<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پُر از آفاق</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/</link>
<description>یا مَن فی الآفاقِ آیاتُه...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 23:52:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ابتدا</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;EM&gt;نوشته هایم را لازم نیست خط بزنم که یک کلید از صفحه کلید چنان پاکشان می کند که نشانه ای از آن چه می خواستم بنویسم نمی ماند!&lt;BR&gt;سر خط را می آورم و این بار چیز دیگری می نویسم:&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;نقطه... سر خط...&quot; align=right src=&quot;http://hadiseeshgh.persiangig.com/image/pencil.jpg&quot;&gt;گاهی انگار می کنی که رسیده ای به تَه خط! اعترافی تلخ همه ی وجودت را به آشوب می کشد. می خواهی فریاد بزنی که این انتهای خط ِ من است! گاهی آن قدر لِه می شوی میان این ضربات که ناامیدانه ترجیح می دهی سقوط کنی! این یعنی که غافل شده ای از پدیده ای به اسم نقطه (.)! کافی است نقطه را بگذاری همان تَه خط و بعد به برکت enter اوج بگیری و صعود کنی تا &quot;سر ِ&quot;خط...&lt;BR&gt;و حالا سر خط... می توانی آغاز کنی -باز- و بدوی و بدوانی قلمت را که ابتدای یک راه ایستاده ای... ابتدای یک خط سفید...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;-------------------------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; برای همه آن هایی که مثل این &quot;من&quot; دعا می خواهند:«این دعایی است که رندی به من آموخته است/بار ما را نه بیافزا، نه سبک تر گردان!»(مَرد؛ فاضل نظری)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هم چنان بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; وقتی می شنوی:«من روحانی ندیده ام که برای منبر رفتن التماسش کنن!» ممکن است آن قدر سرت گیج برود که اگر بالای منبر هم باشی بخوری زمین... هم با &quot;روح&quot;ت، هم با &quot;جسم&quot;ت! (حرف حق گاهی در حد ضربه ی نهایی بروس-لی کاری است!) اگر می شد به جای منبر، محراب رفت، می رفتم تبلیغ!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بی ربط:&lt;/FONT&gt; فوتبال ِاروپا کیمیاست که توپ &quot;طلا&quot; را می رساند به دست &quot;مسی&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هم چنان بی ربط:&lt;/FONT&gt; می شود خیلی شاعرانه از  آبی-اناری پوش های &quot;نیوکمپ&quot;نشین به یاد انار روی آب افتاد و لذت برد... می شود دوست داشت آبی-اناری پوش ها را... حتا وقتی طلایی یا فسفری یا... می پوشند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بی ربطانه!:&lt;/FONT&gt; حالا که همه دوست دارند فارسی حرف بزنند ما هم به جای &quot;فوت بال&quot; می گوییم &quot;توپ پا&quot; یا &quot;پاتوپ&quot;... گناه ِ گرته برداری اش را هم گردن می گیریم!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 23:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشتباه</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;می گوید: پشیمان می شوی! می فهمی که اشتباه کرده ای! و آن وقت است که پشیمان می شوی و آن وقت...!&lt;BR&gt;می گویم: لازم نیست صبر کنم تا آن زمان. همین حالا هم می دانم که پشیمان می شوم. می دانم اشتباه است. از این پشیمانی ها کم نچشیده ام. اما... اما... می دانی چیست! دلم... -صادقانه می گویم...- دلم هوای یک اشتباه کرده! از همان اشتباه هایی که پشیمان می کنند آدم را! یک حس علاقه مندی برادرانه دارم بهشان! انگار به برادر قابیل می نگرم! اگر می خواهی پشیمانی ام را نبینی دعا کن یا سعیت را کن که قبل از این اشتباه منصرف شوم! اما از دلم هم بشنو که... دلم یک اشتباه می خواهد، بزرگ و پشیمانی آور! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;-----------------------------------&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;مهمان نوشت:&lt;/FONT&gt; &lt;EM&gt;دلم گرفته است... امشب سر یک بی احتیاطی ناخن بلندم شکست. ناخنی که مرا یاد حسرت همیشگی آن گناه شیرین می انداخت... گناه یک سه تار، با نوایی معصومانه...