم و به روز هشتم! آخر سفر راننده ی مان گفت: "نه! خوشم اومد! همه ی شعرا رو حفظ بودی!" و من یادم می آید که صبح تا حالا هم خوانی مرا با احسان خواجه امیری یکی توی آینه رصد می کرده!!!
(تا صبح خوابم...)...
یک روز تعطیل دیگر! صبحش جان می دهد برای خواب(گفته بودم دارم به این جا بودنم عادت می کنم!)
ظهرش هم خبری از دشمن شکنی نیست!!!
بعد از ظهر است. باز راه می افتیم این بار از سر 72تَن. راننده مان شُکر خدا اهل دل است. اول کار هفت-هشت-ده تایی صلوات بهمان تعارف می کند و ما هم نه نمی گوییم! اما راننده مان اهل فوتبال نیست! اعصاب خش-خش رادیو را هم ندارد! نیمه ی اول را کامل و نیمه ی دوم را تا نیمه هایش از دست می دهیم! از سکوت دارم خفه می شوم. کم رویی همیشگی! هم نمی گذارد یک سی-دی اساسی در بیاورم و بگویم "روشن کن اون لامصبو!!!" نیمه ی اول از نیمه ی دوم که می گذرد کلی راننده ی محترم مرام خرج می کند و رادیو را روشن می کند! بازی یک-یک! نمی دانم درست دلم می خواهد کی ببرد! دیروزش به همان رفیق v.i.p دار گفته بودم اگر برایم کاری کند با لباس بارسلونا می آیم که کسی شاکی نشود!!!
در هر صورت تیمم برنده می شود و من هم شاکی!!!
از وقت سخنرانی امروز گذشته که می رسیم به مصلا! کماکان کلی تحویلمان می گیرند! این بار توی اتاق استراحت ویژه ی مدعوین می نشینیم و تا کیک و آب میوه مان آماده شود می فرمایند که باید بفرماییم برای شروع! داغ این پذیرایی روی دلمان می ماند با این که کلی تحویلمان می گیرند! نزدیک اذان است و بنا به مسائل امنیتی سخن راندن از "باربی" نیمه کاره می ماند!(بس که این روزها عکس ها و بازی ها و کارتون های باربی دیده ام و ازش خوانده ام حالم از هر چه باربی است به هم می خورد! مخصوصا از آن دیوانه که با 50 عمل خودش را کرده "عین" باربی!!!)
برای هم راهی سخنران محترم در سانس دوم سخنرانی انصراف می دهم تا کمی بگردم وسط آن همه "دیجیتال"!!!
شبی "عالی" است! اول غرفه ی خانه ی کتاب "اشا" را پیدا می کنم که کنار غرفه ی "کافه حزب الله" است!
اول با آشپز اصلی "اشا" کلی رفیق می شوم و بعد هم می روم تا با "یک نفر طلبه"، "چای نبات" اصفهانی نوش جان کنیم و زیارت کنیم پاتوق کتاب را! کلی دیگر از مجازی ها هم به حقیقت پیوستند که وقت نشد آدرسشان را بگیرم و نشانی بدهم!
شبی "عالی" است و با برکت! وقت تمام می شود یکی یکی چراغ های شبستان مصلا را می بندند یعنی "بیرون!"
راه می افتیم و با مترو تا نزدیکی حرم امام و بعد با یک 206 تا قم می آییم و سعی می کنیم چرندیاتی که راننده گوش می کند را تحمل کنیم!
آخرین دقیقه های روز هشتم می رسیم به قم و باز طبق معمول هر شب به معراج می روم!!! شبی "عالی"...
روز نهم(11/7/1388)
صبح را دیگر نمی خوابم و می روم برای درس! روز اول را زودتر از خیلی ها آن جا هستم! یک ساعتی به کلاس اول مانده! وسط فیضیه می نشینم! حتا این جا هم می شود شاعر شد. وسط فیضیه عاشقانه ام عود می کند! آن جا هم یکی دیگر را می بینم!
کلاس به نیمه اش نزدیک می شود که می رویم با هم! بزرگ ترین و شلوغ ترین کلاس عمرم! حدود 40 دقیقه از "قطع" و "حجت" و... می شنوم تا مثلا "رسائل" خوان شده باشم!
ساعت بعد را زودتر می رویم "آیت الله جوادی آملی" نشسته و دارد سوآل های بعد از درسش را جواب می دهد! نگاهش می کنیم تا کارش تمام شود و برود! منتظر استاد می شویم! می آید! شروع می شود! ادامه می دهد! آن جایم! آن جا نیستم! تمام می شود! تا مثلا "مکاسب" خوان شده باشم! (بعد از درس فقه می شود شیخ اشراق را هم یافت!) راه می افتیم تا برای درس دیگرمان هم استاد بیابیم! و بعد... می رویم برای فلسفه خواندن و دست و پایم می لرزد که نکند توی هستی پیچ اضافه بیاورم و بعد شک کنم و ندانم...!(1)
بعد از ظهرش قدری خواب روی سرم فشار می آورد که وقتی بیدارم می کنند به قول یکی "سرم درد می گیجد!..."
شب را بعد از نماز با همان بعضی های فوق الذکر می رویم یک جای رمانتیک! وقتی برمی گردم تا دیگری آمده برای دیدنم ولی نبوده ام!
(1)"تو هستی پیچ اضافه آوردم!... نمی دونم مال بود ِ یا مال نبود!!!"(مرحوم حسین پناهی)
بعدنوشت:همه ی بعد نوشت های روزشمار قبلی این جا هم باید باشد!
همچنان بعدنوشت:می خواستم بـ ِش بگم چه قد پریشونم... دیدم خودخواهیه... دیدم نمی تونم("می خواستم بِت بگم چه قد پریشونم... دیدم خودخواهیه... دیدم نمی تونم"(ترانه ای از سارا برزویی با صدای احسان خواجه امیری))
بعدتر نوشت:نمی رسه به او حتا صدای من... همین بسه برای من... (نمی رسه به تو حتا صدای من، تو خوش بختی همین بسه برای من(همان ترانه از همان ترانه سرا با صدای همان خواننده!))
بعدها نوشت:غایت داخل در مغیا می شود یا نه جای بحث است! به هر حال برای این روزشمارها قرینه هست و این بحث ثمره ی عملی ندارد. تنها ثمره اش علمی است که آن هم... ("سرم درد می گیجد" از اصول!!!)
بعدهاتر نوشت: سیستم عزیزی که با آن این ها را نوشتم از برکت "نیم فاصله" محروم بود و به همین علت رسم الخطمان را به گَند کشید!!!
(بعد نوشت هایم شاید اضافه شدند!!!)
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:52  توسط محمدهادی
|
روز اول(3/7/1388)
سحر يك روز تعطيل بود كه رسيديم. كنار 72 تن(1) كمتر از يك ساعت لرزيدم تا همقطاريان با اتوبوس همزمان برسند! روي موتور جاي بهتري است براي يخ زدن و احساس كمر درد و در نهايت اقامهي ناسزا به آب و هواي اين شهر كه حالا شهر رانندهي موتور است و هيچ نسبتي با نگارنده ندارد!!!
نماز را توي حرم خوانديم و از اوج خستگي به گرسنگي پي برديم و باز بر فراز موتور پي يك تكه نان افتاديم! جور كرديم همان يك تكه نان را كه البته يك تكه هم نبود، چهار تا سنگك كنجدي بود و به علاوهي مخلفات لبني و غير لبني! بعد از سد بستن براي جوع! باز يادمان به خستگي افتاد و رفتيم به ديار خواب!
با بعضيها قرار داشتيم تا در كنار حضور حماسيمان در نماز دشمن شكن، ديداري حماسيتر داشته باشيم! به بركت همان ديار خواب به دشمن شكني نرسيديم. براي ديدار هم رفتم و هرچه زنگ زدم "ربنا" شنيدم!
عصر را رفتيم نمايشگاه دفاع مقدس. همهي نمايشگاه يك طرف و آن رزمايش ساعت 9 شبش يك طرف! كلي "فوگاز" كنار گوشمان منفجر كردند و كلي تير دوشكا و گيرينف و... حرام كردند كه به "من"ها بگويند:"آهاي! يارو يه كم قدر اون شهدا و جانبازا رو بدون" و "من" هم نتيجهي اخلاقي گرفتم كه اين رييس جمهور ما تنش ميخارد براي درگيري!!! آدم كه مرض ندارد خودش را به كشتن بدهد. عين آدم گفتمان ميكنيم. تازه وقتي صداي انفجار شنيدم رسماً اعلام كردم كه همه چيز را لو ميدهم!!! بعد هم آرزو كردم كاش مانور گفتگوي تمدنها ميگذاشتند!
بعد از كلي سر درد ياد فرداي ادارياش افتادم و دردسرهايش. آخر شب هم يك بسته قرص براي مواقع ضروري خريدم!
روز دوم(4/7/1388)
اول وقت بود كه سر به دردسر كارهاي اداري و پروندهاي سپردم. توي چند دقيقهي اول متوجه شدم از سه ماه پيش كه دفعهي قبلي مراجعهام بوده هيچ اتفاقي براي تكميل پرونده نيفتاده. كارها هم كه طبق معمول بايد با زور پيش برود. موضع مربوطه را شناسايي كردم كه حالا بايد به چه كسي اصرار كنم و بعد التماس و داد و بيداد!!! اما مشكل دوتا ميشود كه مسئول مربوطه به علتي كه حكما همكارش از گفتنش معذور است تشريفش اين طرفها ندارد و فردايش بايد خدمتش برسيم تا خدمتمان برسد! تا ظهر آن قدري وقت هست كه بعد از پيدا كردن رفقا يك دوره خاطرات و ماوقع را شرح بدهيم و بخنديم و حرص بخوريم.
عصر را رفتيم تا با یک رفیق اهل فن، به يك آشنا كمك كنيم. آن هم تا قبل از غروب. اما وقتي اجاق گاز منزل آن آشنا لج ميكند ما را به شب متصل كند و اين بار من را براي بعضيها بدقول ميكند!
روز سوم(5/7/1388)
اين بار به تلافي ضدحال روز قبل كمي ديرتر خدمت كار اداريمان ميرسم تا شايد كمي آن مسئول مربوطه وِلمعطل بماند! رسيدنم همان و ديداري با جمع تازهاي از رفقا همان! و همانتر مواجهه با صندلي خالي ديروزي و عبارت 12 كه آدم را از ايمان به دَر ميكند و كفري ميشويم!
10 دقيقهاي هم بعد از دوازده ميمانم و تحمل ميكنم و نه بيشتر. راهم را ميگيرم تا اينبار شايد به ملاقات آن بعضيها نائل شوم. و يادم ميآيد با اين كارهاي آقاي مسئول غايب از نظر، به عبارت «پله-پله تا ملاقات با خدا» و بعد از خجالت دوستان با اين لفظ در ميآيم كه «قدري كه انتظار كشيديم امروز، اگر منتظر امام زمان بوديم همين امروز بدون احتساب جمعه، ظهور ميكرد!!!» و آنها هم تاييد ميكنند!
ميروم تا هم نماز را حرم باشم هم بعضيها را ببينم! جلوي حرم زنگ ميزنند كه آن مسئول محترم منت بر سرمان نهاده و تشريفش را فرماييده! من هم كه احتمالا بدنم به كارد پاسخ خون نميدهد تلفني ميسپرم كه پيگير كار من "هم" باشند!
بعضيها را بالاخره ملاقات ميكنم و ديگر هيچ...!
عصر تماس گرفتم تا از دوستان نتيجهي كار اداري را پي بگيرم.گفتند آن مسئول محترم به پاس انتظار ما و جبران مافات خبر خوشي را ابلاغ فرموده كه تا يك هفتهي ديگر احتياجي به يك لنگه پا ايستادن نيست و تا آن موقع هم مزاحم نشويد و بگرديد يك لانه براي اين يكي دو هفته بيابيد! بعد بياييد تا فكري برايتان بكنيم!
عصر و شب اين روز خيلي مزه داد!
عصرش كه بعد از چند روز خماري به وصل چاي دست يافتيم و سعي كرديم قدر چاي با آب نيمه شور را هم بدانيم!
شب هم كه بعد از چندين روز با صفحهي اينترنت رو به رو شديم كه اتفاقي بس مبارك بود!
روز چهارم(6/7/1388)
شب را تا صبح به جبران چند روز گذشته بيدار ماندم و وب گشتم و همنوا شدم با "احسان خواجه اميري" و "رضا صداقي"! چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي...!
صبح را بعد از خواب ِ عوض از شب! دنبال استاد رفتم كه طبيعتا چندان نتيجهبخش نبود. اين از آن پروسههاي ميانمدت است كه ظاهرا نبايد به زودي انتظار موفقيتش را داشت.
عصر هم كم و بيش ماجراي صبح راپي گرفتم و نتيجهاش را هم...!
شب به لطف يك دوست مهمان شدم و ادامهي ماجرا...!
كم-كم دارم به اينجا عادت ميكنم!
(1)اين 72تن هيچ ربطي به 72تن سازي ندارد. اين ميدان هفتاد و دو تن است كه اسمش را هم از شهيد بهشتي و همراهان گرفته. لطفا به آن قلابيها نچسبانيدش!
بعد نوشت: ظاهرا اين داستان ادامه دارد...
بعدتر نوشت: همهي "اين"ها نميتواند ع ش ق را بپراند! باور كن...(عشقه و نامههاي راه ِ دورش...!!!)
همچنان بعد نوشت: "اقامت" را ميتوانيد به معناي ساكن شدن يا برپا داشتن يا "قمي" شدن يا هر معناي مربوط و البته نامربوط ديگر بگيريد!
خيلي بعد نوشت: اين ها را اگر نوشتم خواستم يادم نرود اين جا را و شما را و شما هم اين جا را و "من" را! اگر توي اين مدت بهتان سر نزدم يا نخواندمتان يا نظر ننوشتم علتش آن بالاست!(يكي ديگر از فوايد اين نوشتار) ببخشيد... همين!
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:4  توسط محمدهادی
|

داغ ديديم شما داغ نبينيد...

علي رفت!
يا علي
-----------------------------------------------------------------------
علي جان! چهقدر زندهاي توي عكسهايت!
به ياد علي...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:48  توسط محمدهادی
|
مدتي است دلم هواي كليسا كرده!
دلم كلي هواي كليسا دارد! يك كليساي كوچك و نقلي! دلم هواي كليسا دارد! تا سر به زير بيندازم و از بالا "سانتا ماريا" را زير چشمي ببينم كه مهربانانه نگاهم ميكند. بعد دامن مسيحش را بگيرم. اعتراف كنم. همه را...
هوايي ِ كليسا شدهام. يك جاي دنج.يك جاي ساكت. صداي اُرگ همنوا ميشود با اعترافاتم تا بگويم هرچه فالشي داشتهام را...
دلم تنگ يك اعتراف است. سينهام كه آن قدر بزرگ نيست تا تاب بياورد اين همه سنگيني را. بايد بيرون بريزمش. پاي مسيح. پاي سانتاماريا. پاي "او"...
دلم تنگ اين است كه براي كشيش بگويم همهام را و بعد صداي تق تق ِ چرتكهاش را از پشت ديوارهي چوبي اتاق اعتراف بشنوم كه دارد همهي گناهانم را حساب ميكند.
شايد اگر اشكهايم را "بفهمد" از آستين گشاد و سفيدش يك كيسه هم بهم بدهد. به پاس "او" كه در د ل م جا گرفته! بعد سرش را باز كنم و تيلههاي رنگي را بو كنم. تيلهها را قِل بدهم توي دستهايم.
دلتنگ مناجاتي كليساييام. همنوا با نيمكتهاي خالياي كه به احترام چيزي كه توي آينهي اشكم ميبينند سكوت ميفريادند!!!
