ادامه
(ادامه)...دارم به اين فكر ميكنم كه بشنوم، بيش از آنكه بگويم.بخوانم، بيش از آنكه بنويسم.سكوت كنم بيش از...حتا اگر نشود.علتش هم هر چه باشد، باشد.بعضي كارها آنقدري خوب هست كه اگر نتوانيم انجامش دهيم نبايد از فيض فكر كردن بهش محروم كنيم خودمان را.دارم به اين فكر ميكنم كه...
***
وقتي آدم متوجه دور و بريهايش ميشود كه تعادلش را از دست دهد و به جاي زمين روي دست دوستانش نگه داشته شود.اين هم از بركات عدم تعادل است. والبته دور و بريها.
دور و بريها و دوستان! ممنون...
***
فكر كردم كه اگر اين «من» رها نميكند و «لايمكن الفرار...» است شايد ميشود يك جورهايي عوضش كرد.نميدانم بتوانم يا نه اما ميخواهم پس دعا كنيد.دعا كنيد باران ببارد.دعا كنيد «من» چترهايش را ببندد و زير باران برود شايد شسته شود.اگر اين باران ببارد...چه ميشود.آب زمزم پيشش قطرهاي است.آنهايي كه با زمزم طاهر نميشدند زير اين بارانها مطهِر شدند.بيابانها هميشه لهله بارانخواهيشان را توي چشمهاي خشكشان اشك ميريزند.
***
ياد اين افتادم.هر وقت سر در مدرسهمان اين را ميبينم و ميخوانمش شرمم ميشود.حُبش هم آدم ميسازد:
«فيه رجال يحبون ان يتطهروا...»
***
اگر كسي اين حال را يك بار تجربه كرده باشد ميفهمد چه ميگويم.وقتي ميشوني كه يكي چنان سخن ميگويم و با سخن خودش اشك ميريزد و متأثر از عشقي است كه نميشود پنهانش كرد آن وقت است كه ناخودآگاه قطرهاي داغ سر ميخورد و ميچكد روي گونهات.گونهات داغ ميشود و سرخ.فكرش را كه بكني ميفهمي كه درست نميداني اين اشك چهكاره بوده.نه سر از آن عشق در ميآوري و نه...شايد براي خودت باشد.چه ميشود اگر بچشي اين حس را...!
***
آن طرفي آنقدر اسير است كه فكرش هم به اشكهاي تو نميرسد تا بگويد:«در نظربازي ما بيخبران حيراناند...»تو هم نميخواهد بپرسي كه بشنوي:«درد عشقي كشيدهام كه مپرس...»نكتهاش توي همان «مپرس»ي است كه آخرش آمده.حكايتهاي «مگو» را نبايد پرسيد!
***
خواستم اين بار از هر دري سخني باشد و به عبارتي كشكول كه حرف به اينجا كشيد.جايي كه اسم دوست است جايي براي ديگري نيست.
همين «من» هم اگر طالب شود ميتواند...