&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;---&lt;BR&gt;نوشته ی فوق(مهمان نوشت)، نوشته ی دوستی است که دوستش دارم... &lt;A href=&quot;http://sedyaser.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;دوستی که (رفت)&lt;/A&gt;... مدتی پیش...!(گفته بودم قرار است این جا بنویسد!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدنوشت:&lt;/FONT&gt;خدایش بیامرزاد!(&lt;A href=&quot;http://sedyaser.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;بود)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هم چنان بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; خود حضرت عالی یا سرکار علیه که این اشتباه را می خوانی کلی اشتباه کرده ای از این اشتباهات پشیمانی آور... باور نمی کنی از دلت بپرس!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدترنوشت:&lt;/FONT&gt; اگر آمدی و این جا ندیدی ام نه به چشم هایت شک کن، نه به بلاگفا... به اشتباه من پی ببر!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدترترنوشت:&lt;/FONT&gt; تا چند دقیقه پیش &quot;غدیر&quot; بود! روز دوست داشتنی من! ببارد برکت غدیر بر شما... از او بگیرید آن چه باید را نه آن چه می خواهید...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 20:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شمع‌داني</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;گاهي آن قدر خسته‌ام كه خواب‌م نمي‌برد... تا صبح!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 281px; HEIGHT: 359px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;يك گل شمعدوني بسه...&quot; align=left src=&quot;http://alibabaie.persiangig.com/image/shamdani.jpg&quot; width=757 height=1073&gt;بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; شمع‌داني‌دار شدم! مثل خودم بود اول‌ش. خشك بود. زنده اما خواب...! دارد كم كم جوانه مي‌زند. سعي مي‌كنم مثل او و با او جوانه بزنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هم‌چنان بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; دعا كنيد... شايد اين بهار، گل كند شمع‌داني ِ دوست‌داشتني ِ من!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدترنوشت:&lt;/FONT&gt; اين از آن پست‌هاي نقلي است كه مي‌تواند دوست‌داشتني‌تر شود...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;ببينيد:&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://kazeroonboy.blogfa.com/post-53.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;نظرسنجي&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Nov 2009 22:48:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مکث</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;درست نمی دانم چه می شودم که &quot;پست مطلب جدید&quot; را انتخاب می کنم! این نه یعنی این که از برزخی به اسم تردید رها شده ام... &quot;یعنی&quot;اش را هم نمی دانم. هنوز همانم که بودم.&lt;BR&gt;این هم نفس که اسمش را گذاشته اند عمر و هم راهی به اسم تجربه یادم داده که وقتی از سر اطمینان پا را روی سنگی که رویش ایستاده ام می کوبم، باید انتظار سقوط را داشته باشم که می لغزد آن سنگ! همین حضرت &quot;تجربه&quot; چوب دستی تردید را دستم داده تا هرچه به گام های خودم ایمان دارم، به سنگ ها -یی که شاید جلوی ایم انداخته اند- شک داشته باشم. پس مکث می کنم و چوب دستی ام را آرام-آرام به رسم عصای سفید، آرام بر شعاع اطرافم می نوازم! تصمیم هم برای &quot;بعد&quot;ی که نمی دانم که می آید... شاید روزی به اسم &quot;مبادا&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; تردید به این شاعرانگی کی سراغ دارد؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هم چنان بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; «پدرانم همه سرگشته ی حیرت بودند/من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم»(فاضل نظری)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدتر نوشت:&lt;/FONT&gt; -در ادامه ی شعر فاضل:- ناامید نیستم به هیچ وجه... به این می گویند &quot;خوف&quot; خوف لازم است حتما، در کنار &quot;رجا&quot;(نفرمایید که در کنار &quot;رجا&quot; آینده و بازناک و فردا و پس فردا لازم است که حالمان اخذ می شود!!!