اولين شب از محرم بود. شب اول گذشت و من ماندم در خانه. هيأت نرفتم. گريه هم نكردم. هنوز لباس مشكي را هم پيدا نكردهام! اما...
دلم بدجوري گريه ميخواهد. از آنهايي كه ميگويند زنگار ميزدايد از صفحهي دل. دلم اشك ميخواهد. امشب باران باريد و من باراني نشدم. شمعداني را گذاشتم توي حياط زير قدمهاي باران. شمعدانيام به جاي من...
يك جور حس تاسف دارم براي نگاههايي كه شادي را به اين اشكباري ترجيح ميدهند. حتا گاهي بيشتر از تاسفي كه براي عصيانهاي بيادبانهام خرج ميكنم.
يك عمر شنيديم كه گريه مال مرد نيست. اين روزها مرد ميخواهد گرييدن...
---------------------------------------------------------
بعدنوشت: «مرد مگر گريه ميكند؟ چه بگويم؟/طفل زمين خوردهام، چهگونه نگريم؟!»(فاضل نظري) اين روزها و اين شبها، همهي "مرد"ها، طفلاند و زمين خورده...
همچنان بعدنوشت: حرفهايم خيلي بود. همهاش داشت توي دلم و توي ذهنم ميغلتيد و گلويم را ميسوزاند... نشد بنويسمشان. شايد براي ديگري است...
بعدترنوشت: اسم امام را مدتي است بيشتر ميشنويم. انگار حضرت روح الله يك بار ديگر آمده بود امروز تا سخن بگويد. اينها را كه خواندم
:« من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغهاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق وشور و شعف پخش مي كنند نگردند. از خدا مي خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان رابيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. والسلام.»( روح الله موسوی خمینی-یکشنبه 6/1/68) (1)
بعدترترنوشت: انگار كسي بايد لباس سبز "حسين" را ميپوشيد تا به حقانيت مورخان ايمان بياورم. همانها كه نوشتند: شمريان لباس ِ تن ِ پيكر فرزند علي را به غارت بردند... لابد تا دستهاي سرخشان را در آن بپيچند...
(۱) صحیفه امام جلد 21 صفحه 332 - قسمت پایانی نامه عزل منتظری
*وعدهي ديدارمان در جوار عَلَم ِ آقا... هيأت فاطميون كازرون-ساعت 7:30 شب
**سال گذشته براي اينجا طاق عزا برپا كردم. دلم برايش تنگ شده... (اينجا)
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:33  توسط محمدهادی
|
خیلی دلم میخواست چوناين وقتي كلي حرفها را از تَه دلم بكشم بيرون و بنويسم و سبك شوم كلي! بعد هم ساعتي چند بار سر بزنم به اين ۴ديواري و ديوارها را وارسي كنم بادا (مقابل مبادا) كه نظري حاوي تقرير و تقدير و تخطئه و "ان قلت" ببينم و سريع هم جوابي بنويسم!
خيلي دلم ميخواست بنويسم، خيلي چيزها را!
هر چه كردم نشد بنويسم آن چه را كه ميخواهم!
يك جور بُهت و حيرت همهي وجودم را بغل كرده و هر تقلايي را در نطفه خفه ميكند! سخت ميشود نطق.و سختتر از آن نگارش!
فقط آمدم كه آمده باشم و گفتم كه گفته باشم "امشب"ها را دريابيد! "من ِ"جا مانده را هم با دستي كه به دعا بلند ميكند از خاك بكنيد!
دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا دعا (كريم باشيد تا "كريم" به حالتان رحم كند.گدايي كه از شما دعا طلب ميكند با دست خالي رد نكنيد!)
بعد نوشت: مولاي يا مولاي، انت الخالق و انا المخلوق و هل يرحم المخلوق الا الخالق؟! (مناجات علي در مسجد كوفه)
همچنان بعد نوشت: بشنويد نواي اين ۴ديواري را:منتظرم...منتظرم...مسافرم زود برسه...يه صبح جمعه از سفر...مهدي موعود برسه...كي ميشه از كعبه بياد...طنين آهنگ صداش...تا كه تموم هستيمو...يه جا بريزم پيش پاش...خسته ز روزگار هجر...بر لبم "امن يجيب"ـه...بيايد براش دعا كنيم...كه خيلي آقا غريبه...
(فايل مذكور را از اينجا دانلود كنيد!)
ياد ايام: پارسال همين روزها حرفهايي داشتم كه توانستم بنويسم: شبي بدون حرف و ۲ سال پيش هم حرفهايي بود: چندتا كلام براي دل خودم.فقط.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:26  توسط محمدهادی
|
كلي وقت است يك تكه حرف توي گلويم گير كرده و راه پيش و پس نمييابد! جايي كه براي گفتنش نبود.همان اول ميخواستم بنويسمش اما...نشد."چرا"يش بماند! نه اينكه يعني ميدانم و نميتوانم بگويم.يعني خودم هم درست نميدانم چه شد.نميفهمم چه ميشود كه گاهي نميتوانم!
كلي وقت است كه توي گلويم منتظر يك فرصت است تا بجهد بيرون و تا وقتش برسد هي ميبارد...آرام! چه وقتي بهتر از ميانهي رمضان...!