دلم تنگ يك كليساست. از آنهايي كه وقتي ازشان برميگردم مثل مسيح روي دست مادرش سبك شدهام...سالهاست در آغوش اوست و بر دستهايش سنگيني نميكند!
دلتنگ يك كليساي مَشديام...دلتنگ يك اعتراف ِ جانانه...يك اعتراف ع ا ش ق ا ن ه...
بعدنوشت: اي پريچهره كه آهنگ كليسا داري...سينهي مريم و سيماي مسيحا داري...به كليسا روي و مسجديانت در پي...چه خيالي مگر اي دختر ِ ترسا داري...(مرحوم شهريار)
همچنان بعدنوشت: براي اعتراف به كليسا ميروم...روي در روي علفهاي روييده بر ديوار كهنه ميايستم و همهي گناهان خود را يكجا اعتراف ميكنم...بخشيده خواهند شد به يقين...علفها بي واسطه با خدا سخن ميگويند...(مرحوم حسين پناهي)
بعدتر نوشت: صداي بدي دارد تشتي مسي به اسم رسوايي كه از بام آبرو ميافتد! اما گوش ع ا ش ق كَر است مثل چشمهايش كه كور...
جايي ميسازم دنج، همين گوشه كنارها.وقفش ميكنم براي او...همين...!
بيربط: اين عكسي است كه نگارندهي اين سطور گفت خيلي دوستش دارد و...
*سانتاماريا: مريم مقدس
يك شاخه نظر: دوستي نظري نوشت خصوصي! حكماً نميخواسته عمومي باشد.جملهاي نوشت كه دلم نيامد ديگران نخوانند:
×××× برای "صد و ..." بار به این کلیسای تهی غبطه خوردم...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:58  توسط محمدهادی
|
اين روزها كه نگاه ميكنم ميبينم نمازهاي عجيبي دارم! نمازهايي كه پر است.پر از "هيچ".هر چه نگاه ميكنم هيچ است كه توي نمازم جولان ميدهد.
نمازهايم تهي است.از خدا.خدا كه جاي خودش، نيست توي نماز."تو" كه نيستي هيچ، اين نمازها از "من" "هم" تهي است! حالت بدترش اين كه خيلي وقتها "او" هم جايش خالي است! مثل زندگيام كه جاي "او"يش معمولا خالي است.باز به اين كه به يك رد پا خوش است.ردپايي داغ روي قلب بهمنگرفتهي "من".اما نمازم تهي است.گمان كنم جاي شيطان هم يك هيچ بزرگ نشسته! نمازي تهي...!
خدا! حالا وقتي نگاه ميكنم به نمازهايم به اين نتيجه ميرسم كه بايد توبه كنم.از نمازهايم، از عبادتهايم، از صوابهايي كه ثواب داشت برايم!
توبه ميكنم.لطفا ببخش نمازم را!
بعد نوشت: توي گلوي نگارنده اين حرف گير كرده بود! ترجيح داد دلنهچسب و عجولانه و...(صفتهايش نميپزد!) بنويسد تا از يك "حرف" خفه شود!
همچنان بعد نوشت: با توجه به "بعدنوشت" هر سرانجامي براي اين پست محتمل است! شايد اضافه شود يا...

كمي بيربط: نگارندهي اين سطور حالش قابل وصف نيست! نگارندهي اين سطور اين عكس را دوست دارد! نگارندهي اين سطور يك عكس ديگر را هم بيشتر دوست دارد كه گذاشته براي مطلب بعدش، اگر بنا باشد...
همچنان بيربط(تر): نگارندهي اين سطور پيشهاش ع ا ش ق ي شده! نگارندهي اين سطور در پيشهاش نا وارد است! نگارندهي اين سطور از ورشكستگي واهمه دارد!
نگارندهي اين سطور را د ع ا كنيد!
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:51  توسط محمدهادی
|
خیلی دلم میخواست چوناين وقتي كلي حرفها را از تَه دلم بكشم بيرون و بنويسم و سبك شوم كلي! بعد هم ساعتي چند بار سر بزنم به اين ۴ديواري و ديوارها را وارسي كنم بادا (مقابل مبادا) كه نظري حاوي تقرير و تقدير و تخطئه و "ان قلت" ببينم و سريع هم جوابي بنويسم!
خيلي دلم ميخواست بنويسم، خيلي چيزها را!
هر چه كردم نشد بنويسم آن چه را كه ميخواهم!
يك جور بُهت و حيرت همهي وجودم را بغل كرده و هر تقلايي را در نطفه خفه ميكند! سخت ميشود نطق.و سختتر از آن نگارش!
فقط آمدم كه آمده باشم و گفتم كه گفته باشم "امشب"ها را دريابيد! "من ِ"جا مانده را هم با دستي كه به دعا بلند ميكند از خاك بكنيد!
دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا (كريم باشيد تا "كريم" به حالتان رحم كند.گدايي كه از شما دعا طلب ميكند با دست خالي رد نكنيد!)
بعد نوشت: مولاي يا مولاي، انت الخالق و انا المخلوق و هل يرحم المخلوق الا الخالق؟! (مناجات علي در مسجد كوفه)
همچنان بعد نوشت: بشنويد نواي اين ۴ديواري را:منتظرم...منتظرم...مسافرم زود برسه...يه صبح جمعه از سفر...مهدي موعود برسه...كي ميشه از كعبه بياد...طنين آهنگ صداش...تا كه تموم هستيمو...يه جا بريزم پيش پاش...خسته ز روزگار هجر...بر لبم "امن يجيب"ـه...بيايد براش دعا كنيم...كه خيلي آقا غريبه...
(فايل مذكور را از اينجا دانلود كنيد!)
ياد ايام: پارسال همين روزها حرفهايي داشتم كه توانستم بنويسم: شبي بدون حرف و ۲ سال پيش هم حرفهايي بود: چندتا كلام براي دل خودم.فقط.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:26  توسط محمدهادی
|
كلي وقت است يك تكه حرف توي گلويم گير كرده و راه پيش و پس نمييابد! جايي كه براي گفتنش نبود.همان اول ميخواستم بنويسمش اما...نشد."چرا"يش بماند! نه اينكه يعني ميدانم و نميتوانم بگويم.يعني خودم هم درست نميدانم چه شد.نميفهمم چه ميشود كه گاهي نميتوانم!
كلي وقت است كه توي گلويم منتظر يك فرصت است تا بجهد بيرون و تا وقتش برسد هي ميبارد...آرام! چه وقتي بهتر از ميانهي رمضان...!
آن تكه حرف خلاصهاش ميشود اين كه "غبطه ميخورم"! اما كافياش نيست و توي اين آبراه باريك با آن همه بارش آرام، طغيان ميكند:
غبطه ميخورم.به شدت هم غبطه ميخورم! به همهات.ميداني! به صورت تراشيدهات و آن لنگر چانه...! من غبطه ميخورم به موهاي بلندت، به يقهي بازت و آن پلاك طلا.به آستين كوتاهت و خالكوبي روي بازويت.من به ناخنهاي رنگيات كه هر روز براقتر ميشوند غبطه ميخورم! من به موهايت كه هر بار قطعهاي از رنگينكمان را متجلي ميكند، به هر دو سويش كه مثل هر مومني "در هيچ چارچوبي نميگنجد"-حتا روسري آبيات- غبطه ميخورم.من به نشانههاي امنيت اجتماعي از سپيدي مانتو تا اندازهي بالاي زانو و حتا به رنگهايي كه در آن آغشته شدهاي غبطه ميخورم! گمان كنم خيلي شهامت بخواهد كه بگويم همهي اين حقايق را! اين كه به حركات و سخنها و لحنهاي اخلاقي و غير اخلاقيات غبطه ميخورم! من به چادر سياهت "هم" غبطه ميخورم.به دلبريات از "ديگر"ان با صد ناز-از همانهايي كه چندشم ميشود ازشان-غبطه ميخورم! من به علامتهاي سوآلت، به علاقهات به ماركس غبطه ميخورم.به متلكهايي كه ميپراني و درست مينشيند- حتا آنها كه درست نمينشيند!- غبطه ميخورم. به عكس "زيد ِ" مُكرّمهات! كه گاهي روي صفحهي گوشيات خود مينمايد غبطه ميخورم! گمان نكنم اغراق باشد كه به "همهات" غبطه ميخورم.
بگذار درگوشيتر بهت بگويم كه به تمام آنچه ميداني و ميدانم، اما يكي به اسم مميزي جايي فراتر از نيمهي سنتي و مدرن ذهنم نشسته و خطشان ميزند، غبطه ميخورم! گرفتي كه...! به همهي غيراخلاقياتت "هم" غبطه ميخورم! بايد و نبايد در من نميگنجد و تو در هيچ چارچوبي...! به چارچوبي كه در آن نميگنجي غبطه ميخورم! به نيمهي سنتي و مدرن ذهنت هم غبطه ميخورم!
بگذار راحتتر بگويمت!
به خدايت غبطه ميخورم.هماني كه فقط زير تيغ جراحيات ميپرستياش! به پرستشت، به عبادتت و به معبودت غبطه ميخورم! به سجدههايت در ناي "ني" و لرزش "گيتار" و ضربهي "ضرب" غبطه ميخورم! به "قيام" و "قعود"ت، همنفس با زنيجيرهاي "دف" غبطه ميخورم! من به همان صداي "ساسي مانكن"! كه خبر از زنگ تلفنت ميدهد- و من ازش عُقم ميگيريد- غبطه ميخورم.من به فحشهايي كه هر روز به قاعدهي دو دور تسبيح نثار "من"ها ميكني غبطه ميخورم!
دعايم كن!
من به حالت غبطه ميخورم!
بعد نوشت: نميدانم كه بتوانم سرزنشهاي ناشي از واقعگويي را تحمل كنم! پس شايد غبطهام مخفي شد!
همچنان بعد نوشت: بر كفر من نترس...كافر نميشوم...(مرحوم حسين پناهي)
بيربط: تا وقتي كه هستم احتمالا بيشتر به "روز"م...اين يك قصد است.
همچنان بيربط: نگارندهي اين سطور شديداً شيفتهي تصوير پست قبل شده!
*مؤمن در هيچ چارچوبي نميگنجد(رجوع كنيد به داستان سيستان)
بعدها: از قلمم افتاد اينكه به نمازهاي اكسپرست، به "ظهر"هايي كه عصر ميخواني و "عصر"هايي كه غروب، صبحهايي كه زير نگاه خورشيد ميخواني، حتا آنهايي كه جمع ميكني براي سر فرصت كه با هم بخواني و حتاتر آن ركعتهايي كه هيچ وقت نميخواني...به همهي آنها غبطه ميخورم!(شايد چيزهاي ديگري هم از قلهي قلم افتاده باشند كه اضافه خواهم كرد!)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط محمدهادی
|
صــــد بار لـــب گـــشودم و بيرون نريختم
خونها كه موج ميزند از سينه تا لبم!
بعد نوشت: تأثير زخمهاي جديد است انگار! لابد خونشان به دلم نساخته! ولي همآنجا جايشان خوب است!
بعدتر نوشت: خيلي وقت بود دلم تنگ يكي از اين پستهاي {...} بود!(صفتي براي اين شكل پستها نديدم كه به دلم بنشيند!/شايد "نقلي" خوب باشد!)
همچنان بعد نوشت: جهت كپيرايت(!): "بعد نوشت" عبارتٌ اُخراي "پ.ن" است! از زهرا و زهرا يادگرفتم! مطبوعتر است انگار!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط محمدهادی
|
«بيست» يك عدد است.«بيست» يك عدد "هم" هست! «بيست» فقط يك عدد نيست! يك مفهوم است.يك نماد.يك نشانه.يك تابلو.يك آرم.«بيست» يك دنيا حرف دارد.
«بيست» نمايشي از كمال است.نمرهي TOP .قلهي قافي است براي خودش! من هم به «20» رسيدم.به نماد كمال رسيدم امروز و در اوج نقص!
بچهتر كه بودم برايم خيلي دور بود.خيلي دور ميديدمش.اما حالا كنارش ايستادهام.حكما چشمهايم «دوربين» بوده! بچهتر كه بودم به «بيست» از آن دور-دورها به چشم يك بعيد ِ غريب نگاه ميكردم.شايد مثل يك «شطح»! به چشم يك مرز، اما نه مثل بقيه كج و معوج! اين يكي برايم مرزي بود استوار و رسمي كه گذشتن ازش را چيزي مثل عبور از ديوار چين ميديدم! مرز عجيبي بود! مرزي كه پشتش را نميديدم.حدسهاي پليسي ميزدم.چشم ميبستم و آن سوي مرز را «جواني» ميديدم.آن هم به چشم يك كابوس! كابوس ِ پايان كودكي.چيزي كه هنوز برايم خاطره نشده! نميخواهم از آغوشش بيرون شوم! لذتي دارد كودكي.
امروز را كه نگاه ميكنم ميلرزم.چيزي كه هميشه برايم حكم آيندههاي دور را داشت امروز زل زده توي چشمهايم و بي شرمانه وجودم را به لمس فرستاده! چيزي كه هميشه "فردا" بوده حالا امروز شده! و من از فرداهايي كه زودتر از "من" امروز ميشوند ميترسم.هميشه ميترسيدم.مثل تاريكي.من «بيست» را دوست دارم.من از "محبوب"م ميترسم!
***
چارهاي بهتر از اين نمييابم كه دوم شهريور يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت را كه با سوم رمضان يكهزار و چهارصد و سي دست داده است را به فال نيك بگيرم.شايد از آن فالهايي كه زدند و قرار شد فريادرسي بيايد!
يادآور تابستان 1368،وقتي كه توي بستر گرمش داشت واپسين نفسها را ميكشيد.جانش بالا آمد و بالا آمد تا به شهريور رسيد.و بعد با دومين "سان"ي كه خورشيد از زمين ميديد اسمي جديد را توي باشگاه آدميان نوشتند.اسمي كه از قضا-يا چه ميدانم از قدر- اسم اين "من" بود! قرار شد در پست ذكور تيم نفس بكشم.با هر نفري كه اضاف ميشود اميدي فروغ ميگيرد كه شايد اين نورسيده توي ميدان گل بكارد.بگذريم كه آنقدر انتظاراتشان پوچ در آمده كه حوصلهي شادي براي گل احتمالي را ندارند! "من" آمد!
***
جشن تولد را دوست دارم.نه به خاطر فوتهايي كه جان شمع را ميگيرند و هر سال قتل عامشان را يكي بيشتر ميكنند.نه به خاطر سلاخي خامه با چاقوي گلكاري شده كه همان يك باري كه توي اين 20 تابستان اين كارها را كردم، ميلي نداشتم.
هيچ كجاي اين ماجرا برايم جذابتر از هديه نيست! مخصوصا هيجان بازكردنشان و قبل از آن لطف حدسهاي خوشرنگ!
خواستم براي اولين بار جشني براي خودم بگيرم.جشني كه شمعهايش تا آخر عمر زنده بمانند و بخندند و اشك بريزند.جشني پر از مهمان.حتا اگر «به صرف شريني»اش را هم فاكتور گرفته باشم.جشني پر از هديه.به اندازهي همهي 19تاي ديگر! شما هم حكماً دعوت شدهايد.
***
اين همان قسمت لبريز ازهيجاني است كه گفتم.جايي كه ميخواهم هديههايم را بگيرم.از شما.از همهي شما! من با ارزشترين هديه را ميخواهم.همانهايي كه همين حالا كه دارم مينويسم جنس و قيمتشان را هم سعي ميكنم حدس بزنم.كلي ذوق را تحمل ميكنم.