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدترترنوشت:&lt;/FONT&gt; حقیقت تلخ است باور کن! به تلخی همان قهوه ی فرانسه ای که امشب به خوردمان دادند و با هر جرعه، حالمان متغیر می شد -حتا با کیک شکلاتی!- (خوراننده ی قهوه شاید ردپای قلمش به همین صفحه بکشد... ما که بدمان نمی آید!)(خوراننده ی قهوه می گوید عاشق سه نقطه هاست!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدهانوشت:&lt;/FONT&gt; حدود ۵۰ ساعت از پست قبل می گذرد...!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Nov 2009 18:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیش نهاد</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;«پیش نهاد می کنم دست برداری. دست برداری از این کارها... از این حرف ها. ببین آقای نسبتاْ محترم که نشسته ای و این جا هرچه دلت می خواهد می نویسی، بیا و دست بردار. می خواهی بنویسی، بنویس. اما نه این خزعولات را! بنویس از شهرت و این که شورایش چه می کند و شهردارش کی شده و فرماندارش چند مرده حلاج است! یا نه! بنویس از خدا و پیغمبرت. برای مردم منبر برو. چهارتا کلام حرف مفید بزن که به درد دنیا و آخرت خودت و مردم بخورد. دست بردار از این مثلا دل نوشته ها و این چرندیاتی که بهشان می گویی عاشقانه! تو چه می فهمی عشق یعنی چه. اصلا تو را چه به این حرف ها. دست بردار آقا!&lt;BR&gt;ببین! خواستی بنویسی هم بنویس... هر مخرفی هم خواستی بنویس... اما بیا عین یک مرد اعتراف کن. بدون &quot;کلیسا&quot; اعتراف کن! در حضور همه ی آن هایی که خوانده اند تو را! اعتراف کن که هیچ از عشق حالی ات نمی شود. بگو که هرچه نوشته ای تخیل است و توهم. بگو واقعیت را. بگو تا کسی باورت نکند... باور نکند چیزی را که &quot;هرگز&quot; نبوده! بگو...»&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; این پیش نهاد را کسی توی دلم می دهد... مدتی است. کسی توی دلم که هنوز نمی دانم «اماره» است یا «لوامه»...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هم چنان بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; متاسفانه یا خوش بختانه دارم به این «پیش نهاد بی شرمانه» فکر می کنم... خیلی جدی! (اگر تسلیمش شدم منتظر &quot;اعتراف&quot; باشید!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدتر نوشت:&lt;/FONT&gt; این پست خیلی تلخ است... مثل قهوه ی تلخ ِ حقیقت...! این پست را دوست ندارم...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدترتر نوشت:&lt;/FONT&gt; توی این کلنجار با این پیش نهاد دنبال مشورت هستم. از همه ی دوستان!(حتا شما دوست عزیز!) مشورتی که حدس می زنم مجبورم کند بعدها بگویم: &quot;غیر از ضررم مشوت دوست نبخشید/ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم!&quot;(فاضل نظری)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بی ربط:&lt;/FONT&gt; من مطمئنم خدا نمی خواست جلوی گناه انسان را بگیرد... اگر می خواست، یا &quot;زن&quot;ها را نمی آفرید یا &quot;مرد&quot;ها را &quot;آدم&quot; می آفرید!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدها نوشت:&lt;/FONT&gt; یا تا چند ساعت دیگر به روز خواهد شد این جا یا هیچ وقت به روز نخواهد شد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 15:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک شب بارونی بسه...</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;می دانم که &quot;یک&quot; شب کافی است تا آن قدر در برابر بوسه هایی که خدا برایت از آن بالا می فرستد شرم سرریز کنی و ع ا ش ق ا ن ه اجازه بدهی گونه ات را چند قطره بوسه ی ناب بنوازد. و بعد سرتاپا یک پارچه خیس ِ شرم شوی و غرق ِ بوسه! یک شب کافی است تا باز باور کنی که &quot;&lt;STRONG&gt;هنوز&lt;/STRONG&gt;&quot; خدا از &quot;تو&quot; با همه ی ...ات قهر نکرده! و هنوز، &quot;هنوز&quot; است!&lt;BR&gt;آن شب باید باران به سر بگیری و &quot;الغوث الغوث&quot; بگویی و... باز بخواهی &quot;قدر&quot;ت را...