آن تكه حرف خلاصهاش ميشود اين كه "غبطه ميخورم"! اما كافياش نيست و توي اين آبراه باريك با آن همه بارش آرام، طغيان ميكند:
غبطه ميخورم.به شدت هم غبطه ميخورم! به همهات.ميداني! به صورت تراشيدهات و آن لنگر چانه...! من غبطه ميخورم به موهاي بلندت، به يقهي بازت و آن پلاك طلا.به آستين كوتاهت و خالكوبي روي بازويت.من به ناخنهاي رنگيات كه هر روز براقتر ميشوند غبطه ميخورم! من به موهايت كه هر بار قطعهاي از رنگينكمان را متجلي ميكند، به هر دو سويش كه مثل هر مومني "در هيچ چارچوبي نميگنجد"-حتا روسري آبيات- غبطه ميخورم.من به نشانههاي امنيت اجتماعي از سپيدي مانتو تا اندازهي بالاي زانو و حتا به رنگهايي كه در آن آغشته شدهاي غبطه ميخورم! گمان كنم خيلي شهامت بخواهد كه بگويم همهي اين حقايق را! اين كه به حركات و سخنها و لحنهاي اخلاقي و غير اخلاقيات غبطه ميخورم! من به چادر سياهت "هم" غبطه ميخورم.به دلبريات از "ديگر"ان با صد ناز-از همانهايي كه چندشم ميشود ازشان-غبطه ميخورم! من به علامتهاي سوآلت، به علاقهات به ماركس غبطه ميخورم.به متلكهايي كه ميپراني و درست مينشيند- حتا آنها كه درست نمينشيند!- غبطه ميخورم. به عكس "زيد ِ" مُكرّمهات! كه گاهي روي صفحهي گوشيات خود مينمايد غبطه ميخورم! گمان نكنم اغراق باشد كه به "همهات" غبطه ميخورم.
بگذار درگوشيتر بهت بگويم كه به تمام آنچه ميداني و ميدانم، اما يكي به اسم مميزي جايي فراتر از نيمهي سنتي و مدرن ذهنم نشسته و خطشان ميزند، غبطه ميخورم! گرفتي كه...! به همهي غيراخلاقياتت "هم" غبطه ميخورم! بايد و نبايد در من نميگنجد و تو در هيچ چارچوبي...! به چارچوبي كه در آن نميگنجي غبطه ميخورم! به نيمهي سنتي و مدرن ذهنت هم غبطه ميخورم!
بگذار راحتتر بگويمت!
به خدايت غبطه ميخورم.هماني كه فقط زير تيغ جراحيات ميپرستياش! به پرستشت، به عبادتت و به معبودت غبطه ميخورم! به سجدههايت در ناي "ني" و لرزش "گيتار" و ضربهي "ضرب" غبطه ميخورم! به "قيام" و "قعود"ت، همنفس با زنيجيرهاي "دف" غبطه ميخورم! من به همان صداي "ساسي مانكن"! كه خبر از زنگ تلفنت ميدهد- و من ازش عُقم ميگيريد- غبطه ميخورم.من به فحشهايي كه هر روز به قاعدهي دو دور تسبيح نثار "من"ها ميكني غبطه ميخورم!
دعايم كن!
من به حالت غبطه ميخورم!
بعد نوشت: نميدانم كه بتوانم سرزنشهاي ناشي از واقعگويي را تحمل كنم! پس شايد غبطهام مخفي شد!
همچنان بعد نوشت: بر كفر من نترس...كافر نميشوم...(مرحوم حسين پناهي)
بيربط: تا وقتي كه هستم احتمالا بيشتر به "روز"م...اين يك قصد است.
همچنان بيربط: نگارندهي اين سطور شديداً شيفتهي تصوير پست قبل شده!
*مؤمن در هيچ چارچوبي نميگنجد(رجوع كنيد به داستان سيستان)
بعدها: از قلمم افتاد اينكه به نمازهاي اكسپرست، به "ظهر"هايي كه عصر ميخواني و "عصر"هايي كه غروب، صبحهايي كه زير نگاه خورشيد ميخواني، حتا آنهايي كه جمع ميكني براي سر فرصت كه با هم بخواني و حتاتر آن ركعتهايي كه هيچ وقت نميخواني...به همهي آنها غبطه ميخورم!(شايد چيزهاي ديگري هم از قلهي قلم افتاده باشند كه اضافه خواهم كرد!)
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 1:41  توسط محمدهادی
|
«بيست» يك عدد است.«بيست» يك عدد "هم" هست! «بيست» فقط يك عدد نيست! يك مفهوم است.يك نماد.يك نشانه.يك تابلو.يك آرم.«بيست» يك دنيا حرف دارد.
«بيست» نمايشي از كمال است.نمرهي TOP .قلهي قافي است براي خودش! من هم به «20» رسيدم.به نماد كمال رسيدم امروز و در اوج نقص!