دوست دارم همهي شمايي كه اين سطرها را ميخوانيد هديههاتان را تحويل دهيد.هديهاي از جنس خودم.از جنس آن چه از من ميدانيد.از دور يا نزديك.چه حتا نديده باشيدم و تنها نوشتههايم را يك خط در ميان تحمل كردهايد.
من از هركدامتان يك عيب ميخواهم.يك خطا.آنچه از من ديدهايد.تشريفات را يك اين بار قلم بگيريد.يك هديهي درست بدهيد.يك هديه كه بتواند مرا ياري كند.
من هم قول ميدهم كه ناراحت نشوم.از هيچ كدام.حتا ناحسابها! اگر هم نميخواهيد بشناسم هديهتان را از دودكش شومينه بفرستيد مثل بابانوئل! اگر نخواهيد هيچگاه سعي در شناختن فرستنده نخواهم كرد! فقط ميخواهم اين "من" گم شده را توي كاغذهاي كادوي شما پيدا كنم! همين.پيشاپيش از همهي شما تشكر ميكنم.
***
دوست دارم تاجايي كه ميتوانم به سنتها عمل كنم.معمولا توي اين وقتها اسم هديه دهندهها را اعلام ميكنند:
*دکتر حسین خرسند هدیهاي محبت فرمودهاند/اشتباه من:عدم مشورت و اشتباه در برخي مسائل سياسي.
پ.ن.1:اين موضوع تا حالا فقط براي يك نفر و آن هم جهت «پارتي بازي» عنوان شده بود.حالا كه عمق حساسيت موضوع و جنبهي امنيتي را متوجه شديد قانون محترم «كپي رايت» را رعايت فرماييد.اين روزها همهي ظرحهاي ما به سرقت غير ادبي ميرود.
پ.ن.2:اين پست هيچ ربطي به فيلم «بيست» عبدالرضا كاهاني ندارذ.(قابل توجه كساني كه ممكن است از جست و جو به اين صفحه راهنمايي شده باشند!)
پ.ن.3:يك سري از عكسهاي اين "من" از آغاز تا كنون آپلود خواهد شد.به زودي!(بعدا: آپلود شد! عکس را در اندازهي واقعی اينجا ببینید)

پ.ن.4:تشكر ويژه از امين پرهيزكار به خاطر عكس بالا!(عکس اول)
پ.ن.۵:به قول زهرا: همراه شو عزيز...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:26  توسط محمدهادی
|
ميشود اندازهي چهار-پنج كورس تاكسي را پياده رفت.هرجا خسته شدي بدوي! عرق كني و نفس-نفس بزني بي آنكه نگاهي را غصب كني.ميتواني طول پيادهروي يك خيابان را گز كني و نداي شكمت را با دو تا "پيتزا لقمه" لبيك بگويي و تا آخر خيابان گاز بزني بي آنكه كسي زيرچشمي ديدت بزند.يا آخر كار ميشود به قاعدهي 2 بند از هر انگشت را توي دهان كرد و مزهي "كچاب" را مكيد بي آنكه كسي بخندد.ميشود دويد.يورتمه رفت.حتا ميشود 4نعل كوبيد و كسي نگويد "خرت به چنده؟!" ميشود وسط پياده رو راست-راست راه بروي و"ISTAK" ليمويي را سر بكشي و آخر كار براي قطرههاي آخرش چنان سرت را بالا كني كه نوك قلههاي مسكوني و تجاري را رصد كني.ميشود از ميان ماشينهاي مانده از ترافيك لايي بكشي.ميشود بين همان پيادهروي عريض تا چشمت به چند تا چراغ رنگي خورد دوتا بشكن بزني و بعد سعي كني خودت را شكنجه كني.آن هم به قول "حاجي تقي گيرينوف!!!" با صداي "واويلا ليلي...دوست دارم خيلي!!!" ميتواني با لباس چروكيده و نا مرتب كه چه عرض كنم با لباس خواب توي شهر قدم بزني بي آنكه به عنوان ناهنجار در دادگاه ذهن كسي متهم شوي.آخر كار توي ديدشان ميشوي مانكن لباسهاي مدل جديد و پست مدرن! ميتواني جلوي زرق و برق هر مغازهاي چشمهايت را به تعظيم واداري! يا اينكه ميان جمعيت لبريز از عجلهاي كه هميشه آهسته و پرنگاه راه ميروند بدوي و بين راه هم سر و ته همهي تنههايي كه زدهاي را با يك "ببخشيد" به هم بياوري و بعد هم حتا منتظر جوابش نماني! ميتواني سرت را بالا بگيري با اين اطمينان كه كسي سعي نميكند از صورتت بوي "after shave" را تشخصي دهد و يا صورت نتراشيدهي نخراشيدهات را زير ذرهبين نگاهش نگاه كند.ميشود جلوي هر سينما كه ميگذري نگاهي بياندازي تا شايد بنري، پوستري، بيلبوردي، چيزي نظرت را بدزدد و 2000تومان تهِ ديگِ جيبت را حوالهاش كني! ميتواني راحت باشي به اين كه كسي اهل دانستن از تو نيست.اگر هم هزارتايي يكيشان اهلش باشد آنقدر حافظه ندارد كه بين شهر "N" ميليون نفره شناساييات كند در حالي كه خودت صاحبخانه يا مستاجر سر كوچه را نميشناسي!
اينها همهي آن چيزي است كه از يك شب گشت توي يك شهر بزرگ به ذهنم آمد.كارهايي كه توانستم و كارهايي كه ميشد بتوانم.شبهاي شيراز هم حرفهايي دارد.نميدانم همهي اينها "خوبي" است يا "بدي".ذهنم دچار تناقض شده! شايد آنجا "جا"ي بهتري از اينجا باشد.شايد هم بهتر است كوچكي شهرمان را غنيمتي بدانيم بدون جنگ! شهري كه بالا تا پايينش را ميشود با انرژي دو حبه قند و بلندي دو "قدم" متر كرد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 23:55  توسط محمدهادی
|
دلم لك زده براي يك عاشقانه! يك عاشقانهي نرم. عاشقانههايي كه گفتني نيست.بنويسمشان.دلم لك زده براي يك بار ديگر حسش.با همهي وجود.وجودي كه بي او وجود ندارد.
دلم لك زده براي قدمهاي سفيد.زير برف.دستهاي يخ زدهاي كه گرمم كند! و "هاااا" ميكند.گرم ميشوم.زبانه ميكشم.ميسوزم.و بعد از هُرم او اينبار دلم ميلرزد.
دلم لك زده براي صدايش.صداي پايش.صداي برگهايي كه به پايش سر ميشكنند و آخرين نالهشان عاشقانه ميشود. و من ديگر توان ندارم بهشان هشدار دهم كه «سر ميشكند ديوارش»(1).و ياد ميآرم كه خودم هم كشته شدم چون درك سخن نكردم.تيغ سزايم بود(2).و با هر "خشخش" دلم ميلرزد.
دلم لك زده براي سيب.براي عطر سيب.تا شكر كنم به خاطر زميني بودنم.زميني كه بهشت نيست تا سيبش ممنوعه باشد.سيب را يك صبح تا عصر بو كنم و از قعر دالان وجودم حسي تازه را گاز بزنم.و باز دلم بلرزد و در ميان عطر سيب گم شوم.عصر پر سيب را زير درخت سيب چُرت بزنم به اميد دلي كه بايد بلرزد.
دلم لك زده براي يك كاسه پر از بهار نارنج.يك كاسه پر از بهار نارنج تا غرق شوم در آن.بويي به غير از بوي بهار نشنوم و صدايي را جز صداي زلال جريان به گوشم راه ندهم و در كاسه، ماه را رصد كنم كه مي تپد و مي لرزد.مثل دل من.
دلم لك زده براي زنگ صدايي كه زنگ كارواني است در دلم.دلم لك زده براي حس 7م.دلم لك زده براي قدم.هماني كه مرد براي هضم دلتنگيهاش پشت ديوارش پناه ميگيرد(3).دلم لك زده براي عطر شانههايي كه زير چترش غرورم را طوري بشكنم كه بند نزدني شود و من باشم كه فقط ببندم دلي را به مژهگاني تا با هر پلك زدن يك بار بلرزد و بعد حس كنم كه خرد شدهام و بعد از اين "مثلا وجود" به عدمي برسم كه خودش وجد است و وجود.وقتي كه ديگر "من" ميميرد و باقياش با پل همآغوش ميشود و همسفر.
انگار دلم لك زده براي لرزيدن...
----------------------------------
(1)«اي كه از كوچهي معشوقهي ما ميگذري/بر حذر باش كه سر ميشكند ديوارش»(حافظ)
(2)«كشتهي غمزهي تو شد، حافظ ناشنيده پند/تيغ سزاست هر كه را، درك سخن نميكند»(حافظ)
(3)«گريه نميكنم نه اين كه سنگم، گريه غرورمو به هم ميزنه/مرد براي هضم دلتنگياش، گريه نميكنه قدم ميزنه/.../اگه يكي باشه منو بفهمه، براش غرورمو به هم ميزنم/گريه كه سهله زير چتر شونهش، تا آخر دنيا قدم ميزنم»(ترانهاي از حامد عسكري با صداي احسان خواجهاميري)
---------------------------------
پس از عاشقانه: شعر و ترانههاي ديگري -دقيقا- حرف دل اين "من" نيست!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:16  توسط محمدهادی
|
«دل من ز غمت فغان برآرد/دل تو ز دلم خبر ندارد/دل تو ز دلم خبر ندارد»...
صداي فغان اين دل را ميشنوي!نميشنوي! دل تو ز دلم خبر ندارد.هميشه همين بوده؟ وقتي نقشها قسمت ميشد قرعه زدند.من مجنون شدم و تو ليلي! «قرعهي فال به نام من ديوانه زدند» داستان ليليها و مجنونها تا قيامت هم همين است انگار.بايد مجنون بسوزد پاي ليلياش.ليلي هم بي خبر از دل مجنون.بي خبر دل تو.بي نوا دل من...!
«پس از اين نخورم فريب چشمت/شرر نگهت اگر گذارد/شرر نگهت اگر گذارد»...
پس از اين نخورم فريب چشمت! پس از اين نخورم فريب چشمت!...تكرار ميكنم.بايد يادم باشد:«پس از اين نخورم فريب چشمت».ميرسم به نگاهت:«شرر نگهت اگر گذارد»!
تقصير من نيست كه شرر نگاهت معادلات جبر و اختيارم را به هم ميزند.تقصير من نيست كه شرر نگهت نميگذارد.تقصير من نيست كه باز فريب چشمت را ميخورم.
«گفتم نخورم فريب چشمت/شرر نگهت نميگذارد»نميگذارد.نميگذارد.نميگذارد...
دست از سرم برندار.دست از دلم برندار.شرر نگاهت را از اين دل فريب خورده نگير.به حرفهايم توجه نكن.به حرفهايم توجه كن.هرچه گفتم پس از اين نخورم فريب چشمت باور نكن.باور كن كه شرر نگهت نميگذارد.
كاش دلت هم از دلم بي خبر نبود.دل تو ز دلم خبر ندارد.شايد دلش به رحم ميآمد.براي اين دل زخمي.براي اين دل به فغان آمده.بايد باز هم برسم به اين:«وصلت را ز خدا خواهم...» وصل هم اگر نشد فراقت كه ميشود!همان فراق هم عشق است...و آخرش هم مثل هميشه...«تنها ماندم...تنها ماندم» پايان اين "مجنون" همين است.تنها ميماند از ليلي.تنها ماندم...تنها ماندم...تنهاي تنها...با جاي شرر نگاهت روي اين دل پر از فغان...
«دل من ز غمت فغان برآرد/دل تو ز دلم خبر ندارد/دل تو ز دلم خبر ندارد»...
«پس از اين نخورم فريب چشمت/شرر نگهت اگر گذارد/شرر نگهت اگر گذارد»...
-----------------------------------------
پ.ن.۱: این را بشنوید.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:44  توسط محمدهادی
|
اگر بخواهم مثلا مقدمه بچينم كه فردا چه روزي است و چه ميخواهد بشود كارم بيهوده ميشود، لغو است.ميدانيد و ميدانم اين را!
فردا روز امتحان است.امتحاني بزرگ.توي امتحانهاي ديگر جواب مشكل است اما اين بار جواب واضح است و كافي است دهان مبارك را باز كنيم و زبان 3 مثقالي را بجنبانيم(حالا شما ميخواهي بنويسي.چندان تفاوتي ندارد).البته دردسرش هم هست كه اگر چشمها باز باشد حل ميشود.
فردا امتحان است.امشب هم حكما شب امتحان است.شب امتحان مرا ياد بي خوابي مياندازد.شبي كه تا صبح بايد بيدار بود تا فردايش سر امتحان "دوزار" كاسب شد.اما اين يكي بر عكس است.بايد سر شب بخوابي تا اول وقت بيدار شوي براي "حضور"!
فردا امتحان است.راه به راه ميروم و سرك ميكشم به كمد شيشهاي تا از حضور شناسنامه ام كه حالا كارت شناسایي مليام را هم بلعيده مطمئن شوم.دل توي دلم نيست براي فردا.انگار باري روي دوش دارم كه بايد بگذارمش.شانههايم خسته شده و دلم ذوق ميكند!
***
توي اين مدت تبليغات چيزي ننوشتم اينجا.دليلش هم بماند.كلي حرف بود براي نگفتن.و من نگفتمشان.ننوشتمشان.اين طور بهتر بود ظاهرا.
***
خيلي دلم ميخواست بعضي وقتها اظهار نظرهاي خودم را بكنم اما...
"اما"يش اينجاست.ميگويند حد و تعزير را جاري كردن ثواب دارد.خيليها دنبال فيضش هستند.با نيت خالص.كسي متهم است.اگر ثابت شود شايد 20-30 تايي شلاق بخواهد جرمش.مشتاقي كه از فيضش محروم نشوي.اما پيش از آن بايد ثابت شود.حرف و دفاع خودش هم هست.ميبيني به جاي استنطاق 10-20 تايي گردن كلفت رويش چماق كشيدهاند.تعزير را بيخيال ميشوي.جوانمرديات گل ميكند و سينهات را سپر ميكني براي همان متهم.جلوي همان گردنكشان گردن كلفت.شايد اگر آنها اينگونه بيانصافي نميكردند خودت متهم را بازميجستي و بعد هم احيانا تعزيرش ميكردي.آخر كار هم ميفرستادياش به امان خدا.به شيوهي اهل بيت.بيانصافي دل آدم را خط مياندازد و روي اعصاب آدم رژه ميرود.امان از بيانصافي.
***
حكما نشستهاي بين اين خطوط دنبال يك جانب داري از كسي يا كانديدايي ميگردي كه خلاف نظرت است و بعد با قيافهي حق به جانب عليه من و نظرم بنويسي و خودت را اثبات كني! يا شايد ميگردي دنبال يك حمايت بين اينها و وقتي پيدا نميكني زنگ ميزني يا خصوصي مينويسي كه چه وضعيتي است! چرا كم گذاشتهاي!
بيخيال اخوي(يا احيانا اُختي)
***
اين را ميخواهم بگويم با ظن بر اين كه قبول نميكند كسي.هر سويي هستيد و هر رنگي ديگر تبليغات تمام شده.تا فردا فكر كنيد.براي خودتان فرض بچينيد كه اگر آنچه شما روي تعرفهي رأيتان نوشتهايد هماني نباشد كه اكثر مردم نوشتهاند! بعد براي خودتان جا بياندازيد كه آن وقت يك سو خود خواهي است(يعني نفي رأي بقيه) و يك سو مييهن پرستي و احترام و ارزش براي نظر ديگران.به نظر ديگران هم احترام بگذاريم.
