يك سال پيش انگار
يك سال از آن روز ميگذرد و هنوز حسش تنم را ميلرزاند.نگفتنش سختتر از گفتنش مينمايد.گفتنش هم چنان آسان نيست.اين جور وقتها بيشتر دوست دارم حسم را به اشتراك بگذارم تا چند خط حرفم را كه قالبش اين خطوط كج و معوج است.
تا بوده و نبوده بعضي وقتها آدم زبانش ميگيرد.فصيحترينها هم توي بعضي شرايط لكنتشان گل ميكند.مبهوت ميشوم.ميمانم.چه بايد بگويم كه اگر بودهايد گفتنم خطاست و اگر نه نميتوانم برايتان شرحش دهم.همين!

اگر آمدم و نوشتم و گفتم براي آن بود كه يادم باشد.يادت باشد.يادمان باشد.يادمان نرود وقتي را كه يك دست عطش انتظارمان را قلقلك داد.دوتا چشم روشنمان كرد.
يادش به خير...چه لحظاتي بود.نگفتني...
پ.ن.1:اين هم حرفي است شايد.