بچهتر كه بودم برايم خيلي دور بود.خيلي دور ميديدمش.اما حالا كنارش ايستادهام.حكما چشمهايم «دوربين» بوده! بچهتر كه بودم به «بيست» از آن دور-دورها به چشم يك بعيد ِ غريب نگاه ميكردم.شايد مثل يك «شطح»! به چشم يك مرز، اما نه مثل بقيه كج و معوج! اين يكي برايم مرزي بود استوار و رسمي كه گذشتن ازش را چيزي مثل عبور از ديوار چين ميديدم! مرز عجيبي بود! مرزي كه پشتش را نميديدم.حدسهاي پليسي ميزدم.چشم ميبستم و آن سوي مرز را «جواني» ميديدم.آن هم به چشم يك كابوس! كابوس ِ پايان كودكي.چيزي كه هنوز برايم خاطره نشده! نميخواهم از آغوشش بيرون شوم! لذتي دارد كودكي.
امروز را كه نگاه ميكنم ميلرزم.چيزي كه هميشه برايم حكم آيندههاي دور را داشت امروز زل زده توي چشمهايم و بي شرمانه وجودم را به لمس فرستاده! چيزي كه هميشه "فردا" بوده حالا امروز شده! و من از فرداهايي كه زودتر از "من" امروز ميشوند ميترسم.هميشه ميترسيدم.مثل تاريكي.من «بيست» را دوست دارم.من از "محبوب"م ميترسم!
***
چارهاي بهتر از اين نمييابم كه دوم شهريور يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت را كه با سوم رمضان يكهزار و چهارصد و سي دست داده است را به فال نيك بگيرم.شايد از آن فالهايي كه زدند و قرار شد فريادرسي بيايد!
يادآور تابستان 1368،وقتي كه توي بستر گرمش داشت واپسين نفسها را ميكشيد.جانش بالا آمد و بالا آمد تا به شهريور رسيد.و بعد با دومين "سان"ي كه خورشيد از زمين ميديد اسمي جديد را توي باشگاه آدميان نوشتند.اسمي كه از قضا-يا چه ميدانم از قدر- اسم اين "من" بود! قرار شد در پست ذكور تيم نفس بكشم.با هر نفري كه اضاف ميشود اميدي فروغ ميگيرد كه شايد اين نورسيده توي ميدان گل بكارد.بگذريم كه آنقدر انتظاراتشان پوچ در آمده كه حوصلهي شادي براي گل احتمالي را ندارند! "من" آمد!
***
جشن تولد را دوست دارم.نه به خاطر فوتهايي كه جان شمع را ميگيرند و هر سال قتل عامشان را يكي بيشتر ميكنند.نه به خاطر سلاخي خامه با چاقوي گلكاري شده كه همان يك باري كه توي اين 20 تابستان اين كارها را كردم، ميلي نداشتم.
هيچ كجاي اين ماجرا برايم جذابتر از هديه نيست! مخصوصا هيجان بازكردنشان و قبل از آن لطف حدسهاي خوشرنگ!
خواستم براي اولين بار جشني براي خودم بگيرم.جشني كه شمعهايش تا آخر عمر زنده بمانند و بخندند و اشك بريزند.جشني پر از مهمان.حتا اگر «به صرف شريني»اش را هم فاكتور گرفته باشم.جشني پر از هديه.به اندازهي همهي 19تاي ديگر! شما هم حكماً دعوت شدهايد.
***
اين همان قسمت لبريز ازهيجاني است كه گفتم.جايي كه ميخواهم هديههايم را بگيرم.از شما.از همهي شما! من با ارزشترين هديه را ميخواهم.همانهايي كه همين حالا كه دارم مينويسم جنس و قيمتشان را هم سعي ميكنم حدس بزنم.كلي ذوق را تحمل ميكنم.
دوست دارم همهي شمايي كه اين سطرها را ميخوانيد هديههاتان را تحويل دهيد.هديهاي از جنس خودم.از جنس آن چه از من ميدانيد.از دور يا نزديك.چه حتا نديده باشيدم و تنها نوشتههايم را يك خط در ميان تحمل كردهايد.
من از هركدامتان يك عيب ميخواهم.يك خطا.آنچه از من ديدهايد.تشريفات را يك اين بار قلم بگيريد.يك هديهي درست بدهيد.يك هديه كه بتواند مرا ياري كند.
من هم قول ميدهم كه ناراحت نشوم.از هيچ كدام.حتا ناحسابها! اگر هم نميخواهيد بشناسم هديهتان را از دودكش شومينه بفرستيد مثل بابانوئل! اگر نخواهيد هيچگاه سعي در شناختن فرستنده نخواهم كرد! فقط ميخواهم اين "من" گم شده را توي كاغذهاي كادوي شما پيدا كنم! همين.پيشاپيش از همهي شما تشكر ميكنم.
***
دوست دارم تاجايي كه ميتوانم به سنتها عمل كنم.معمولا توي اين وقتها اسم هديه دهندهها را اعلام ميكنند:
*دکتر حسین خرسند هدیهاي محبت فرمودهاند/اشتباه من:عدم مشورت و اشتباه در برخي مسائل سياسي.
پ.ن.1:اين موضوع تا حالا فقط براي يك نفر و آن هم جهت «پارتي بازي» عنوان شده بود.حالا كه عمق حساسيت موضوع و جنبهي امنيتي را متوجه شديد قانون محترم «كپي رايت» را رعايت فرماييد.اين روزها همهي ظرحهاي ما به سرقت غير ادبي ميرود.