***
اين مدت حسابي كلافه ميشدم از كساني كه تفتيش ميكردند عقيدهها را؟ و بعد اعمال ميكردند قانون خودشان را.همه را تخطئه ميكردند.همهي مجرمها را.ما مجرمها را.ما كه مجرم بوديم و جرم بزرگمان اينكه چون آنها نميانديشيديم.شايد هم به اين جرم كه "ميانديشيديم"! همين.
***
گفتم كه بنشينيم و بيانديشيم.شايد فلسفهي اين ممنوعيت تبليغات از 24 ساعت قبل از رأي گيري يك همچه چيزي باشد.البته به بركت وجود اينترنت نه قانوني ميماند و نه محدوديت تبليغات.خدا كند انديشيدن را ازمان نگيرد اين هزار پاي بي احساس.
***
من هم از همينجا حمايت همهجانبهي خود را از جناب آقاي...رييس جمهوراسلامي ايران در گام دهم، كه پيش از اين كانديدايي در ميان كانديداها بوده اعلام ميكنم.و همچنين سعي خود را مبني بر انتقادهاي سازنده نسبت به عملكرد ايشان بيان ميدارم.(اين متن را پس از تعيين نتايج بايد خواند و به جاي "..." نامي را گذاشت)
***
خدا كند چنان در اين مدت عمل كرده باشيم كه در پيشگاه خداوند متعال توانايي پاسخگويي را داشته باشيم.
اللهم اجعل عواقت امورنا خيرا برحمتك
و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان
و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه
والمستشهدين بين يديه
-----------------------------------
پ.ن.۱: دوستی پرسیده اند از لوگوی بالای وبلاگ و این که ظاهرا منافاتی با نوشته های این پست دارد.
اما جواب این که ننوشته ام که رایم مشخص نیست و یا اعلام حمایت نمی کنم.سخن این بود که مطلب حمایتی ای اینجا ننوشته ام.منافاتی وجود ندارد.
با سپاس از دوست نظر دهنده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 17:48  توسط محمدهادی
|
چهقدر بزرگي، بزرگترين معجزهي آخرين پيامبر!
آنقدر مبهوت و مقهور و غرق در عظمتت ميشوم كه گاهي در تو شك ميكنم.من آن قدر ضعيفم كه نميتوانم دركت كنم در اوج غرق شدنم در تو.به نوري ميماني كه هرچه بيشتر خيرهات ميشوم بيشتر نميبينمت.تو هستي؟! تو بودهاي؟! هيچ دليلي شايد قانعم نكند.اما هستي چون حست ميكنم.هستي چون وجود دارم.وجودم و وجودمان به واسطهي وجودت است.هستم پس هستي و بوده اي.هستي پس هستم.تمام هستيام هستي بي آنكه بشناسمت.
نزديكتريني.مثل خدا.خدا هم از رگ گردن به من نزديكتر است.او را هم نميبينم.او را هم نشناختهام.تو هم نزديكي.تو را هم نشناختهام.تويي دردانهي خدا.
نشناختهامات.نميگنجي در مخيلهام.بر ذهنم سنگيني ميكني و اشك احساسم را در ميآوري.
هنوز نشناختهامات اما ديدي ديشب را؟! آورديام.به واسطهي كه و چه؟! نميدانم! بغضي آمد و باد كرد و انفجاري شور و مرطوب.شعلههايش سرخم كرد.كويرها هم از تو چشمه ميشود.هر چه هستي و هر كه هستي!
راستي تو كيستي؟!
"لولاك لما خلقت الافلاك..."...تو انگيزهي خلق جهاني.انگيزهي خلق رسول الله.انگيزهي پيدايش علي.علي را كه ميگويم ميلرزم و فاطمه را كه ميگويم ذوب ميشوم.چه گرمايي دارد اسمت.آنقدر زهرهاي و آنقدر زهرايي كه چشمم ميسوزد از نورت.نميتوانم ببينمت.چشمم سفيد شده.نميبينمت.نميشناسمت.كيستي؟
اقيانوس من! اجازه ميدهي غرقت شوم؟! ميگذاري به قدر تشنگيام از روحت بچشم.اجازه ميدهي دلم را به دريايت بسپارم.دل كوچكم سبز شده از اين همه ركود.خودم هم از دلم بيزار شدهام.ميگذاري به بي كرانهات متصل شوم.زلالترين جريان!
مرد ترين زن دو عالم! اجازه ميدهي به نامردترين مردها كه با يادت باشند؟!
اقيانوس كوثر! راضيهترين مورد رضا! مرضيهترين راضي!محدثه! برايم حديث عشقت را نميگويي؟!دارم گم ميشوم.پيدايم كن مادر! دستم را بگير در اين بازار شام و در اين ساعتهاي سياه شام.چشمم تو را نميبيند، نور! دستم را بگير مادر! امشب در خانهتان ميخواهم آرام بگيرم.به خانهام ببر.
چهقدر بزرگي، بزرگترين معجزهي آخرين پيامبر!
---------------------------------------
پ.ن۱:خودم هم به همین زودی یادم رفت همه چیز.باید دوباره حرف های خودم را بخوانم.شاید چیزی یادم آمد.دعایم کنید."الجار ثم الدار"
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:47  توسط محمدهادی
|
يك سال از آن روز ميگذرد و هنوز حسش تنم را ميلرزاند.نگفتنش سختتر از گفتنش مينمايد.گفتنش هم چنان آسان نيست.اين جور وقتها بيشتر دوست دارم حسم را به اشتراك بگذارم تا چند خط حرفم را كه قالبش اين خطوط كج و معوج است.
تا بوده و نبوده بعضي وقتها آدم زبانش ميگيرد.فصيحترينها هم توي بعضي شرايط لكنتشان گل ميكند.مبهوت ميشوم.ميمانم.چه بايد بگويم كه اگر بودهايد گفتنم خطاست و اگر نه نميتوانم برايتان شرحش دهم.همين!

اگر آمدم و نوشتم و گفتم براي آن بود كه يادم باشد.يادت باشد.يادمان باشد.يادمان نرود وقتي را كه يك دست عطش انتظارمان را قلقلك داد.دوتا چشم روشنمان كرد.
يادش به خير...چه لحظاتي بود.نگفتني...
پ.ن.1:اين هم حرفي است شايد.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:36  توسط محمدهادی
|
توي كافهي موسيو پرنر بود اگر اشتباه نكنم.سر ميز هميشهگي با مهتاب و مريم و ابوراصف كه اين روزها به ما اضافه شده بود.همان قهوهي درياني! را سفارش دادم.صداي آشنايي توي گوشم پيچيد.صداي هفكور بود.هفت نابينايي كه مردم خانيآباد هفكور صداشان ميكردند.نميدانم اينجا توي پاريس چه صدايشان ميكردند.ميگفتند:خانيآباديا ذليل نشين.هفكور به يه پول.پاريسيا گمگور نشين.خدا عوضت بده.جلو رفتم.لباسهايشان را نگاه كردم كه از بس روي زمين كشيده شده بود رنگ اصلياش را نميشد فهميد.با چند لكهي نقرهاي كه اثر اسپري نقرهاي بود.هر وقت كسي سكهاي به يكيشان ميداد، بلند ميشد و كورمال كورمال تا ته صف ميرسيد.از خاني آباد تا اينجا همين طوري آمده بودند.بعدش هم لابد توي فرودگاه جان اف كندي.به آمريكا خوش آمديد.سرزمين فرصتها!سكهاي توي دست يكيشان گذاشتم:گمگور نشي.ذليل نشي.صدايش گرفت.از جيب نقرهاياش كه حسابي خاكي شده بود يك كنترل در آورد.صداي ضبط صوت نقرهاياش بلند شد:گاد بلس يو.صدايش را قطع كرد.اين بار خود ضبط صدايش در آمد:آلبالا ليل والا.از ايفل بالا رفتم دستم را دور دستهايش حلقه كردم.سعي كردم نبض سرد و آهني ايفل را بگيرم.گوشم را روي ايفل گذاشتم.صدايي گفت:آلبالا ليل والا.برگشتم.نويسنده بود.نويسنده نوشت: در داستانهاي پست مدرن و البته مونولوگها...!صدايش را قطع كردم و گفتم گور پدر نويسنده هم صلوات! صداي خشي گفت:طبق تحقيقات موسسهي ما ميشود يك بار صلوات را ضبط كرد و با برنامهي كامپيوتري هر بار كه اسم صلوات ميآيد خودش ادامه ميدهد.هر روز 10تا صلوات هم بفرستد ميداني چند كيلو كالري صرفه جويي ميشود و چه قدر توي كار بيزينس تاثير دارد؟!بر اساس همين آمار رقم صرفهجويي به اندازهاي است كه...رو كرد به نويسنده:رقمش به سجدهي واجبه ميرسد.سر در ديسكو ريسكو هنوز رقص سوزي را تبليغ ميكرد و من ياد آن شب افتادم.خندههاي سهراب به من و شامپايني كه جلوي من توي گيلاس ريخته ميشد و در جواب خون من كه به جاي خمپارهي شصت با شيشهي شكستهي گيلاس و به جاي خاك گرم شلمچه اينجا روي برادههاي چوب وسط ديسكو ميريخت ميگفت:آلبالا ليل والا.صداي رمزي كه داشت توي ديسكو ريسكو از جواد يساري خوانندهي ورزش دوست ايراني ميخواند و هم نوا شدن جاني با او توي گوشم پيچيده بود.گفتم بزن كنار.پياده ميشم.گفت دموكراسي يعني همين.بايد تابع نظر اكثريت باشي.اينجا فقط تو نميخواهي گوش كني.صدايي توي ماشين تهران شمال ميگفت:"اي قشنگتر از پريا، تنها تو كوچه نريا" كمي به شعرش دقت كردم:"...بچههاي محل دزدن، عشق منو ميدزدن"گفتم بايد پياده شوم.پياده شدم.نگاهي به قيافهي ميانسالش كردم.گفتم:"آقاي دموكرات.شما مواظب باش بچههاي محل عشتو ندزدن"در را بستم.صداي سهراب به خودم آورد:آلبالا ليل والا.شب قدر بود.نيمهي شعبان بود و من به جاي مسجد توي ديسكو بودم و به جاي جوشن كبير تا صبح "آلبالا ليل والا" گفتم.در پنت هاوس آرميتا بودم.بايد با همسر آرامش يافت.خانه براي آرامش است.شب را براي آرامش آفريده.اما من در خانه و در كنار آرميتا و در شب، آرامشي نداشتم.صداي همان مجتهد غير مسلمان دفتر خشي گفت: لازم نيست هر چه توي قرآن آمده درست باشد."رِد نِك" با كلاف كنفي توي دستش به طرفش آمد و گفت: "شات آپ".هفت سيلور من نابينايي كه از جايشان تكان نميخورند و حرف نميزدند با سهراب دم گرفته بودند:آلبالا ليل والا.سهراب گفت:سيلور من يعني مرد نقرهاي.چه قدر بهت ميآد سيلور من باشي.نگاهي به تاكسي حاج مهدي توي نيويورك انداخت و بعد به شكم جيسون.به من خيره شد و گفت:آلبالا ليل والا.حاج مهدي به من نگاه كرد و به آسمان خراشها.مواظب باش وگر نه ديگر آسمان را نخواهي ديد.صدايي توي گوشم گفت: اينقدر به فكر "ضاد" ولاالضالين نباش كه صورت مثالياش آن جوان بيليارد باز ميشود...و ديگر آسمان را نخواهي ديد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:58  توسط محمدهادی
|
از آبشارهاي قهوهاي شروع ميكنم كه نيافتني شده.آبشاري كه روي تابلوي نقاشي فرو آمد و چسبيد.بوي زخم قرمه حالم را به هم ميزند.چندتا عوق ميزنم توي همان حوض سبز خانهي كريم اينها.به تابلوهاي نقاشي نگاه ميكنم كه همه با «M» امضا شدهاند.ياد نقد توي روزنامه ميافتم.چه قدر بهشان گفتم به لاتين امضا نكنيد.دستخطشان با هم متفاوت است.به امضاي «ام»نگاه ميكنم.توي دلم ميگويم «ام»دلم نميلرزد.دلم خون ميشود و يك قطرهاش ميچكد روي تابلو.خودكار اشانتيون را از جيبم در ميآورم و دور لكهي خون خطي ميكشم.دستم ميلرزد.خط صاف در نميآيد.كنارش مينويسم:«اين خون مقدس نيست».ياد خشتهاي توي كورهي آجرپزي بابجون ميافتم.روي آن يكي مينويسم «م».حرف اول مهتاب.اما «م»به تنهايي كه معني نميدهد بايد با حرف اول علي باشد.مينويسم «مع»اينبار به خشتها نگاه ميكنم هنوز هم نميتوانم درست اسم خشت كنار مريم را بخوانم.هم دور است و هم خواندن كلمهاي به سختي «ابوراصف»براي كسي به سن من سخت است.به خشت «علي» نگاه ميكنم و بعد هم به خشت «مع» كه حالا از علي دور شده.توي دلم «مع» را به خاطر ميآورم و تكرار ميكنم:«مهتاب»دلم ميلرزد.دستي پشت شانهام ميخورد.از جا ميپرم.همان قد بلند سفيد پوش.درويش مصطفا گلويش را صاف ميكند و ميگويد:يادت كه نرفته.تنها بنايي كه اگر بلرزد محكمتر ميشود دل است.دل آدميزاد بايد مثل انار چلاندش...به دستم نگاه ميكند.دست سرخم را ميبيند.جاي انار چلانده شده است.البته حمل جنازهها هم بي تأثير نبوده.درويش ادامه ميدهد: حكما شيرهاش هم مطبوعه.آب دهانم را مزه ميكنم.بوي قرمه ميدهد با چربي بيشتر و زُخمتر.بوي ياس هم قاتياش شده.درويش خاك گور را از لباسش ميتكاند ميرود.
با هر قدم ميگويد:«يا علي مددي»
شاید ادامه دارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:50  توسط محمدهادی
|
(ادامه)...دارم به اين فكر ميكنم كه بشنوم، بيش از آنكه بگويم.بخوانم، بيش از آنكه بنويسم.سكوت كنم بيش از...حتا اگر نشود.علتش هم هر چه باشد، باشد.بعضي كارها آنقدري خوب هست كه اگر نتوانيم انجامش دهيم نبايد از فيض فكر كردن بهش محروم كنيم خودمان را.دارم به اين فكر ميكنم كه...
***
وقتي آدم متوجه دور و بريهايش ميشود كه تعادلش را از دست دهد و به جاي زمين روي دست دوستانش نگه داشته شود.اين هم از بركات عدم تعادل است. والبته دور و بريها.
دور و بريها و دوستان! ممنون...
***
فكر كردم كه اگر اين «من» رها نميكند و «لايمكن الفرار...» است شايد ميشود يك جورهايي عوضش كرد.نميدانم بتوانم يا نه اما ميخواهم پس دعا كنيد.دعا كنيد باران ببارد.دعا كنيد «من» چترهايش را ببندد و زير باران برود شايد شسته شود.اگر اين باران ببارد...چه ميشود.آب زمزم پيشش قطرهاي است.آنهايي كه با زمزم طاهر نميشدند زير اين بارانها مطهِر شدند.بيابانها هميشه لهله بارانخواهيشان را توي چشمهاي خشكشان اشك ميريزند.
***
ياد اين افتادم.هر وقت سر در مدرسهمان اين را ميبينم و ميخوانمش شرمم ميشود.حُبش هم آدم ميسازد:
«فيه رجال يحبون ان يتطهروا...»
