اعاده
میایستی به نماز. مثل همیشه. از تکبیر تا سلام را میخوانی... واو ننداز! (اگر هم شک کردی خیالی نیست! به لطف ذهنت کثیرالشک شدهای و نباید بهشان اعتنا کنی!) تا سلام میرسی. سلام هم تمام میشود. تازه یادت میآید که "یاد"ت جای دیگری بوده! یادت توی نماز نبوده! یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! رگ غیرت و عِرق مذهبیات باد میکند. میخواهی ابراز شرمندهگی کنی. دوباره قامت میبندی. میایستی... به نماز. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! نماز میخوانی... باز... از تکبیر تا سلام. یادت نمیآید که "یاد"ت کجا بوده! سلام را تمام میکنی! لبخند میزنی. یادت آمده که توی نماز قبلی "یاد"ت کجا بوده! یک نماز فکر کردهای تا فهمیدهای "فکر"ت کجا بوده! لبخند میزنی... لبخند رضایت. بلند میشوی... میروی...!
بعدنوشت: توبه میکنی از نماز... ویلٌ للمصلین...
همچنان بعدنوشت: خیلی وقت نبود که با اینترنت آشنا شده بود. من "هم" مثلا مشاورش بودم! جاهایی که بلد نبود از من میپرسید. به اصرار آدرس وبلاگم را گرفت که ببیند. دفعهی بعد که دیدمش کنجکاو بودم نظرش را بدانم. از این همه ریز و درشت که ریخته بودم توی این صفحه، چشم و گوشش را یک لینک گرفته بود. خودش میگفت "آدم دیوونه میشه!" بعد از آن باز گوش کردم... و بعد گذاشتمش تا بیشتر بخواند... "منتظرم... منتظرم... مسافرم زود برسه..." بیش از ۴۰ روز میگذرد و حالا آن پایین منتظر است... تا مسافرش زود برسد...(باز "هم" علی...)

بعدترتر نوشت: نگارندهي اين سطور ديوانهي اين عكس است! نگارندهي اين سطور حس "سماع" و "اشك" و "ضجه" و "شعر" و "عشق" و... را از اين عكس ميگيرد. نگارندهي اين سطور "ميميرد" از "زندگي"، وقتي اين عكس را ميبيند!!! نگارندهي اين سطور توي عكس است! نگارندهي اين سطور باران ميخواهد!
بعدتر نوشت: هیچ وقت دفتر خاطرات درست و حسابی نداشتم! هر وقت هم می نوشتم کم از یک هفته همه را نابود می کردم! توی هجوم عود کردن ع ا ش ق ا ن ه ها و این احکام سخت... خصوصی ترین دفتر زندگی ام را چند روزی است کلید زده ام با همان دست خط فاجعه وار!... بی کامنت بی حراج ع ش ق بی سانسور بی تو بی بازدیدکننده بی تهمت بی بلاگفا بی وبگذر بی آبرو ریزی و پر از آب ِ رو ریزی...! (شاید بعدا نوشتم از این دفترچه ی خصوصی!)

دلم كلي هواي كليسا دارد! يك كليساي كوچك و نقلي! دلم هواي كليسا دارد! تا سر به زير بيندازم و از بالا "سانتا ماريا" را زير چشمي ببينم كه مهربانانه نگاهم ميكند. بعد دامن مسيحش را بگيرم. اعتراف كنم. همه را...
بيربط: اين عكسي است كه نگارندهي اين سطور گفت خيلي دوستش دارد و...
خیلی دلم میخواست چوناين وقتي كلي حرفها را از تَه دلم بكشم بيرون و بنويسم و سبك شوم كلي! بعد هم ساعتي چند بار سر بزنم به اين ۴ديواري و ديوارها را وارسي كنم بادا (مقابل مبادا) كه نظري حاوي تقرير و تقدير و تخطئه و "ان قلت" ببينم و سريع هم جوابي بنويسم!