&lt;BR&gt;باید همان &quot;یک&quot; شب بنشینی زیر سایه ی باران و به آن چه محتاجش هستی فکر کنی... یک گلدان &quot;شمع دانی&quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدنوشت&lt;/FONT&gt;: نگارنده به یک شمع دانی(شمعدانی) محتاج است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;همچنان بعدنوشت&lt;/FONT&gt;: گفته بودم دلم می خواهد همچنان تا آخر دنیا شب قدری بنویسم... اما این یکی خودش بوی شب نوزدهم را گرفت... به لطف بوی شمع دانی ها...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدترنوشت&lt;/FONT&gt;: دعایم کنید! برای شمع دانی ام دعا کنید! دعا کنید شمع دانی دار شوم! دعا کنید بارانی شوم! دعا کنید باران بیاید... &quot;اگه بارون بزنه... آخ اگه بارون بزنه...&quot;!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بی ربط&lt;/FONT&gt;: &lt;A href=&quot;http://touhid.blogfa.com/post-78.aspx&quot; target=_blank&gt;کتاب&lt;/A&gt; می تواند عین آب کُر باشد... از مطهِرات! آب کُر ساده متنجس را پاک می کند!&lt;BR&gt;گاهی &quot;ما&quot; یادمان می رود که پیش از &quot;تطهیر&quot;، ازاله ی اعیان نجسه لازم است...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 16:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعاده</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;می‌ایستی به نماز. مثل همیشه. از تکبیر تا سلام را می‌خوانی... واو ننداز! (اگر هم شک کردی خیالی نیست! به لطف ذهنت کثیرالشک شده‌ای و نباید به‌شان اعتنا کنی!) تا سلام می‌رسی. سلام هم تمام می‌شود. تازه یادت می‌آید که &quot;یاد&quot;ت جای دیگری بوده! یادت توی نماز نبوده! یادت نمی‌آید که &quot;یاد&quot;ت کجا بوده! رگ غیرت و عِرق مذهبی‌ات باد می‌کند. می‌خواهی ابراز شرمنده‌گی کنی. دوباره قامت می‌بندی. می‌ایستی... به نماز. یادت نمی‌آید که &quot;یاد&quot;ت کجا بوده! نماز می‌خوانی... باز... از تکبیر تا سلام. یادت نمی‌آید که &quot;یاد&quot;ت کجا بوده! سلام را تمام می‌کنی! لب‌خند می‌زنی. یادت آمده که توی نماز قبلی &quot;یاد&quot;ت کجا بوده! یک نماز فکر کرده‌ای تا فهمیده‌ای &quot;فکر&quot;ت کجا بوده! لب‌خند می‌زنی... لب‌خند رضایت. بلند می‌شوی... می‌روی...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; توبه می‌کنی از نماز... ویلٌ للمصلین...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هم‌چنان بعدنوشت:&lt;/FONT&gt; خیلی وقت نبود که با اینترنت آشنا شده بود. من &quot;هم&quot; مثلا مشاورش بودم! جاهایی که بلد نبود از من می‌پرسید. به اصرار آدرس وبلاگ‌م را گرفت که ببیند. دفعه‌ی بعد که دیدم‌ش کنج‌کاو بودم نظرش را بدانم. از این همه ریز و درشت که ریخته بودم توی این صفحه، چشم و گوش‌ش را یک لینک گرفته بود. خودش می‌گفت &quot;آدم دیوونه میشه!&quot; بعد از آن باز گوش کردم... و بعد گذاشتم‌ش تا بیش‌تر بخواند... &quot;منتظرم... منتظرم... مسافرم زود برسه...&quot; بیش از ۴۰ روز می‌گذرد و حالا آن پایین منتظر است... تا مسافرش زود برسد...(باز &quot;هم&quot; &lt;FONT color=#ff0000&gt;علی&lt;/FONT&gt;...)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 15:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماهی</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دست راستم را مي‌گذارم روي سينه‌ام... سمت چپ!&lt;BR&gt;مي‌خواه‌م چيزي را حس كنم! زير دست‌م. روي پوست كف دست مي‌لغزد. عين ماهي. يك ماهي دارد آن‌جا وول مي‌خورد. بالا و پايين مي‌پرد. خيلي زياد.&lt;BR&gt;عين ماهي مي‌ماند! ولي نه به آرامي ماهي توي آب! هي مي‌پرد. هي دست و پا مي‌زند!&lt;BR&gt;داشتم به اين فكر مي‌كردم كه هر كسي يك ماهي دارد. حتا &quot;من&quot;. يك ماهي كه از وقتي از &quot;آب&quot; گرفته‌اندش، دارد تقلا مي‌كند. نمي‌دانم آخرش چند سال جان مي‌كند. آخر آرام مي‌شود! يا جان‌ش بالا مي‌آيد يا مي‌پرد توي آب. آخر آرام مي‌گيرد اين ماهي ِ قرمز ِ دوست داشتني توي تُنگ خالي ِ سينه. يا بايد دل به دريا زد  و آرام‌ش كرد، يا گذاشت تا بميرد... آرام... آرام ِ آرام...