***
اگر كسي اين حال را يك بار تجربه كرده باشد ميفهمد چه ميگويم.وقتي ميشوني كه يكي چنان سخن ميگويم و با سخن خودش اشك ميريزد و متأثر از عشقي است كه نميشود پنهانش كرد آن وقت است كه ناخودآگاه قطرهاي داغ سر ميخورد و ميچكد روي گونهات.گونهات داغ ميشود و سرخ.فكرش را كه بكني ميفهمي كه درست نميداني اين اشك چهكاره بوده.نه سر از آن عشق در ميآوري و نه...شايد براي خودت باشد.چه ميشود اگر بچشي اين حس را...!
***
آن طرفي آنقدر اسير است كه فكرش هم به اشكهاي تو نميرسد تا بگويد:«در نظربازي ما بيخبران حيراناند...»تو هم نميخواهد بپرسي كه بشنوي:«درد عشقي كشيدهام كه مپرس...»نكتهاش توي همان «مپرس»ي است كه آخرش آمده.حكايتهاي «مگو» را نبايد پرسيد!
***
خواستم اين بار از هر دري سخني باشد و به عبارتي كشكول كه حرف به اينجا كشيد.جايي كه اسم دوست است جايي براي ديگري نيست.
همين «من» هم اگر طالب شود ميتواند...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:28  توسط محمدهادی
|
-چيه؟ چت شده؟
-تو لكي!
-كشتيات غرق شده؟!
-ديگه شك ندارم عاشق شدي!!!
-حالت خوب نيست؟ نه! انگار اصلا خوب نيستي!
-چته؟ چرا حرف نميزني؟
-(در گوش ديگري)چشه؟حالش خوب نيست مگه؟ تو ازش خبر نداري؟
-يه چيزي بگو!(در جواب "چه؟" : )حرفي بزن! جوك بگو! يه شعر بخون! فحش بده!!!
-(آرام و با لبخندي مرموز: ) اصلا بهت نمياد ساكت باشي!
اين چند خط ديالوگهايي بود كه از صبح تا حالا شنيدهام.نميدانم چرا؟ چرا بايد مثل هميشه باشم.حتا همانهايي كه از دستم "الامان" بودند شاكي شدهاند.
حق ندارم خودم باشم؟
يعني حق ناراحتي ندارم؟ سايهاي همهي وجودم را گرفته و من ماندهام در تشخيص.اين چيز عجيبي است؟
***
سايهاي مرا در برگرفته.ماندهام.مردد.حب و بغضهايم مرزشان شكسته شده.خودم هم نميدانم درست چه حسي دارم.
***
بين خودمان باشد كه ديروز تا حالا دو تا نامه نوشتهام.كلي هم آمده و ننوشتهام.همهشان غير قابل انتشار بودهاند.دارند گوشهي كيف(نوشتههايش)خاك ميخورند و توي ذهنم(ننوشتههايش)وول ميخورند.
خدا ميداند اينها مرا تا كدام مرزي كه گاهي فكرش را هم درست نميكردم پيش ميبرند.
***
بنا نداشتم اين طرفها بيايم.ميخواستم با اينجاها قهري كنم اساسي.مجبور شدم بيايم.همهي به روز شدهها را ديدم.
عهدي نانوشته و ناگفته كردم كه ننويسم.مخصوصا اينجاها.اصلا دست و دلم حس به نوشتن رفتن ندارند(شايد هم نداشتند)خواستم به رسم دوستي يا هرچه ميخواهي اسمش را بگذاري نظري بنويسم نشد.دست و دل...
وسوسه شدم تعطيلش كنم اين دكان را.نه دردي دوا ميكند و نه دردي ميزايد اينجا(انگار).تعطيلي به دليل...نه پول نه سرعت نه...هيچكدام نبود.ديگر از همهچيز خسته شدم.بيشتر از همه از «من»(رجوع كنيد به نامهاي به «من».همان نامهاي كه منتشر نشد).بايد هر چيزي به «من» ربط داشت را...(همه چيز هم نميشود)
***
پيغامم را رساندي؟همان پيغامي كه گفتم... نامهي ديروز را ميگويم.(رجوع كنيد به نامهاي به «تو».نامهي دومي كه منتشر نشد)البته حق داري نرسانده باشي.نه به دستت رسيد نه توي نامه درست نوشته بودم.خودم هم ميدانم بيشترش شد نقطه...
چه گفت؟ چرا...؟........................................................(اين قسمتها ننوشته حذف شدند)(رجوع كنيد به نامهاي به «او».همان نامهاي كه نوشته نشد)
***
نميدانم چه شد كه نوشتم؟نميدانم بايد مينوشتم يا نه!
يك جور اطاعت امر(يا زمينهسازي براي آن)است.
***
نه اين كه نوشته باشم تا آن هماي بند اول را پشت سر بگذارم.هنوز هم همانم.همان امروز صبحي!
هنوز شاكيام! هنوز حس و حالي ندارم كه مثل هميشه باشم.هنوز محكومم.
***
شايد بعدا از اين كه اينها را نوشتم پشيمان شوم.شايد بعدا جاي اين نوشتهها چند خط قرمز باشد و اطلاعيهي حذف.شايد...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:32  توسط محمدهادی
|
ميگويند خواب را نبايد تعريف كرد.نميدانم چرا؟ ميگويند تعبيرش بد ميشود.باز هم نميدانم چه قدر درست است.اما يك چيز را ميدانم.خيلي چيزها براي درون است.گفتنش آدم را اذيت ميكند.يادم به روايتي افتاد كه ميفرمودند راز اسير انسان است و وقتي ميگويدش خود انسان اسيرش ميشود!
اما اگر راز هم نباشد دوست ندارم اين چيزها را تعريف كنم.بد و دردناك اگر باشد خود آدم بهتر ميتواند از پسش برآيد.اگر خوب و شيرين هم باشد گفتنش از حلاوتش كم ميكند.بعضي وقتها هم اگر آدم اين چيزها را تعريف كند بعد در جاهايي كه فكرش را هم نميكند به ضررش استفاده ميشود.يك وقتهايي هم براي اينكه رازي داشته باشد نميگويدش.به عبارتي به راز بودنش نياز دارد.
***
نميدانم تعبير داشت يا نه؟ يعني به اصطلاح رؤياي صادقه بود يا از آن خوابهايي كه از سر پرخوري و كمخوري و فكر چيزي توي خواب ميآيد.
فقط ميدانم كه تا به حال چنين حسي را نداشتم.حس عجيبي بود.حس جديدي بود.حس عسليني بود.(كلمهي عسلين هم كلي حرف دارد كه حس گفتنش را ندارم)دقيق نميدانم چه حسي بود.مطمئن نيستم كه اسمي برايش گذاشته باشند.نميدانم تا حالا كسي اين حس را داشته يا نه! فكر نميكنم قبل از اين فكرش را هم ميكردم.
دوست دارم يك بار(يك بار شكسته نفسي است.بخوانيد هر شب)ديگر هم اين حس را خواب ببينم.آرزو دارم اين حس را تجربه كنم فارغ از خوابهاي سياه و سفيد.
خوابي عجيب بود و حسي غريب.
پ.ن.۱:نميدانم شايد باراني كه هي پشت شيشه در ميزد در اين خواب بيتأثير نباشد.
پ.ن.2:خواستم برای این دلنوشته عكسي انتخاب كنم.هرچه گشتم چيزي كه به كارم بيايد نديدم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 22:39  توسط محمدهادی
|
چند ساعتي بيشتر به تمام شدن يك سال ديگر نمانده.علاقهاي ندارم به اين كه با انگشتهايم بشمارم و بعد بنويسم كه چند شماره از شمارش معكوس نفسهاي هشتاد و هفتي باقي است!
از وقتي عادت كردهايم به اينكه بعد از سال تحويل پيام آقا را بشنويم كه سال را چه نامي ميگذارند، مدتي پيش از آغاز سال به اسم سال بعد فكر ميكردم.بگذريم كه بعضي وقتها حدسم نزديك به واقعيت ميشد و بعضي وقتها هيچ شباهتي نداشت.امسال اما ديرتر به اين فكر افتادم.همين چند روز پيش.اما انگار خيلي برايم مهم نبود.مهم نبود كه حدسم چه شود و چه اندازه با واقع نزديك باشد.يك جورهايي مطمئنم كه آن كسي كه بايد درست بنگرد و درست انتخاب كند، كارش درست است.با اينكه خيلي به اين اسم فكر نكردم ولي فكر ميكنم هرچه باشد، شايد(و نه "بايد")بي ربط به مسئلهي انتخاب دهم نباشد.
چيز ديگري كه دارد توي ذهنم حركت ميكند اين است كه اگر سال نوآوري و شكوفايي تمام ميشود، نبايد نوآوري و شكوفايي تمام شود.همانگونه كه همبستگي ملي و مشاركت عمومي، اتحاد ملي و انسجام اسلامي، پيامبر اعظم، امام علي، عزت و افتخار حسيني و همهي اينهايي كه ديگر يادم رفته، نبايد تمام شوند.يك سال ظرفي براي يك حركت نيست.نقطهاي براي آغاز يك حركت است.اسم هم يك نماد است.يك تنديس كه ملكهاش كند.
خوب است نگاهي كنيم.ببينيم توي اين سال چهقدر نو آورديم و چهقدر شكفتيم و چهقدر شكوفانديم!
از يك سال، جرعهاي بيشتر نمانده.آخرين جرعهي اين جام تهي را تو بنوش.
***
روز پنجم فروردين ساعت 9 و نيم تا 12 و نيم، در كانون رضوان همايش تارنماي سبز است.
اين خبر نبايد براي دوستان غريب باشد اما تكرارش براي تأكيد لفظي است.علاقهاي ندارم چيزي از اين برنامه قبل از آغازش آشكار شود.اما همهچيز قرار است بهترين باشد.همايشي براي دوستان حقيقي در فضايي مجازي.
سعي ميكنم تا آن روز مطلبي را در اين مورد بنويسم.
به قول معروف براي كسب اطلاعات بيشتر اينجا را كليك كنيد.
***
شمارشگر وبلاگم لطف كرده و 5 رقمي شده.يعني 10000(دههزار).بايد به اين فكر كنم كه براي اين دههزارتايي كه نميدانم چند نفر هستند چه گفتهام، چه نگفتهام، چه بايد ميگفتم.و فكر كنم براي(شايد)دههزارتاي بعدي و بعد از آن چه مينويسم، چه بنويسم و چه بايد بنويسم.
***
اينچند روز اگر زياد به روز شدم تعجب نكنيد.كلي موضوع است كه (شايد)ميخواهم بنويسم.
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:54  توسط محمدهادی
|
يك جورهايي "سفید" قسمت بعدي "سیاه" است.شايد يك دوگانه(مثل سهگانهها)باشد كه اين يكي دومياش است.
به هر حال حرف از سفيدي است.
سفيدها و سفيديها خيلي حرف براي گفتن دارند.به تعبيري كه يادم نيست از كه بود در يك كتاب قسمتهاي سفيد بيشتر از قسمتهاي سياه حرف ميزنند.
***
چند ساعتي ميگذرد كه سياه تمام شده.سفيد هم از راه رسيده و زير لحاف شب راحت لم داده تا فردا صبح سر از سياهي برآورد و سفيد كند.و رو سفيد كند.
فردا صبح سفيد سفيد ميشود.سفيد ميرسد.
چه صبحهايي دارد اين جمعهها.شبش يلدا هم كه باشد صبحش چيز ديگري است.
سفيد را-اگر خواستيد-بخوانيد نور.
اين سفيد نه آن سفيدي است كه رنگي از رنگهاست.اين سفيد همان نقطهي مقابل سياهي(اين يكي را بخوانيد ظلمت)است.
موسا يد بيضا (دست سفيد) داشت! اصلن مگر نميگوييم كه اللهم بيض(فعل امر)وجهي يوم تسود الوجوه؟!
اين سفيد همان سفيد است.سفيد يك رنگ نيست يك معناست.
حرفم را زدم.مهم نيست اين عبارت عربي را كه نوشتم، در امتحان املا و نگارشتان نمرهي چند بگيرد.حتا لازم نيست كه با عبارت مشابهش در دعاي وضو مطابق باشد.مهم اين است كه حرف مرا بفهمند.و از آن مهمتر اينكه من حرفم را زده باشم.پاي معنا هم باز به پيش ميآيد و باز بايد در جواب بنويسم كه ز نظرم ترجمه اعتباري ندارد و بعد هم با حفظ مواضع اصولي عقب نشيني محترمانهاي كنم و با مسامحهي فراوان ترجمه را اينچنين بنويسم:"خداوندا! صورتم را در روزي كه صورتها سياه است، سفيد گردان" و بعد هم در خطاب به نفس خودم عباراتي را به كار ببرم كه ناچار به حذف آن ها از متن باشم.
اما نميتوانم به اين غلطگيران محترم عرض نكنم كه دوستان! شما مخاطب آن شعر معروف بايد باشيد و طلاب-اعم از ناشي و غير ناشي-به دليل مظلوميتشان مورد خطاب ظاهري واقع شدهاند.كمي هم به متون بنگريد و حواشي را كمتر نگاه كنيد(طبيعي است كه اين متون در مقابل سخن و غيره نيست بلكه با قرينهي "حواشي" مشخص ميشود كه منظور اصل و معناست)(توي پرانز دوم:اين ايراد تا حد زيادي به نگارندهي خسته ذهن-در اين ساعت- باز ميگردد.)
***(مجبور شدم)
اين روزهاي آخري "سياه" در قلههاي 28 و آخر صفر نتوانستم(دستم به قلم يا چيزي شبيه به آن نرفت كه)بنويسم.نميدانم كه از ارادهام بود كه نميخواستم يا نميتوانستم بنويسم و يا از سياهي خودم بود كه سخن از سياهي و در سياهيام نميآمد(ترجمهي خودماني سلب توفيق)در هر صورت ننوشتم.با اينكه خوب بود مينوشتم از اين كه پيامبر اعظم-صلي الله عليه و آله و سلم- شهيد شدند يا رحلت فرمودند؟(اگر چه ظاهرن كلمهي رحلت چيزي اعم از شهادت و يا درگذشت طبيعي است!)و يا خوب بود بنويسم چند نماي بسته از غربت امام حسن-عليه السلام-را(كه كمنر ديده ميشود).و يا حتا از فضاي حرم علي بن موسي الرضا-عليه السلام-بنويسم كه چندي پيش دركش كردم(چه ادعاي بدي كردم!) و بعد پيادهاش كنم در امروزي كه آنجا نيستم-و يا ليتني...-(اگر دنبال ترجمهايد اين عبارت چيزي شبيه به اي كاش را معني ميدهد)
***
چند دقيقهاي را از ربيع اول(بخوانيد سفيد) گذشته...(خواستم بنويسم گذرانده...منصرف شدم)خدا كند ربيعمان حسابي بهار شود.پس اللهم عجل لوليك الفرج(به هيچ وجه اين يكي را با مسامحه ترجمه نميكنم!)
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:17  توسط محمدهادی
|
اين چند ساعت...نميدانم شايد هم اين چند دقيقه يك جورهايي حكم دوات آخركار را دارند كه كم كم به واسطهي آب رقيق و رقيقتر ميشوند.از آن سياهي كم-كم در ميآيد.چهگونهاش را درست نميدانم.حدود 2 ماه و اندي پيش در دل آن قدر انتظار "سياه" را كشيديم و در دل خدا-خدا كرديم كه خدا كند در اوج سياهي باشيم.و بوديم.اما سفيد يا سياه؟! شايد هم سرخ!
10 محرم آن سياهترين بود كه گذشت.زيباترين سفيدها و سبزها و سرخها هم در سياهي گذشتند؟ سياهمان سفيد شد يانه؟!(لازم نيست بگويم دل سياهمان...!)