پ.ن.2:اين پست هيچ ربطي به فيلم «بيست» عبدالرضا كاهاني ندارذ.(قابل توجه كساني كه ممكن است از جست و جو به اين صفحه راهنمايي شده باشند!)
پ.ن.3:يك سري از عكسهاي اين "من" از آغاز تا كنون آپلود خواهد شد.به زودي!(بعدا: آپلود شد! عکس را در اندازهي واقعی اينجا ببینید)

پ.ن.4:تشكر ويژه از امين پرهيزكار به خاطر عكس بالا!(عکس اول)
پ.ن.۵:به قول زهرا: همراه شو عزيز...
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 4:26  توسط محمدهادی
|
22 خرداد
24.527.516 رأي
63.29% از كل آراي مأخوذه
بيش از 53% از كل واجدين شرايط!



مردم مردي را برگزيدند از جنس خودشان.بر مردم، اين مرد، رهبر معظم انقلاب و حضرت ولي عصر-روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفدا- پر بركت باد.
اين در كناري و حضور حدود 85% ملت ايران در اين عرصه باعث ميشود تا به خرداد پر از حادثهي خود بباليم.از اين به بعد بيش از پيش.
-----------------------------------
پ.ن.۱: آن عبارتی که در پست قبل آوردم را این گونه می شود:
من هم از همينجا حمايت همهجانبهي خود را از جناب آقاي دکتر محمود احمدی نژاد رييس جمهوراسلامي ايران در گام دهم، كه پيش از اين كانديدايي در ميان كانديداها بوده اعلام ميكنم.و همچنين سعي خود را مبني بر انتقادهاي سازنده نسبت به عملكرد ايشان بيان ميدارم.
امیدوارم همه ی دوستان خیراندیش این گونه بگویند و بخواهند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:45  توسط محمدهادی
|
اگر بخواهم مثلا مقدمه بچينم كه فردا چه روزي است و چه ميخواهد بشود كارم بيهوده ميشود، لغو است.ميدانيد و ميدانم اين را!
فردا روز امتحان است.امتحاني بزرگ.توي امتحانهاي ديگر جواب مشكل است اما اين بار جواب واضح است و كافي است دهان مبارك را باز كنيم و زبان 3 مثقالي را بجنبانيم(حالا شما ميخواهي بنويسي.چندان تفاوتي ندارد).البته دردسرش هم هست كه اگر چشمها باز باشد حل ميشود.
فردا امتحان است.امشب هم حكما شب امتحان است.شب امتحان مرا ياد بي خوابي مياندازد.شبي كه تا صبح بايد بيدار بود تا فردايش سر امتحان "دوزار" كاسب شد.اما اين يكي بر عكس است.بايد سر شب بخوابي تا اول وقت بيدار شوي براي "حضور"!
فردا امتحان است.راه به راه ميروم و سرك ميكشم به كمد شيشهاي تا از حضور شناسنامه ام كه حالا كارت شناسایي مليام را هم بلعيده مطمئن شوم.دل توي دلم نيست براي فردا.انگار باري روي دوش دارم كه بايد بگذارمش.شانههايم خسته شده و دلم ذوق ميكند!
***
توي اين مدت تبليغات چيزي ننوشتم اينجا.دليلش هم بماند.كلي حرف بود براي نگفتن.و من نگفتمشان.ننوشتمشان.اين طور بهتر بود ظاهرا.
***
خيلي دلم ميخواست بعضي وقتها اظهار نظرهاي خودم را بكنم اما...
"اما"يش اينجاست.ميگويند حد و تعزير را جاري كردن ثواب دارد.خيليها دنبال فيضش هستند.با نيت خالص.كسي متهم است.اگر ثابت شود شايد 20-30 تايي شلاق بخواهد جرمش.مشتاقي كه از فيضش محروم نشوي.اما پيش از آن بايد ثابت شود.حرف و دفاع خودش هم هست.ميبيني به جاي استنطاق 10-20 تايي گردن كلفت رويش چماق كشيدهاند.تعزير را بيخيال ميشوي.جوانمرديات گل ميكند و سينهات را سپر ميكني براي همان متهم.جلوي همان گردنكشان گردن كلفت.شايد اگر آنها اينگونه بيانصافي نميكردند خودت متهم را بازميجستي و بعد هم احيانا تعزيرش ميكردي.آخر كار هم ميفرستادياش به امان خدا.به شيوهي اهل بيت.بيانصافي دل آدم را خط مياندازد و روي اعصاب آدم رژه ميرود.امان از بيانصافي.
***
حكما نشستهاي بين اين خطوط دنبال يك جانب داري از كسي يا كانديدايي ميگردي كه خلاف نظرت است و بعد با قيافهي حق به جانب عليه من و نظرم بنويسي و خودت را اثبات كني! يا شايد ميگردي دنبال يك حمايت بين اينها و وقتي پيدا نميكني زنگ ميزني يا خصوصي مينويسي كه چه وضعيتي است! چرا كم گذاشتهاي!
