تبليغاتX
پُر از آفاق - مونولوگ1

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

مونولوگ1

از آبشارهاي قهوه‌اي شروع مي‌كنم كه نيافتني شده.آبشاري كه روي تابلوي نقاشي فرو آمد و چسبيد.بوي زخم قرمه حالم را به هم مي‌زند.چندتا عوق مي‌زنم توي همان حوض سبز خانه‌ي كريم اين‌ها.به تابلوهاي نقاشي نگاه مي‌كنم كه همه با «M» امضا شده‌اند.ياد نقد توي روزنامه مي‌افتم.چه قدر به‌شان گفتم به لاتين امضا نكنيد.دست‌خط‌شان با هم متفاوت است.به امضاي «ام»نگاه مي‌كنم.توي دلم مي‌گويم «ام»دلم نمي‌لرزد.دلم خون مي‌شود و يك قطره‌اش مي‌چكد روي تابلو.خودكار اشانتيون را از جيبم در مي‌آورم و دور لكه‌ي خون خطي مي‌كشم.دستم مي‌لرزد.خط صاف در نمي‌آيد.كنارش مي‌نويسم:«اين خون مقدس نيست».ياد خشت‌هاي توي كوره‌ي آجرپزي باب‌جون مي‌افتم.روي آن يكي مي‌نويسم «م».حرف اول مهتاب.اما «م»به تنهايي كه معني نمي‌دهد بايد با حرف اول علي باشد.مي‌نويسم «مع»اين‌بار به خشت‌ها نگاه مي‌كنم هنوز هم نمي‌توانم درست اسم خشت كنار مريم را بخوانم.هم دور است و هم خواندن كلمه‌اي به سختي «ابوراصف»براي كسي به سن من سخت است.به خشت «علي» نگاه مي‌كنم و بعد هم به خشت «مع» كه حالا از علي دور شده.توي دلم «مع» را به خاطر مي‌آورم و تكرار مي‌كنم:«مهتاب»دلم مي‌لرزد.دستي پشت شانه‌ام مي‌خورد.از جا مي‌پرم.همان قد بلند سفيد پوش.درويش مصطفا گلويش را صاف مي‌كند و مي‌گويد:يادت كه نرفته.تنها بنايي كه اگر بلرزد محكم‌تر مي‌شود دل است.دل آدمي‌زاد بايد مثل انار چلاندش...به دستم نگاه مي‌كند.دست سرخم را مي‌بيند.جاي انار چلانده شده است.البته حمل جنازه‌ها هم بي تأثير نبوده.درويش ادامه مي‌دهد: حكما شيره‌اش هم مطبوعه.آب دهانم را مزه مي‌كنم.بوي قرمه مي‌دهد با چربي بيش‌تر و زُخم‌تر.بوي ياس هم قاتي‌اش شده.درويش خاك گور را از لباسش مي‌تكاند مي‌رود.
با هر قدم مي‌گويد:«يا علي مددي»

شاید ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 16:50  توسط محمدهادی  |