حالا كه به اين خط رسيدهام سياهي دارد جان ميكند.به سوي قبلهي مغرب دراز كشيده و دارد سوسو ميزند.آماده است تا عزرائيل غروب بيايد و پايانش دهد تا 10 ماه ديگر كه باز سياه شود. از اين سفيدي تا آن سياهي باشيم يا نباشيم معلوم نيست.اگر هم رفته باشيم معلوم نيست سفيد رفته باشيم يا سياه!
خوفم از اين است كه ادامه دهم و برود بعد از پايان سياهي و آغاز سفيدي در سياهي شب.
پس همين قدرش باشد تا بعد.بعدي كه شايد پيراهنمان هم از سياهي به سفيدي رسيده باشد مثل صفحههاي تقويم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:26  توسط محمدهادی
|
(این یک خط را برای وعده می نویسم:)
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...(باز هم سه نقطه ها تا آخر دنیا ادامه دارند انگار)

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 18:59  توسط محمدهادی
|
هر چه فشار میآورم به این مغز پیچ در پیچ فایدهای ندارد! نمیدانم چه باید بنویسم.
موضوع تکراری شد...این یکی را میدانم.اما واقع است و نمیشود-یا لااقل من نمیتوانم-انکارش کنم.
هر چه فکر میکنم به یاد نمیآورم که چه باید بنویسم.واقعا چه بنویسم؟خودم هم نمیدانم.فقط میدانم باید بنویسم.نه به این خاطر که دارد وبلاگم کمکم معلق میشود و دارد سال به رویش تحویل میشود.نه به این خاطر که دوباره احساس تکلیف کردهام و باید بنویسم، لاجرم.
میدانم که باید بنویسم چون...(انگار چراییاش را هم از خاطر بردهام)
دیگر تکراری شده قضیهی گرفتن دل و ماجرای این سه نقطههایی که تمامی ندارند و همیشه باید به امید پایان نقطهی سومش بنویسم "منتظرم"...و باز سه نقطهها میآیند...
***
یک وقتهایی چیزی را به زبانمان میآوریم و همه فکر میکنند که این جمله از عمق وجودمان به نفس آمده.از بس بازیگران خوبی هستیم گاهی خودمان هم باورمان میشود که لابد این است آن آرزو و آن امل(جمعش میشود آمال).غافلیم از اینکه خودش میشود اَلَم(جمعش میشود آلام).دیگر باورم داشت میشد که منتظرم...البته منتظر هستم اما در انتظارِ انتظار(دیدید باورم شده).
***
همین است و بود تا اینکه بعضی وقت، یک فکر، بی اجازه هل میخورد توی همان ذهن و بی سلام میگوید: «این است آرزویت!؟خب فرض را بگیر که امشب خوابیدهای و صبح فردا چشمت به آرزویت باز میشود! حالا بگو چه میکنی؟»بعدش هم آن فکر میرود و تو میمانی و یک کولهبار فکر مخشوش.
***
مخشوش یعنی خش دار.اسمش هم خشن است."خ" دارد و ۲ تا "ش".حسابی خش میدهد ذهن را.
مخشوش یعنی پر از خش.
***
ذهنم پر شده از خشهایی که هرکدام جای قدمهای بی مروت فکری و خیالی و تفکری است.همانهایی که میروند و شاید هم برنگردند اما باز هم اذیتم میکنند.کسی چه میداند.شاید همین خش ها باعث شود یک روزی آنجا را سر و سامان دهم و تمیزش کنم!
***
فقط در این تردید دارم که بین این همه خش، انتظار جا میشود؟!
خیلی به هم ریخته ذهنم.شاید تا فردا...(باز هم سه نقطه)
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 21:28  توسط محمدهادی
|
لااقل از آن زمانی که من یادم میآید هرسال مثل امشب، همه با هم به سر و سینهی خوب میکوبند و گریه میکنند و دستها را بالا میآورند و فریاد میزنند: «مکن ای صبح طلوع».باز میگویند:«امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...مکن ای صبح طلوع...مکن ای صبح طلوع»باز هم میگویند: « عصر فردا بدنش زیر سم اسبان است...عصر فردا برنش زیر سم اسبان است...مکن ای صبح طلوع...مکن ای صبح طلوع»اینقدر فریاد زدیم و زدند و خواستند که یک بار صبح نشود اما همهی این سالها مثل امشب صبحش رسیده و کسی نپرسید چرا فریادمان به جایی نمیرسد.طلوع صبح این روزها که هیچ! همان سال 61 هم صبحش طلوع کرد.آفتابش آمد.حتا بعد از ظهر همان روز، بر بدنها تابید.همهی بدنها زیر آفتاب.یک سو پیکر اباعبدالله.یک سو پیکر علی اکبر.یک سو تکهای از قمر بنی هاشم.راستی روز شق القمر است...!
هر هفته صبح جمعه کسانی که اگر ازمابهتران هم نباشند از "من" یکی بهترند، دست بالا میبرند و «اللهم عجل لولیک الفرج» میگویند و هم دیگر را میان اشکهاشان دلداری میدهند که «ا لیس الصبح بقریب!»یعنی «مگر صبح نزدیک نیست!»باز هم نمیدانم چرا این شبها تمامی ندارد.صبح قریب است و اجل ما اقرب.کی میشود چشم ما خورشید را بدون ابرها ببیند.«خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفید/میخواستم ببینمت اما نمیشود»(رضا جعفری)
نمیتوانم چیزی بگویم.یک جورهایی دستهای بغض کرده.نمیتواند بیش از این بنویسد.فقط خواستم بگویم همین شبها که میگوییم «مکن ای صبح طلوع» بگوییم: «آقا طلوع کن که صبحها باز میآیند و باز روضهی جدت حسین تکرار میشود...»
یا رب الحسین، بحق الحسین، اشف صدر الحسین، بظهور الحجة
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 0:3  توسط محمدهادی
|
«شیخ و مهتر قوم، کسی که مدار کارها بوجود او باشد» این تعریف بعدی (دوم) فرهنگ فارسی عمید است از قطب.هنوز هم معین را ندیدهام.
***
قطب یعنی بزرگ قوم.قومش هم مهم نیست.ولی انگار صوفی و درویشها بیشتر به بزرگانشان میگویند.به خاطر همین هم بعضیها فکر میکنند که قطب یعنی بزرگ صوفیها مثلا.
***
این به اصطلاح صوفی و درویشها هم خیلی عجیب هستند.چند وقت پیش کلیپ چندتایی از همین قطبهایشان را دیدم.کسی که نمیتوانست قرآن را درست بخواند نشسته بود و مریدها بهش سجده میکردند.یا آن یکی که با مریدهای مؤنثش هم مصافحه میکرد و دست هم را میبوسیدند.نمیدانم به چه مینازند؟
***
وقتی یک هفته میدانی که چه میخواهی بنویسی حِسّت متفاوت میشود.چیزی شبیه قلقلک فکر.انگار مغزت خواب میرود و مور-مور میشود.توفان میشود توی دلت و میخواهی بنویسی اما سعی میکنی صبر کنی.صبر کنی و انتظار بکشی.این هم یک شکل انتظار کشیدن جمعهها است.
***
آهنربا همیشه دو قطب دارد.نصفش هم که بکنی باز دو قطب میشود.
هر چه فکر میکنم این آهن ربا با قطبهایش چهقدر درس دارند و حرف میزنند و دریغ از این که گوشمان را بخارانیم.
کاش مثل قطب مثبت آهنربا بودیم.با همهی مثبت بودنش حاضر است قطب منفی را به جان بخرد.اصلا خیلی وقتها پیش قدم میشود تا منفی را جذب کند.
کاش لااقل مثل قطب منفیاش بودیم.با این که منفی است اینقدر معرفت دارد که از مثبت فرار نکند و همیشه خود را برای مثبت میداند و به سویش میرود.
کاش مثل آهنربا بودیم.هم مثبت دارد و هم منفی اما کنار هم.وقتی پای آهن میرسد هر دو همکار میشوند.هدف میشود آهن و میدوند.لازم نیست توی کار هم دخالت کنند.
***
سر و ته زمین را که نگاه کنی کرباسِ قطب است و یخ.اگر آن قدر بدوی به بالا، یخ میزنی و اگر هم آن قدر بدوی به پایین، همینطور.سر جایت باش.خودت باش.در این فستیوال بزرگ، نقش خودت را بازی کن.بازیگر خوب یعنی این.خوب خودش باشد و خودش خوب.
***
بالا و پایین توپِ بزرگِ زمین، قطب است.با این همه عظمت، خودش است و 2 قطب.اگر یک قطبش ما بودیم حالا حکما از دیگری طلاق گرفته بودیم.کُرهای دیگر نبود.همهاش نیمکره بود و بس.مثل همین حالا که توی خیابان پر است از نیمکره.
***
آهنربا بودن بد هم نیست.میشود آن قدر آهنربا بود که اصالت خود را به یاد آورد.اقلا وقتی کسی نگرفته ما را.
اگر آهن ربا را رها کنی به حال خود، به سمت و سوی قطب زمین میچرخد.با لعاب و رنگ هم یادش نمیرود که مال کجاست!مثل ما نیست که قبلهمان را هم فراموش میکنیم.خودش جست و جو میکند برای اصلش.
وقتی میرسد به خود قطب، حیران میشود و سرگردان.مجنون میشود در منزل لیلی.سر از پا نمیشناسد.میچرخد و میچرخد و اگر توی آن سرما حواست به چشمهایش باشد نم زیر شیشهی قطب نما را میبینی.
یادم افتاد به سعی صفا و مروه.به 7 شوط طواف.قطبنماهایی که تازه به قطب رسیدهاند.شاید اگر به سمت قطب باشیم وقتی رسیدیم هم خوب جنون کنیم.خوب سرگردانی کنیم.
***
یادم رفته بود بگویم از قطبنما و آهنربا.از این که قطبنما، همان آهنربایی است که از همه چیز، خودش را جدا کرده.آن قدر فنا شده که همیشه به سوی اصل خود است.هیچگاه «...الیه راجعون» را فراموش نمیکند.
***
«قطبجد»این یک رمز است.نه ربطی به جد و اجداد دارد و نه به قطب شمال و جنوب و نه حتا افشین قطبی.
"قَلّقَله" یک قانون تجوید است. که در مورد 5 حرف است:«قطبجد».وقتی ساکن باشند هم کمی در تلفظ حرکت داده میشوند.
***
همین باتری معمولی که روی ساعت خانهتان است و او را هُل میدهد هم قطب دارد.مثبت و منفی.مثبت و منفی هم ندارد.هر کدام تنها شوند ارزش ندارند.باید با هم باشند.حتا برای یک ساعت.
***
خیلی چیزها مثبت و منفی دارد.باید با هم باشند.یکی باشند.حتا اگر دو قطب نباشند.
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:24  توسط محمدهادی
|
«ملاک و مدار چیزی».این تعریف اول فرهنگ فارسی عمید است از «قطب».معین را ندارم.
***
بخواهید یا نخواهید نام قطب را که میشنوید سرما را حس میکنید.قطب شمال و جنوب هم ندارد.قطب با یخبندان التزام پیدا کرده.
قطب را که میشنوید ذهنتان سفید میشود.سفید مثل برفهای قطب جنوب یا شمال.حتا مثل خرسهای قطبی؛همان درندههای دوست داشتنی.
شناور بودن روی یک تکه یخ قناس و زندگی در خانههای گنبدی شکلی که با قالبهای یخ ساخته شده و غذا خوردن با پنگوئنهای سیاه و سفید و دوستداشتنی و بازی کردن با فوکهای بازیگوش، همهی چیزهایی است که به برکت پلنگ صورتی و بقیهی کارتونهای دورهی کودکی از قطب میفهمیم.
***
گفتم کارتون یادم افتاد که این کودک درون من و شمای به اصطلاح غیر کودک است که به بهانهی کودکان خانه زیر چشمی برنامهی کودک و حتا خردسالان را دید میزند و زیر چشم دیگرش به بقیه است که مبادا از کارش بخندند.
شاید بهتر است بگوییم همهمان بچهایم و بس.بزرگیمان هم بازی بچهگانهای است.بازیای به بزرگی خالهبازی خودمان که هم پدر داشت و هم مادر و هم...اما همه دوست داشتند نقش بزرگتر باشند بازیمان بچه نداشت.آن وقت بچهمان میشد عروسک.
هنوز هم مشغول خالهبازی هستیم.اما اینبار آن قدر بازی را جدی گرفتهایم که خودمان هم باورمان شده که جدی است.
***
احتیاجی به خواندن نجوم و جغرافیا و...نیست.هر کس یک دورهی کوتاه آموزش نظامی را دیده باشد میداند که یکی از روشهای تعیین قبله در شب از ستارهی قطبی است.ستارهی قطبی را هم میتواند از دُب اکبر پیدا کند.روشن بودن با اسمی بخزده خودش خیلی هنر است.هنره ستارهی قطبی.
خودش استادی است این ستاره.وقتی خورشید وقت نمیکند به قطب سر بزند و گرمش کند، یا اینکه اصلا عارش میشود نگاهی به این گوشه و کنار بیندازد، این ستارهی قطبی است که میایستد بالای سر قطب تا مگر کمی کمک کرده باشد.او نمیگوید:«من که نمیتوانم گرم کنم چرا...؟» حتا نمیگوید:«من را چه به منظومهی اینها.اینها که خود ستاره دارند.و...»
آن وقت یکی بگوید ما را چه به فلسطین و لبنان.کاش همهی ما هم ستارهی قطبی را میفهمیدیم.
***
ننویس که شعاری شده.اصلا بنویس.خودم هم میدانم.مگر شعار بد است.کی گفته که شعار خوب نیست.بعضی وقتها باید شعار داد.باید فریاد زد.باید صدا گوش فلک را کر کند.به قول شاعر که میگوید:«شهیدان،پیچیده در گوش زمان فریادتان»باید فریاد زد.
یک نفر با یک پیک عرق بد مستی میکند و عربده میکشد و یک شهر را به هم میریزد و خواب خیلیها را آشفته میکند.آن وقت منِ شخصی و شمای نوعی دهانمان را زیپ دار کردهایم و زیپش را کشیدهایم که مبادا صدایی ازمان در بیاید و چرت بعضیها خدای ناکرده پاره شود.اگر کسی هم ریپ دهانش شل شد به جرم شعار و شعر بر او حد بیشعوری جاری میکنیم.
باید خودم باشم.باید خودت باشی...
***
این ستارهی قطبی لااقل تا جایی که من اطلاع دارم هیچ نسبتی با خاندان قطبی و طبیعتاً افشین قطبی ندارد.همان امپراطوری که آمد و یخ همه را آب کرد و بعد آن قدر ماند تا یخ زد.حالا هم احتمالا کنار شومینه دارد یخش را آب میکند.
ستارهی قطبی از این نوعی که معرفی شد هیچ نسبتی با افشین قطبی ندارد.تازه افشین قطبی سید است.اگر چه سید خیلی به اسم «افشین» نمیآید اما چندان تفاوتی ندارد.
وقتی آدم دارد یخ میزند برایش یک پالتو از پوست خرس لازم است و یک اجاق گرم نه دل شیر.دل شیر نمیتواند کسی را از یخ زدن برهاند.
***
بعد از آن که دیروز «از اول» شروع کردم و «نیم نگاهی...» هم به چیزی انداختم این سومین نوشتار من است که میبینی.
این بار واقعا حس میکنم که زیاد شده.کلی حرف ماند که نزدم.
این بار جداً احساس نیاز میکنم به یک قسمت دیگر.
پس شاید با «قطب2» آمدم.