بيخيال اخوي(يا احيانا اُختي)
***
اين را ميخواهم بگويم با ظن بر اين كه قبول نميكند كسي.هر سويي هستيد و هر رنگي ديگر تبليغات تمام شده.تا فردا فكر كنيد.براي خودتان فرض بچينيد كه اگر آنچه شما روي تعرفهي رأيتان نوشتهايد هماني نباشد كه اكثر مردم نوشتهاند! بعد براي خودتان جا بياندازيد كه آن وقت يك سو خود خواهي است(يعني نفي رأي بقيه) و يك سو مييهن پرستي و احترام و ارزش براي نظر ديگران.به نظر ديگران هم احترام بگذاريم.
***
اين مدت حسابي كلافه ميشدم از كساني كه تفتيش ميكردند عقيدهها را؟ و بعد اعمال ميكردند قانون خودشان را.همه را تخطئه ميكردند.همهي مجرمها را.ما مجرمها را.ما كه مجرم بوديم و جرم بزرگمان اينكه چون آنها نميانديشيديم.شايد هم به اين جرم كه "ميانديشيديم"! همين.
***
گفتم كه بنشينيم و بيانديشيم.شايد فلسفهي اين ممنوعيت تبليغات از 24 ساعت قبل از رأي گيري يك همچه چيزي باشد.البته به بركت وجود اينترنت نه قانوني ميماند و نه محدوديت تبليغات.خدا كند انديشيدن را ازمان نگيرد اين هزار پاي بي احساس.
***
من هم از همينجا حمايت همهجانبهي خود را از جناب آقاي...رييس جمهوراسلامي ايران در گام دهم، كه پيش از اين كانديدايي در ميان كانديداها بوده اعلام ميكنم.و همچنين سعي خود را مبني بر انتقادهاي سازنده نسبت به عملكرد ايشان بيان ميدارم.(اين متن را پس از تعيين نتايج بايد خواند و به جاي "..." نامي را گذاشت)
***
خدا كند چنان در اين مدت عمل كرده باشيم كه در پيشگاه خداوند متعال توانايي پاسخگويي را داشته باشيم.
اللهم اجعل عواقت امورنا خيرا برحمتك
و عجل في فرج مولانا صاحب الزمان
و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه
والمستشهدين بين يديه
-----------------------------------
پ.ن.۱: دوستی پرسیده اند از لوگوی بالای وبلاگ و این که ظاهرا منافاتی با نوشته های این پست دارد.
اما جواب این که ننوشته ام که رایم مشخص نیست و یا اعلام حمایت نمی کنم.سخن این بود که مطلب حمایتی ای اینجا ننوشته ام.منافاتی وجود ندارد.
با سپاس از دوست نظر دهنده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 17:48  توسط محمدهادی
|
چهقدر بزرگي، بزرگترين معجزهي آخرين پيامبر!
آنقدر مبهوت و مقهور و غرق در عظمتت ميشوم كه گاهي در تو شك ميكنم.من آن قدر ضعيفم كه نميتوانم دركت كنم در اوج غرق شدنم در تو.به نوري ميماني كه هرچه بيشتر خيرهات ميشوم بيشتر نميبينمت.تو هستي؟! تو بودهاي؟! هيچ دليلي شايد قانعم نكند.اما هستي چون حست ميكنم.هستي چون وجود دارم.وجودم و وجودمان به واسطهي وجودت است.هستم پس هستي و بوده اي.هستي پس هستم.تمام هستيام هستي بي آنكه بشناسمت.
نزديكتريني.مثل خدا.خدا هم از رگ گردن به من نزديكتر است.او را هم نميبينم.او را هم نشناختهام.تو هم نزديكي.تو را هم نشناختهام.تويي دردانهي خدا.
نشناختهامات.نميگنجي در مخيلهام.بر ذهنم سنگيني ميكني و اشك احساسم را در ميآوري.
هنوز نشناختهامات اما ديدي ديشب را؟! آورديام.به واسطهي كه و چه؟! نميدانم! بغضي آمد و باد كرد و انفجاري شور و مرطوب.شعلههايش سرخم كرد.كويرها هم از تو چشمه ميشود.هر چه هستي و هر كه هستي!
راستي تو كيستي؟!
"لولاك لما خلقت الافلاك..."...تو انگيزهي خلق جهاني.انگيزهي خلق رسول الله.انگيزهي پيدايش علي.علي را كه ميگويم ميلرزم و فاطمه را كه ميگويم ذوب ميشوم.چه گرمايي دارد اسمت.آنقدر زهرهاي و آنقدر زهرايي كه چشمم ميسوزد از نورت.نميتوانم ببينمت.چشمم سفيد شده.نميبينمت.نميشناسمت.كيستي؟
اقيانوس من! اجازه ميدهي غرقت شوم؟! ميگذاري به قدر تشنگيام از روحت بچشم.اجازه ميدهي دلم را به دريايت بسپارم.دل كوچكم سبز شده از اين همه ركود.خودم هم از دلم بيزار شدهام.ميگذاري به بي كرانهات متصل شوم.زلالترين جريان!
مرد ترين زن دو عالم! اجازه ميدهي به نامردترين مردها كه با يادت باشند؟!
اقيانوس كوثر! راضيهترين مورد رضا! مرضيهترين راضي!محدثه! برايم حديث عشقت را نميگويي؟!دارم گم ميشوم.پيدايم كن مادر! دستم را بگير در اين بازار شام و در اين ساعتهاي سياه شام.چشمم تو را نميبيند، نور! دستم را بگير مادر! امشب در خانهتان ميخواهم آرام بگيرم.به خانهام ببر.
