تبليغاتX
پُر از آفاق - دل من...دل تو...

پُر از آفاق

یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...

دل من...دل تو...

«دل من ز غمت فغان برآرد/دل تو ز دلم خبر ندارد/دل تو ز دلم خبر ندارد»...

صداي فغان اين دل را مي‌شنوي!نمي‌شنوي! دل تو ز دلم خبر ندارد.هميشه همين بوده؟ وقتي نقش‌ها قسمت مي‌شد قرعه زدند.من مجنون شدم و تو ليلي! «قرعه‌ي فال به نام من ديوانه زدند» داستان ليلي‌ها و مجنون‌ها تا قيامت هم همين است انگار.بايد مجنون بسوزد پاي ليلي‌اش.ليلي هم بي خبر از دل مجنون.بي خبر دل تو.بي نوا دل من...!

«پس از اين نخورم فريب چشمت/شرر نگهت اگر گذارد/شرر نگهت اگر گذارد»...

پس از اين نخورم فريب چشمت! پس از اين نخورم فريب چشمت!...تكرار مي‌كنم.بايد يادم باشد:«پس از اين نخورم فريب چشمت».مي‌رسم به نگاهت:«شرر نگهت اگر گذارد»!
تقصير من نيست كه شرر نگاهت معادلات جبر و اختيارم را به هم مي‌زند.تقصير من نيست كه شرر نگهت نمي‌گذارد.تقصير من نيست كه باز فريب چشمت را مي‌خورم.
«گفتم نخورم فريب چشمت/شرر نگهت نمي‌گذارد»نمي‌گذارد.نمي‌گذارد.نمي‌گذارد...
دست از سرم برندار.دست از دلم برندار.شرر نگاهت را از اين دل فريب خورده نگير.به حرف‌هايم توجه نكن.به حرف‌هايم توجه كن.هرچه گفتم پس از اين نخورم فريب چشمت باور نكن.باور كن كه شرر نگهت نمي‌گذارد.
كاش دلت هم از دلم بي خبر نبود.دل تو ز دلم خبر ندارد.شايد دلش به رحم مي‌آمد.براي اين دل زخمي.براي اين دل به فغان آمده.بايد باز هم برسم به اين:«وصلت را ز خدا خواهم...» وصل هم اگر نشد فراقت كه مي‌شود!همان فراق هم عشق است...و آخرش هم مثل هميشه...«تنها ماندم...تنها ماندم» پايان اين "مجنون" همين است.تنها مي‌ماند از ليلي.تنها ماندم...تنها ماندم...تنهاي تنها...با جاي شرر نگاهت روي اين دل پر از فغان...

«دل من ز غمت فغان برآرد/دل تو ز دلم خبر ندارد/دل تو ز دلم خبر ندارد»...

«پس از اين نخورم فريب چشمت/شرر نگهت اگر گذارد/شرر نگهت اگر گذارد»...

 -----------------------------------------

پ.ن.۱: این را بشنوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:44  توسط محمدهادی  |