+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:29  توسط محمدهادی
|
«سلمانُ منّا اهل البیت»
میدانم که این روایت پیامبر اعظم-صلی الله علیه و آله وسلم- را شنیده اید.همیشه این روایت را با «اهل» منصوب میشنیدم(لام اهل مفتوح بوده).اگر اهل منصوب باشد ترکیبش مشکل است.در نحو یک بحث نادر وجود دارد به نام اختصاص.یعنی کلمهای منصوب میشود و نصبش به مفعول بودن برای فعل(اختص)محذوف است.اما آقا که آمده بودند کازرون، «اهل» را مجرور خواندند.برای اولین بار این روایت را اینگونه میشنیدم.اول تعجب کردم.بعد فهمیدم که اگر اهل بدل "نا" باشد مجرور میشود.ترکیبش هم ساده است.
این از بحث علمی...
***
...و این...:
نمیدانم از کجا و چگونه به همان پیرایشگران امروزی، آن روزها میگفتند سلمانی! هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم؟
حکایتی شنیدم.دقیق به خاطرم نیست و شرحش هم مفصل است.خلاصهاش این است که پادشاهی از بلاد حکومتیاش بیرون رفت و با ظاهری درویشوار میگشت.روزی برای اصلاح رفت.سلمانی بیدقتی میکرد و او اذیت میشد.پادشاه که صبرش تمام شد گفت:«سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی/که ما هم در دیار خود، سری داریم و سامانی»
این هم از شعرش که ثابت میکند از قدیم این سلمانیها "سلمانی" شدند!
***
سلمان نام زیبایی است و اهمیتی ندارد که رشدی هم نامش سلمان است.
سلمان فارسی یا همان سلمان محمدی...
***
"مصغر" یعنی کوچک شده.یک عمل صرفی است که روی اسم انجام میشود و تأثیر معناییاش مثل "ک" آخر کلمه در فارسی است.مثل پیام که میشود پیامک.
مصغر "حسن" میشود "حسین".مصغر "بَکر" میشود "بُکَیر".مصغر "نار" میشود "نُوَیرَة".
مصغر "سلمان" میشود "سلیمان"...
...او سلیمان زمان است که خاتم با اوست.
***
خدا رحمت کند نصرالله مردانی(ناصر)را که گفت:
«شهر من شهر گلهای پرپر/شهر "سلمان" و الله اکبر»
***
انگار تازهکار بود.یک میکروفون و یک دوربین راه انداخته بود و به مردم میگفت:«هر چه میخواهد دل تنگت بگو»خیلی ناشی بازی در آورده بود.گزارشش هم پخش شد.
سلمانیها وقتی بیکار میشوند سر همدیگر را اصلاح میکنند.عین این خبرنگارها...
خبرنگارها وقتی سوژه کم میآورند میروند سراغ یکدیگر و از هم گزارش میگیرند عین سلمانیها...
سلمانیها و خبرنگارها و(سه نقطه) که بیکار میشوند و مشتری و سوژه و(سه نقطه) کم میآورند میروند سر وقت خودشان و خودیهاشان.عین من...
من وقتی سوژه کم میآورم مجبور میشوم بروم سراغ خودم و خودیها...عین خبرنگارها، عین سلمانیها...
***
«سلمانُ منّا اهل البیت»
میدانم که این روایت پیامبر اعظم-صلی الله علیه و آله وسلم- را شنیده اید...
***
«انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم»
تنوین سلم را که آشکار کنی میشود:"سلمُن" و هیچ ربطی به "سلمان" ندارد.
«انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم»
کاش میشدیم سلمان و از قلب میگفتیم:
«انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم»
سلمان برای «حاربکم» «حرب» و برای «سالمکم» «سلم» بود حتا اگر "سلمان"نبود.
***
خدا کند بازی اسم و فامیل این هفته با «سین» باشد...
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 19:36  توسط محمدهادی
|
این یک قانون است.اگر کسی مثلا ضربهای به سرش بخورد و به کما برود و در همان حالت صدایی را بشنود یا بویی را استشمام کند، بعد از اینکه از کما در آمد اگر همان صدا یا بو یا... را دوباره دریابد، احتمال رفتنش به کما زیاد است.
این یک قانون است.قانون شرطی شدن.
***
توی گلویم رسوب شده و بالا نمیآید.توی گلویم همهی گفتههای ناگفته رسوب شده عین کتریتان که دیگر بخارش بالانمیآید ولی بیبخار نیست.اما باید راهش باز شود.عمیق نفس میکشم...
دنبال حرفی گشتم که بگویم.میان رسوبات قلبم قدم زدم دنبال چیزی برای گفتن که فهمیدم شرطی شدهام.
شرطی شدهام به نوشتن.شرطی شدهام به گفتن.باز جمعه آمد...اشتباه نکن.نه میخواهم از صبح جمعه بگویم و ندبههایی که نخواندهام و نه از عصر جمعه و هوای سنگینش در این عصر که آوار میشود روی سرم.جمعه یعنی همان روز تعطیلی که بهانهای شده برای گشتن به دنبال بهانهای برای نوشتن.
شرطی شدهام به نوشتن.شرطی شدن هم خودش خوب بهانهای است،به شرطی که...
***
از هرچه «شرط» است شاکی شدهای.حق داری.همه میخواهند شرط بگذارند.هم مشتری هم خریدار.هم در جلسهی خواستگاری و هم در وقت طلاق.اصلا این شروط از کجا آمده.اگر نبود قاعدهی «المؤمنون عند شروطهم» که شرط و شروط و مشروط و اشتراط را به گور خانوادهگیشان میفرستادم و بعد هم در مراسم ختمشان بدون شرط دعوتتان میکردم.
***
شرطی شدن گاهی بد است.مثل همین که شرطی شدهام موضوعم را که «شرط» باشد مثلا، پشت سر هم تکرار کنم به اندازهای که سر گیجه میگیری و یاد سفرهای قدیم میکنی با آن اتوبوسهای کذایی.حس میکنی حالت به هم میخورد.اشکالی ندارد.تو هم با اسم اتوبوس شرطی شدهای لابد.
***
فکر میکنم این حرفهای زوری کار دستم میدهد.عین مهمان ناخوانده.به زور مینویسمشان.حس ندارند.عین همان شعرهایی که بعدا دنبال مخاطبشان میگردم.
فکر میکنم شبیه کبوتر شدهام.
فکر میکنم باید بس کنم چون دیگر هرچه شرط بود را گفتهام.
کلی شرط ماند روی دستم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 14:5  توسط محمدهادی
|
مشتریهایش را خوب میشناخت.مطمئن نیستم اما انگار مشتریشناس بود.بعید میدانم که با همه اینگونه صحبت بکند.مخصوصا با آن پوشش چادری و مقنعهای که چانهاش را گرفته بود.برای هر کسی این حرفها را نمیزد.فقط وقتی پیراهن سفید با یقهی دیپلمات را در کنار صورت نتراشیدهام میدید میتوانست اینگونه از کتابها سخن بگوید.اما چه میدانم شاید هم برای همه از کتابهای امیرخانی تعریف میکرد و کتابی که خودش نخوانده بود را فقط به خاطر توصیهی مقام معظم رهبری-یا احیانا رهبرِ داستان سیستان-،توصیه میکرد.این هم یک شیوهی تبلیغ است.آن قدر ما را به صحبت در مورد کتابها مشغول میکرد تا بتواند کتابهایش را بفروشد.باز هم خدا بیامرزد پدرش را با این کتابها.
خیلی تعجب کرد.خودم هم تعجب کردم.اما او از این که در پاسخ سئوال:«از امیرخانی چیزی خوندید؟» بشنود:«تقریباً همشو!» و من هم از "تقریباً"ی که گفتم.البته تصحیحش کردم و گفتم:«دقیقا همشو»
یادم میآید به آن کسی که در عراق یک همزبان پیدا کرده بود و آنقدر همدیگر را برادروار پذیرفته بودند که آدرس و تلفن را هم به هم داده بودند.حالا وسط یک همچه جایی با این قیافههایی که یکیشان را نمیشود تحمل کرد اینچنین پوششی را باید خواهر دانست.آن قدر که از کوچک بودن غرفهشان با این همه کتاب گلایه کرد و او هم از دلی پر خونتر بگوید و بعد هم از همان نصفه اتاقی که درش نمازخواندیم بگوید.همان آلاچیق حدوداً دوازده متری که به همت مسئولین به زنانه و مردانه تقسیم شده بود!
اصولا در یک همچه جایی با توجه به غربت شهرش و جمعیت زیاد، آدم میتواند راحتتر باشد.نگاه آشنایی در کار نیست.میشود در جواب دخترکی که با رفیقش بلند بلند حرف میزند و اسم صادق هدایت را میآورد یک فحش مذهبی(چیزی توی مایههای لعنت الله)حوالهی گور آن از دنیا رفته کنی بدون آنکه بخواهی به چهرهی احتمالاً رنگآمیزی شدهشان نیمنگاهی بیندازی.اصلا میشود لواشک کرمانشاهی(!)که آخرش هم نفهمیدیم چه رابطهای با «نمایشگاه بین المللی کتاب شیراز» دارد را دست بگیری و سق بزنی و راه بروی.میشود از جوان خوشقیافهای با ریش لنگری و پرفسوری و دکتری و... کتاب حوزوی بخری بدون آنکه زیر چشمی دید بزندت.
آنجا میشود از غرفهی "سورهی مهر" که کتابهای "نیستان" و "علم" و "عین.صاد" را هم میفروخت کتاب علیرضا قزوه را بخری با اینکه میدانی «مولا، ویلا نداشت» و اصلا به ذهنت هم نیاید که یکی میگفت:«انگار نه انگار که اینجا جنگ شده»و بعد در مسیرت کتاب «از نخلستان تا خیابانِ» قزوه را محکم نگه داری تا خدای نکرده به «بوف کور» و «وغ وغ ساهاب» و مجموعه کتابهای «پائولو کوئیلو» نخورد و بعد تمثال مبارک «هدایت» و«شاملو» بخورند زمین و خاکی شوند.
***
بهش میآمد دانشجو باشد.از آن دانشجوهای پیرو.انگار همانهایی که لانهی جاسوسی را کشف کرده بودند، آمده بودند و غرفهی جنبی را که تبلیغ نستله میکرده تسخیر کرده بودند.چنان از حزب الله صحبت میکرد و عواید آن برای جمهوری اسلامی که مطالعهاش را بالا نشان میداد.کاغذهای جالبی هم چاپ کرده بودند:«شما هم با خریدن نسکافه ما را در کشتن کودکان فلسطینی یاری کنید[!]-روابط عمومی شرکت nestle».از بس غرق سخنوری بود فرصت نشد تشکر کنیم.
***
چند نشریه هم غرفه داشتند.«افسانه» پر خروشتر از بقیه بود.روزنامهی مجانی قسمت میکرد.«طلوع» هم همینطور اما فقط یک متصدی داشت.«سبحان» مکانی بود که چند جوان در آن گعده گرفته بودند و نفهمیدم تحلیل عملکرد احمدینژاد را میکردند یا در مورد استیضاح میگفتند.کسی چه میداند شاید هم از اوباما میگفتند و یا از از این که چگونه دست یکیشان شکسته بوده! یکی دیگر هم بود که اسمش را به یاد نسپردم.نه حرفی داشت و نه روزنامهی صلواتی پخش میکرد.حقش بود خلوت باشد.
***
دیگر به آخر وقت نزدیک میشدیم و باید برمیگشتیم.دیگر نمیگویم از غرفهای که فقط قرآن داشت و دیگری که آواز زنانه ای را به عنوان آموزش زبان به کودکان پخش میکرد و آن یکی که کتاب انتشارات خودشان را هم نداشت و اینکه یکی میگفت دورهی کتابهای شهید مطهری نیست اما من دورهی کتابهای خیلیها را دیدم و اینکه بعضیها انگار به گالری لباس آمده باشند به مانکن نگاه میکردند و نه قفسه. و یا اینکه بعضی در میان آن جو فرهنگی گور پدر و مادر و خود فرهنگ را یکی میدانستند و آن وسط جنس خودشان را عرضه میکردند و لابد مشتری هم داشتند.
***
همهاش تمام شد و من ماندم و چند کتاب جالب و جذاب که باید دنبال وقتی برای خواندنشان پیدا کنم و خاطرهی یک نیمروز مثل دیروز...
خدا را چه دیدهای.شاید ادامه داشته باشد...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:25  توسط محمدهادی
|
«۶۶۶۶»
این عدد را شمارندهی وبلاگم که حسابی از دست سایتش کلافهام نشان میدهد تا بنشینم و سفیهانه به این شمارهی رند نگاه کنم و احتمالا به فال نیک بگیرمش.اصلا برایم مهم نیست که جمعیت جهان از مرز 6666666666 گذشته یا نه!
***
هنوز هم میدانم.آن قدری میدانم که انتظار نداشتی از من بخوانی به این زودیها.اما باز هم مهم نیست.مهم این است که نشستهای و یا به احتمال ضعیف ایستاده ای و داری این چند خط را میخوانی بدون آن که بدانی برای کیست و برای چیست.برایت مهم نیست.من هم برایم مهم نیست که چگونه میخوانی حتا اگر خوابیده بخوانی.غذا نیست که توی گلویت بپرد و...
***
شاید بگویی مزه کرده به دهانت این گونه نوشتن.نه بار علمی دارد و نه وقت میخواهد و نه...باز هم میگویم که برایم مهم نیست.این بار شاید با خواندن کلمهی «مهم» عصبی میشوی و چهار تا ابراز لطف آب نکشیده پرتاب میکنی به صفحهی مانیتور و این حقیر قلم شکستهی تایپیست.مهم نیست.
***
قرار بود چشمم را ناراحت نکند.گفته بودند که لامپ تصویر ندارد و صفحه اش از جیوه است و از این حرفها.اما انگار جیوههایش مانده بوده و بیات شده و یا به هر دلیل علمی و غیر علمی دیگر وعدهی فروشندهاش را عمل نکرده تا حالا.کسی چه می داند شاید عیب از چشم من است.مهم نیست که چشمهایم را میزند.از آن گذشته مهم نیست که جای خالی پولی که تازه تصویه حسابش کرده ام توی جیبم حسی شبیه به قلقلک را بازسازی میکند.نمیخواهم بگویم کم بوده اما آن قدر نبود که بگویم پول خون پدرم... کوتاه است مدتی که گفتم: میشویم کانه برادر بزرگهی برادران کارامازوف که زد ابویشان را نفله کرد.با همین کارها پدر کشی را باب میکنیم.
***
بگذریم از این ستارهها(***)و حرفهایی که بینشان لم دادهاند و چپ-چپ نگاه میکنند و روی اعصابت آرام قدم میزنند.برویم سر اصل مطلب(اما نه به اصالت حرفهای خواستگاری):
آسمان هم بعضی وقتها دوست دارد شکلک چشمهای مرا در بیاورد.بغض میکند و بعد لب تر میکند و بعد آماده میشود تا زار بزند و بعد آرام لبخندی به اندازهی غرش میزند و هم زمان چشمکی میزند و بعد یواش بغضش را قورت میدهد و دهان کوچک و زردش را باز میکند و پوزخند میزند که مثلا ول کن این غم را.
چه میداند که چه میگذرد؟ چه میداند که وقتی با باد نفسهای آهآلود ابری از کرانههای قلبی دریای دل به سمت دریاچهی خشکیده و پریشان چشم میآید و بعد صف میکشند و بعد هر چه صیحه میزنی و ناله میکنی ابرهایش بارانی ندارند و دل مردی بیل به دست میگیرد و بعد آه میکشی و سوزش لرزه بر اندام میاندازند و جمع میشوی و سعی میکنی زیر چند لایه لباس یخت را آب کنی.و بعد همه چیز تمام است و چشمی که تازه نم برداشته هنوز خونهای لخته شده را از سطح دل نشستهاند و شک میکنی که با خون دل میشود نماز خواند و بعد با اکراه میروی تا بپرسی نماز باران را میشود به تنهایی خواند؟! روزهاش چه میشود؟خشکسالی بلا است یا امتحان؟
***
«...بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد»
این مهمترین قسمت بود و آخرین...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:41  توسط محمدهادی
|
میدانم.ميدانم كه ميگويي:"عجب!چشممان روشن!" و حتا ميدانم كه مينويسي:"رسيدن به خير!مشتاق ديدار!(شايد يك"حاجي" هم پشت بندش بياوري محض احترام)ساعت خواب"(دقيقاً عبارت "ساعت خواب" را مينويسي و در تايپ و حتا ويرايش دقت نميكني كه-به قول اميرخاني در ارميا-صحيحش "صحت خواب" است و همين جور مينويسي و ميگويي!