چهقدر بزرگي، بزرگترين معجزهي آخرين پيامبر!
---------------------------------------
پ.ن۱:خودم هم به همین زودی یادم رفت همه چیز.باید دوباره حرف های خودم را بخوانم.شاید چیزی یادم آمد.دعایم کنید."الجار ثم الدار"
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:47  توسط محمدهادی
|
يك سال از آن روز ميگذرد و هنوز حسش تنم را ميلرزاند.نگفتنش سختتر از گفتنش مينمايد.گفتنش هم چنان آسان نيست.اين جور وقتها بيشتر دوست دارم حسم را به اشتراك بگذارم تا چند خط حرفم را كه قالبش اين خطوط كج و معوج است.
تا بوده و نبوده بعضي وقتها آدم زبانش ميگيرد.فصيحترينها هم توي بعضي شرايط لكنتشان گل ميكند.مبهوت ميشوم.ميمانم.چه بايد بگويم كه اگر بودهايد گفتنم خطاست و اگر نه نميتوانم برايتان شرحش دهم.همين!

اگر آمدم و نوشتم و گفتم براي آن بود كه يادم باشد.يادت باشد.يادمان باشد.يادمان نرود وقتي را كه يك دست عطش انتظارمان را قلقلك داد.دوتا چشم روشنمان كرد.
يادش به خير...چه لحظاتي بود.نگفتني...
پ.ن.1:اين هم حرفي است شايد.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:36  توسط محمدهادی
|
اشتباه نکنید.این مطلب هیچ ربطی با ریاضیات ندارد.البته رابطهی نزدیک ندارد و الا هر عددی که بیاید خودش یک جورهایی ریاضیاتی است.
فکر نمیکنم زیاد بخواهد توضیحش داد.
یاد یک رباعی افتادم.همه حرف را زده.جایی برای پرگویی نیست.
جمهوری اسلامی ما جاوید است***دشمن ز حیات خویشتن نومید است
آن روز که عالم ز ستمگر خالی است***ما را و همه ستمکشان را عید است
«روح الله الموسوی الخمینی»
با خودم فکر کردم:جفاست اگر نگویم وعدهی ما فردا صبح با شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل.بگذار کلیشهای شود.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 22:15  توسط محمدهادی
|
"نتایج آزمون سراسی"،این روزها خط اول هر خبرگزاری است.من هم وقتی دیدم یکی از این سرخط ها را دلم جوری در هم ریخت.وسوسه شدم یک مطلب از زبان خودم بنویسم.برای داوطلبانی که با دیدن این خبر پوز خندی می زنند و می گویند:"مهم نیست.ما که تلاش نکرده ایم" و برای داوطلبانی که با دیدن این عبارت دلشان آشوب می شود.یادشان می افتد ساعت ها سر جلسه و ماه ها و یا سال ها کتاب نشخوار کردن ها را.برای بعضی شان که که ضربان قلب شان از استرس به حالت وخیم در می آید.اصلا می خواهم این چند خط را برای خانواده هایی بنویسم که این مدت طولانی را زندان خانه شدند و اسیر فرزند.ساعت ها پشت در محل آزمون ایستادند و تلاشی بیشتر از فرزندان کردند در خواندن "ان یکاد و..."و"امن یجیب..."و "آیة الکرسی"و هزار دعا و سوره و آیه و... دیگر.شاید بنویسم این خطوط را برای مسئولینی که فعالیت شان در زمان آزمون زیاد می شود یا مسئولینی که از آزمون نان می خورند.اصلا می نویسم برای همه حتا امثال خودم که هیچ گاه آزمون سراسری را لمس هم نکرده اند.
وقتی نتایج را اعلام می کنند هر نشریه ای و هر برنامه ی رادیویی و تله ویزینی راه می افتد که با نفرات برتر مصاحبه کنند که رمز موفقیتتان چیست؟آموزشگاه های قلم چی و علوی و... و حتا مدرسان شریف-که چندین بار اعلام شده که غیر قانونی است-راه می افتند که یکی-دو نفر از این ها را برای تبلیغات امسال شان آماده کنند.خانواده ها هم که...!
اما شاید به فکرتان رسیده باشدکه نفر دهم با نفر یازدهم رشته ی فلان چند امتیاز تفاوت دارند که یکی نامش روی جلد پیک سنجش و صفحه ی هر خبر گزاری می آید اما آن یکی اسمش را هیچ کس نمی شنود.یا اصلا نفر سوم و چهارم چه تفوتی دارند که یکی در برنامه ها با ناز دعوت می شود و آن یکی را ... .کسی تا به حال گفته بپرسیم چه شد که نفر آخر،آخر شد؟!