بگو...
***
ناراحت نمیشوم از این که بگویی بیکاری هم بد دردی است.حتا ناراحت نمیشوم وقتی میگویی و لحظهای جای مرا نمیگیری تا بچشی مزهی دیسکانکتی و ارور۶۹۱ و یا گشتن روی کیبورد کافی نت برای پیدا کردن نیم فاصله و گیمه و گاهی هم دنبال "گ".همین گاف ساده که هر روز اقلا ده-بیست تایش را میدهی و میدهم روی کیبورد و سیستم عربی مآب پیدا نمیشود.
بیچاره اعراب.اگر "گ" ندارند که گاف بدهند اوقات بیکاریشان و در حین کارشان چه میکنند؟!
***
صدای این آواز نامفهوم که توی کافی نت خیلی هم صدا نمیکند نمیگذارد یادم بیاید چه چیزهایی میخواستم بنویسم.باز هم خدا پدرش -و احتمالاْ جدش- را بیامرزد که به این سوی آب اکتفا میکند.
***
هر حرفی بزنی به یکی بر میخورد.این حرف ته ته دلم بود.جایی که دست هیچ کسی غیر از خودم بهش نمیرسد.یک چیزی توی مایههای پستوی خانهتان یا گنجه ای که بدون این که گنجی درش باشد میشود از اسرار خانوادگیتان.
هر حرفی بزنی به یکی بر میخورد.البته مبرهن است(از این عبارتها بدم میآید)که "یک" موضوعیتی ندارد.خیلی وقتها یک حرف به تیریج قبای خیلیها ضربه بزند و همان خیلیها بهشان بر بخورد.(تازه رفتهای توی بحر-یا احتمالا بهر- "تیریج" که غلط املایی دارد و بعد صدای مرا میشنوی که از توی پرانتز تشر میزند که علیکم بالمتون لابالحواشی و یا اگر فارسی ساز را نصب کنی میشنوی که بیخیال املا.دلنوشته است دیگر.دل که صوات-موات نمیخواهد)
***
هنوز "برادران کارامازوف" را ندیدهام.چه رسد به این که بخوانمش.خیلی دوست دارم بخوانمش.
هنوز "برادران کارامازوف" را نخواندهام اما این قدر میدانم(به علم اجمالی)که بعضی وقتها میشویم "کانه برادر بزرگهی برادران کارامازوف که زد ابویشان را نفله کرد".اگر متوجه منظورم نمیشوید مقصر نیستید.من هم مقصر نیستم.مقصر این دل صاحب زنده(در مقابل صاحب مرده)است که زبانش منحصر است به فرد.پس لطفا "(رجوع شود به من او).
***
این پردهی ششم است.همان پردهی آخر.راستی دقت کردهای که چه قدر داستانیم(یا نمایش).فوقش یک داستان ضد قصه آن هم با مکتب سو پسا پست مدرنیسم(!) یا چیزی شبیه به آن...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:51  توسط محمدهادی
|
این شبها بدون حرف است.شاید یعنی نباید حرف زد در این شب.آخر شبی که رفتی که با یکی حرف بزنی بالاتر از همه، چرا باید با من و امثال من سخن بگویی.حرف فقط با صاحبت.حرف زدن با اغیار ممنوع.این شبها شب بدون حرف است.شاید یعنی این که نباید از این شبها حرف زد.نباید گفت چیزی را که نمیتوان از حق مطلب برآمد.نمیشود از قافِ قدر هم حرف زد.این شبها بدون حرفند.شاید یعنی این که...نمیدانم.خودم هم نمیدانم یعنی چه! اصلا همیشه در نوشتههایی که اول عنوان انتخاب شود و بعد حروف به هم پیوند بخورند همین میشود.نمیتوان از این هم حرف زد.اصلا همین بی حرفی میطلبد که یک خط هم ننویسم.چه کنم که اگر ننویسم هزار و یکی-بلکه بیشتر-حرف از قِبَلش بیرون میزند.باید حرف بنویسم از این چیزی که بدون حرف است.این را که گفتم یاد غذاهای سحری افتادم.همانهایی که بر سرش دعوا میشود.یا ساندویچ افطاری که پنیرش از نان بیرون زده و سرک میکشد.شنیده ام فست وود هم به مساجد راه یافته در این ماه مبارک.چهقدر سخت است حرف زدن از این «بدون حرف» که بعد از هزار و 4صد و اندی سال هنوز کلی از حرفهایش مانده روی زمین و یکی نیست که بر دارد و بر گوشمان یاسینش را بخواند.راستی یادم آمد یک چیزی.شاید یعنی این که کسی نمیتواند آنچه درخورش است را بگوید.بدون حرف است این شب.-حالا که برگشتم و مرور کردم انگار این حرف را قبلا نوشته ام.چهقدر بی حرف است که به تکرار میکشد-.
چه میدانم.فکر میکنم کار به «الکلام یجر الکلام» کشیده.این یعنی نهایت بیسوادی.یا شاید هم عبار دقیقش «نهایت بی حرفی» باشد.هر طور باشد این حرفها مرا کشیده اند تا هر چه میگویم برسد به همین «بی حرفی».
حالا که به این جای بی حرفیها رسیدم نمیتوانم نگویم از چشمهایی که التماس کردنشان را پاسخ نمیدهند.دیگر «ضربت»و«سیلی»و«گودی قتلگاه»و...هم غیرت چشمهشان را به جوش نمیآورد.آن وقت التماس میکنی از خدا و در دل به خود امید میدهی که به اندازهی بال مگسی(!)...بعد از آن هم از این بابت که نمیشود کلاه سر دل گذاشت-چون دل، دل دارد و نه سر- میگردی و تکتک لقمهها و حرفها و افعال دو-سه روزهات را میکاوی تا چیزی پیدا کنی شاید خودش بشود باعث این که وقت گفتن «بک یا الله» انتظار «بالحجة» را نکشی و بعد از آن هم شاید به واسطهی قرآن روی سرت یک سال انتظار «بک یا الله» را با انتظار «حجت» بیامیزی.
دیگر نمیخواهم بگویم از روضههایی که خود مداح هم از او گریه نمیکرد یا از «حسین»ی که آخر مراسم، مداح می گفت و بین«ی»و«سین»آهنگ طبیعت را مینواخت و مرا به یاد رابینهود میانداخت.
این بی حرفی پر از حرف است.کلی حرف نگفته ماند که بگویم.و کلی بی حرفی که اگر یک بسته کاغذ سفید هم به جایش بیاورم باز هم کم است.این نوشته شاید دلم را ساکت نکند ولی دوستانم را راضی میکند.اصل حرف این بود:عجب شبی است.این شب حرف ندارد.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 22:2  توسط محمدهادی
|
نمیدانم.شاید باید بنویسم.فرضی احساس میکنم برای نوشتن.گاهی باید توبه کرد.گاهی باید عذر خواست.توبه از کار مخفی،مخفی است.ولی وقتی از یک آشکار میخواهی توبه کنی،باید آشکار باشد.نمیدانم.شاید گناهی مرتکب نشده باشم.شاید هم گناه کرده ام و نمیدانم.اما باید توبه کنم.باید نوشت:
سخنان رهبر معظم انقلاب در دیدار با هیأت دولت،به مناسبت هفتهی دولت را که شنیدم به فکر فرو رفتم.همیشه قصدم خیر بوده.نمیخواستم از«صراط»انصاف خارج شوم.اما آدمی است.هم هوس دارد و هم غضب.هم لجبازی میکند،هم بیانصافی.هم اشتباه دارد،هم لغزش.اما غافل از آن است که لغزش بر این باریکتر از مو،همان و سقوط به قهقرای آتش نفس همان است.وقتی حمایتهای رهبرم را از دولت نهم شنیدم،وقتی نقاط مثبتش را از زبان آقایم گوش فرا دادم،حقیقت این است که نظرم نسبت به این دولت عوض نشد،بلکه ارادتم بیشتر شد.از نکات مثبت و منفیاش میدانستم.غلبهی مثبتها بر منفیها را هم خبر داشتم.اما اینچنین که رهبر سخن فرمود بسیار بیش از آنچه بود که تصور داشتم.بعد تأمل کردم.تخریبگرانی که لباس منتقد بر تن کرده اند چه کسانی هستند؟ یکی آن کسانی که از ابتدا با آرمانهای امام مشکل داشتند.یادم افتاد که یکی میگفت:«ما از اول هم با امام مشکل داشتیم.فقط نمیشد اعلام کرد.(یا جرأت گفتنش را نداشتیم)»دومینشان کسانیاند که بعد از امام خطشان را جدا کردهاند.یادم افتاد به آنکه میگفت:"تفکر امام را باید به زبالهدانی تاریخ فرستاد»سومین دسته آناناند که مشکل شخصی با دولت و دولتیان دارند.در این مورد تصورم در حد یک وهم بود.اگر یقینی به مصداقش داشتم میگفتم.چهارمین گروه هم افراد بی اطلاع و یا کم اطلاعی هستند که با دولت مخالفت میکنند.به فکر فرو رفتم.آیا من از این دسته نبودهام؟ هیچگاه از این افراد نبودهام.هیچگاه در انتقاد از حد اعتدال خارج نشدهام؟ آیا همیشه پیش از نقد با خود زمزمه کرده ام که این نقد فاصلهاش تا عمل چه اندازه است؟ آیا اجرایی است؟ آیا صحیح است؟ و در همهی سخنانم در نظر داشتهام که نیتم نشود نیت شخصی؟ برای هوای دل ننویسم؟ برای بزرگ کردن خودم ننویسم؟ برای ساز مخالف زدن نباشد؟ برای کوچک کردن کسی ننویسم؟
به دیگر عبارت،آیا هم همهی نقدهایم صحیح بوده و هم قصدم از نقد،قصد قربت بوده؟
نمیدانم.میدانم که کسی هست که بهتر از من میداند.همان که«اعلم بنفسی منی»
اما از همهی گناههایی که کردهام توبه میکنم.(استغفر الله ربی و اتوب الیه)از همهی تخریبهایم.از همهی جهلم.از همهی آنهایی که مطمئن نیستم اما شاید انجام داده باشم و خلاف انصاف بوده باشد.هم توبه میکنم و هم اعتراف میکنم تا همه بدانند.
شاید از عدل و انصاف خارج شده باشم...!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:57  توسط محمدهادی
|
از یک سو سنگین شدن وبلاگ و از سوی دیگر مشکلات سایت پرشین گیگ-یعنی همان جایی که تمام تصاویر وبلاگ آفاق و حتا تصاویر قالبش در آن آپلود شده بود-در ارایهی خدمات و از دیگر سوی،مشکلاتی که برای نوشتن مطلب داشتم و به سبب آن به روز نبودن طولانی،همه با هم دست در دست حلقه کردند تا از وضع کنونی وبلاگ آزار ببینم.بدین سبب تصمیم گرفتم و جزم نمودم عزمم را بر این که مدتی-ان شا الله کوتاه-وبلاگ را بدون مطلب بگذارم و کارگران را مشغول کار نمایم و وبلاگ آفاق را در آیندهای نزدیک با ظاهری آراسته و مطالبی مفید به عرضه بگذارم.باشد که رضایت دوستانمان فراهم آید پس از رضایت حضرت دوست.اما همچنان آرشیو مطالب آفاق در اختیار شماست تا درصورت تمایل از آن استفاده ببرید.نظرات شما را نیز خواهم دید و طبیعتاً در صورت لزوم پاسخ درخور خواهم نوشت.کماکان منتظرم... و از شما تقاضای انتظار دارم و التماس دعا.یا علی

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:11  توسط محمدهادی
|
(این یک نوشته ی کاملا شخصی است.شاید یک برگ از دفتر خاطراتی که هیچ گاه نداشته ام.)
من................................
من به............................
من به یک......................
من به یک لیلی...............
من به یک لیلی محتاجم...
این روزها همه ی حرف دلم همین یک جمله است."من به یک لیلی محتاجم"
خارج از مطلب:پیش از این که قضاوتی اشتباه داشته باشید.داستان کوتاه "من به یک لیلی محتاجم" را از کتاب"غیر قابل چاپ" نوشته "سید مهدی شجاعی" مطالعه کنید.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:4  توسط محمدهادی
|
باز هم می گویم لازم نیست این مطلب را بخوانید.این ها نوشته های یک دل است.دلی که نوشته هایش همه تکراری اند.دلی که همه ی حرفش یک بغض است.دلی که دل خسته است..دل خسته از خودش.می خواهید چه بخوانید؟ این حرف های تکراری؟!
باز هم می گویم برای خودم.خسته ام.مانده ام.درمانده ام.فقط می توانم آه بکشم.بعضی وقت ها یک پیامک از طرف خدا می رسد.شاید به دل یکی می اندازد تا چیزی برایت بفرستد.آدرس خداست.فرستنده شاید نمی داند این چیست اما تو می فهمی که باز خدا دستش را دراز کرده و لبخند زده.می خواهد متوجه ات کند.گوش من کر است.صدایش را نمی فهمم.یکی را مامور می کند که بفهماندت:"آهای.بیچاره.خدا می گوید برگرد"برمی گردی و نگاه می کنی.خدا است.به رویت می خندد.شرمنده می شوی.آب می شوی عین شمع.روی بر می گردانی و اشک می ریزی عین شمع.یا می خواهی ناز کنی باز هم برای خدا.یا رویی نداری در روی خدا بیندازی.غافلی از این همه کرم و لطف خدا.شاید خجالت می کشی مثل من.این هم شاید پیامکی از جانب خدا بود که بنده ای فرستاد:
شب های بلند بی عبادت چه کنم؟
این من به گناه کرده عادت چه کنم؟
یاران همه گویند خدا می بخشد!
گیرم که ببخشد،ز خجالت چه کنم؟
باز هم برنگشتم.چه کنم؟کلافه شده ام از خودم.از این همه لجبازی با خدا و خودم.گفتند:صد بار اگر توبه شکستی... اما حساب و کتاب من از صد بار و هزار بار و... گذشته.من که از خودم نا امیدم.ولی نمی توانم از "او" نا امید شوم.اگر از او هم نا امید شوم...او که عین امید است،دیگر خودم را نابود کرده ام.
خدایا به دادم برس.خودت دست دراز کردی تا برگردم.خودت دستم را بگیر.مرا در آغوشت بکش.ای که از مادر مهربان تری."الهی لا تکلنی علی نفسی طرفة عین ابدا"
ماه رجب آمده.باشم یا نباشم شعبان هم می آید بعد هم رمضان یعنی ماه میهمانی ات.داری بندگانی که از همین رجب آماده می شوند تا تو را ملاقات کنند اما من... .من که حسابم... .مددی کن تا برگردم.
باید آماده شوم.یک بار دیگر.شاید بخواهد که بتوانم و برگردم.می روم یک بار دیگر غسل توبه کنم...و می خوانم:"یا من ارجوه لکل خیر و آمن سخطه عند کل شر..."
-راستی لازم نیست برای این مطلب نظر بدهید چون برای خودم نوشته ام.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:27  توسط محمدهادی
|