کسی پرسید از حال خانواده ای که یک سال زجر می کشند تا فرزندشان به جایی برسد اما رتبه را که می بینند آب سردی پشتشان را خنک می کند.یکی با تردید می گوید:"۳۰۰۰".کسی پرسیده از کسی که به خاطر این که رتبه اش مثلا ۱۲۰ شده و دیگر نمی تواند رشته ی دل خواهش را بزند،چگونه افسرده می شود.کسی پرسیده که چرا رتبه ی ۱۳۰هزار هم می تواند وارد دانش گاه شود؟ کسی پرسیده که مایی که نمی خواهیم به دانش گاه برویم چرا باید در زمان آزمون در جو آن با شیم؟ کسی پرسیده که چرا ما باید در میان هر برنامه ۵۰ آگهی کلاس ببینیم و یکی در میان برنامه ها هم آموزش تست و.. است؟ کسی پرسید که آیا خبر خودکشی یک پشت کنکوری صحیح است یا نه؟ کسی پرسید که چرا نفرات برتر کنکور کم تر در دانش گاه و المپاد می درخشند؟ کسی پرسید که این همه دانش جو می فرستیم به دانش گاه و فارغ التحصیل می کنیم چرا هیچ یک به جز میز به چیزی راضی نیست؟ و یا با این جامعه ی ژر از میز چه کسی می خواهد ...؟ کسی پرسید چرا خیلی ها بعد از ورود به دانشگاه-بعداز آن همه سختی-درس را رها می کنند؟ کسی پرسید پدرانه از کار افتاده چگونه شهریه دانش گاه می آورد؟ کسی پرسید پدران پول دار چگونه دوری دل بندشان را تحمل می کنند؟
اصلا کسی پرسید؟ نه!کسی زبان داشت که بپرسد؟ کسی فکر کرد که باید پرسید؟
من می خواهم بپرسم:
کنکور چه سودی برای ما داشته است؟ ضرر های کنکور را چه کسی باید جبران کند؟ این همه کنکوری هستند چرا این همه بی سواد تربیت می شوند؟ ما تا سال نود باید چگونه تحمل کنیم؟
یکی از"نتایج آزمون سراسری" این است:جامعه ای پر استرس.نسل جوانی خمود و افسرده.و...(جای این سه نقطه چیست؟)
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 13:26  توسط محمدهادی
|
روز ملی فناوری هسته ای مبارک باد
*خبر هسته ای دکتر محمود احمدی نژاد در نطنز: نصب ۶۰۰۰ سانتریفیوژ جدید...

بدون شک انرژی هسته ای و پیشرفت هسته ای دستاورد و افتخار نظام جمهوری اسلامی است و تعلق به هیچ فرد یا گروه و یا دولت خاصی مدارد.
اما اگر امروز نام انرژی هسته ای با دولت نهم و در صدر آن دکتر محمود احمدی نژاد گره خورده،حقیقتی است که قله افتخارات هسته ای با گامهای نیرومند و تلاش ایشان به فتح رسیده است.
منتظر خبر خوش دیگر در زمینه فناوری هسته ای از زبان رئیس جمهور اسلامی ایران باشید.امشب در جشن هسته ای(تهران)
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:43  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
امروز عجب روزیه.باورتون نمیشه؟یه نگاه به پایین این پست بندازید تا تاریخ امروز رو بفهمین و بعد یه نگاه هم به ستون سمت چپ وب بندازید تا ببینید...
تقویم تاریخ:
امروز دوم شهریور ماه 1386 شمسی مصادف با بیست و چهارم آگوست 2007 میلادی و ... .
18 سال پیش در چنین روزی لطف کردیم و پا به جهان گذاردیم.بر سرتان منت نهادیم و جهان بشریت را به قدوم مبارک خود مزین فرمودیم و...


بگذریم از این شوخی بازی ها...
دیگه چیزی برای گفتن ندارم به جز اینکه تا چند روز دیگه امتحانام شروع میشه و من هنوز هیچی نخوندم.بد تر از اون این که حس و حالش هم نیست.خدا به خیر بگذرونه...
راستی پایین وبلاگ خبرنامه ای هست که راحت میشه داخلش عضو شد و ...
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:54  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
امشب دیگه از اعتکاف خارج شدیم.بنا به یه سری مسائل همین امشب کانکت شدم وبا توجه به خبرایی که توی بلاگفا شده به این فکر افتادم که اگه به همین ترتیب پیش بره دیگه با بلاگفا برای همیشه قهر میکنم.اصلامهم نیست.
امشب فقط براتون مینویسم به خاطر رحلت جانسوز آیت الله مشکینی-رحمه الله-که حسابی قلبم رو به در اورد.

به همه ولایت مداران تسلیت عرض میکنم
اگه بناشد چیزی از اعتکاف بنویسم،فردا...
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:19  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
یا صاحب الامر،آجرک الله فی مصیبت جدک.
با عرض تسلیت،محضر مبارک حضرت ولی عصر-عجل الله تعالی فرجه الشریف-،مقام عظمی ولایت و همه ی ولاییون،به مناسبت سالروز شهادت دهمین آفتاب آسمان ولایت،امروز به همین مناسبت،2 تا کلیپ صوتی مداحی میذارم که امید وارم خوشتون بیاد.
اولی از حاج مهدی سلحشور (آقا جون آجرک الله،فدای شال سیاهت)
دانلود
باحجم : ۵۳۸ کیلو بایت
دومی از حاج عبد الرضا هلالی (قسم به اشک حاجی،قسم به قبر خاکی...آقا بیا آقا بیا)
دانلود
با حجم : ۳۶۲ کیلو بایت
راستی یه مسئله:از این به بعد در یک ستون کلیه ی لینکهای دانلود رو میذارم تا به راحتی به اونا دسترسی داشته باشید.در این ستون لینک های دانلودی رو میذارم که در وبلاگ آفاق و وبلاگ حدیث عشق ثبت شده و البته لینکهایی که هنوز روی هیچ وبلاگی نذاشتم و قبلا آپلود کردم.اگه یه نگاه بندازید بد نیست.
شعر امروز :
دیشب به سل اشک ره خواب می زدم *** نقشی به یاد روز تو بر آب می زدم
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم *** در کار گاه دیده ی بی خواب می زدم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 16:10  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چند روز پیش اولین سالروز در گذشت مداح اهل بیت میرمحمد ذاکری معروف به سید جواد اکر طباطبائی بود.من از قبل تصمیم داشتم یه پست مخصوص سید بذارم ولی متاسفانه یادم رفت و به جاش امروز یه پست رو برای این مناسبت میذارم.
اول یه کلیپ صوتی که برای سید خونده شده(دیوونه های عشق حسین دم بگیرید * شور دیوونگی مثل محرم بگیرید * دیوونه ای از قفس پرید)
دانلود
باحجم : ۵۹۲ کیلو بایت
برای شادی روح سید صلوات.
نکته : این کلیپ و کلیپ های زیاد دیگر در اینجا ببینید.
چند تا عکس در مورد سید هم آماده کردم که میتونید در ادامه مطلب ببینید ...
شعر امروز :
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد *** شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:38  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
امروز روز زهرا است.امروز ، روز گلباران است.امروز روز شادی و شادمانی است.در چنین روزی با شکوهی چیزی برای گفتن ندارم.فقط برای فرج مولا صاحب الزمان دعا کنید.
الهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من اعوانه و انصاره
اگه که خیلی ناراحتید.اگه که دلتون گرفته.خوب اول موسیقی متن وبلاگ رو قطع کنید بعدا آهنگ زیر رو فعال کنید تا فضاتون عوض بشه.ضمنا لینک دانلودش هم هست.
دانلود
با حجم : ۴۹۲ کیلو بایت
شعر امروز:
از فاطمه اکتفا به نامش نکنید *** نشناخته توصیف مقامش نکنید
هر کس که در او محبت زهرا نیست *** علامه اگر هست سلامش نکنید
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:5  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
به آسمان نگاه کن.چشمانت را باز کن.چه می بینی؟نوری در افق نمایان است.انگار طلوع نزدیک است.امشب از هر روزی روشن تر است.گل روی زهرا امشب طلوع خواهد کرد.
امشب کمال سخاوت خدا نمایان می شود. امشب شب عطای کوثر است.امشب شب لبخند خیر البشر ، محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله و سلم)است از برای دیدن روی خیر النساء ، فاطمه الزهرا است.
خداوندا به حق زهرای مرضیه ، لبخند دیدار فرزند زهرا را به منتظران عطا فرما.
اللهم عجل لولیک الفرج
میلاد ام ابیها،فاطمه زهرا و همچنین فرزند خلفش حضرت روح الله بر شما شیعیان تبریک باد.

یک کلیپ صوتی به مناسبت میلاد حضرت زهرا:
دانلود با کیفیت نسبتا خوب
با حجم:۸۷۴ کیلو بایت
دانلود با کیفیت پایین
با حجم:۲۲۸کیلو بایت
شعر امروز:
عالم صدف است،فاطمه گوهر او ***عالم قلم است و فاطمه جوهر او
در قدر و شرافتش همین بس که ز خلق *** احمد پدر است و مرتضی شوهر او
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 21:2  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم
با عرض سلام و تبریک به مناسبت آغاز سال نو (سال با برکت اتحاد ملی.انسجام اسلامی)امروز بنا به وعده ای که داشتیم با هدیه ی نوروزی در خدمتتون هستیم.
لیست هدایا :
۱- هشت فایل صوتی باحجم کم والبته جذاب(با قابلیت پخش قبل از دانلود)
۲-یک عکس زیبا از مسجد مقدس جمکران
۳-عکس های جالب از مقام معظم رهبری
۴-یک شعر ویژه از خودم(ان شاءالله خوشتون بیاد)
طبق معمول برای اینکه وبلاگ سنگین نشه اصل کاری رو که هدایا باشه توی ادامه مطلب میزارم.
روی ادامه مطلب کلیک کنید وعیدیاتون رو بردارید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 3:37  توسط محمدهادی
|
بسم الله الرحمن الرحیم

محرم آمد...
...ماه غم آمد
----------------------------------------------------------------------------------------------
آنان که رفتند کاری حسینی کردند وآنانکه ماندند باید کاری زینبی کنند
وگر نه یزیدیند.
(دکتر علی شریعتی)
ان شا الله از پس مسئولیت زینبی خود بر آییم.
----------------------------------------------------------------------------------------------
دوستان محترم لازم دونستم به مناسبت ایام حزن اهل بیت(علیهم السلام)نکاتی رو در مورد عزاداری های محرم و... گوش زد کنم.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 17:22  توسط محمدهادی
|
با یاری خواوند متعال از امروز به بعد در این وبلاگ مطالب مختلف با
موضوعات مختلف درج می گردد.
یاعلی مدد
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 8:45  توسط محمدهادی
|