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;---&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدنوشت: &lt;/FONT&gt;ياد &quot;ارميا&quot; افتادم: «علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی می میرد.اما هرکس بالا و پایین پریدن ماهی را ديده باشد تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد.به نظر نمی آید ماهی وقت جان دادن درد بکشد .ماهی وقت جان دادن خودکشی می کند.»(ارميا-رضا اميرخاني)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;هم‌چنان&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدنوشت&lt;/FONT&gt;: ماهي توي خشكي وقتي حضور آب را حس كند تقلايش بيش‌تر مي‌شود!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;كمي&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;نوشت&lt;/FONT&gt;: آسمان مثل د ل &quot;من&quot; است. آسمان مثل د ل &quot;من&quot; نيست! آسمان گرفته بدجوري! آسمان نمي‌بارد. آسمان! ببار... مُردم از بي باراني!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;نوشت&lt;/FONT&gt;: دلم مي‌خواهد براي &quot;هر&quot; مصرع‌ش يك پست بنويسم... نه... براي &quot;هر&quot; مصرع &quot;چند&quot; پست...(&quot;نمي‌دانم اين قدر كه شعرهاي فاضل نظري را توي اينترنت مي‌نويسند به چه اميدي كتاب چاپ مي‌كند!&quot; اين را براي يكي نوشتم كه توي نوشته‌اش از چند بيتي استفاده كرده بود!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 278px; HEIGHT: 190px&quot; height=190 alt=&quot;باراني شوي...!&quot; hspace=0 src=&quot;http://alibabaie.persiangig.com/image/barani.jpg&quot; width=290 align=right border=0&gt;بعدترتر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;نوشت&lt;/FONT&gt;: نگارنده‌ي اين سطور ديوانه‌ي اين عكس است! نگارنده‌ي اين سطور حس &quot;سماع&quot; و &quot;اشك&quot; و &quot;ضجه&quot; و &quot;شعر&quot; و &quot;ع‌ش‌ق&quot; و... را از اين عكس مي‌گيرد. نگارنده‌ي اين سطور &quot;مي‌ميرد&quot; از &quot;زندگي&quot;، وقتي اين عكس را مي‌بيند!!! نگارنده‌ي اين سطور توي عكس است! نگارنده‌ي اين سطور باران مي‌خواهد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;بعدها&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;نوشت&lt;/FONT&gt;: عصر پنچ‌شنبه مسجد ملابرات(كازرون)... چهل روز از روزي كه «&lt;A href=&quot;http://afagh.blogfa.com/post-149.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;علي‌رضا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;» همه‌مان را با هم &quot;تنها&quot; گذاشت مي‌گذرد... يعني چهل روز از رمضان مي‌گذرد... از فطر...(او هم يك ماهي قرمز داشت كه خيلي زود آرام گرفت و دست‌ش را گرفت و بردش. خيلي آرام، مثل چهره‌اش! علي علي...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;(...نوشت: خانواده‌ي بعدنوشت هي زياد مي‌شوند. تا آخر دنيا...!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 21:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هیچ کس...</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;داری توی هوای پر از اکسیژن با اسانس دود غرق می شوی و کم کم نشانه ی های غرق شدن توی تنهایی را -که حالا یک وجبی از سر گذشته- در چهره حس می کنی!&lt;BR&gt;داری عادت می کنی به این غرق شدن! به این خفه شدن! به این تنهایی که می پنداری مقدس است!&lt;BR&gt;صدای پیامک از نوع نوکیایی اش! دستت را می برد سمت جیب! تازه یادت می افتد به &quot;همراه اول&quot;... و این که &quot;هیچ کس تنها نیست!&quot;&lt;BR&gt;دست می بری به سر گوشی دکمه ای کشف می کنی و آن قدر فشار می دهی تا صفحه اش تیره شود! هُلش می دهی توی جیب!&lt;BR&gt;سعی می کنی دوباره &quot;غریق&quot; شوی!&lt;BR&gt;سعی می کنی هیچ کس تنها نیست را توی ذهنت بگذاری بین خانه ی خیابانی ات!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سعی می کنی شعر بخوانی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدنوشت:&quot;هیچ کس هم صحبت تنهایی ِ یک مرد نیست/خانه ی من با خیابان ها چه فرقی می کند&quot; (&quot;نظری&quot; از نوع &quot;فاضل&quot;ش)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هم چنان بعدنوشت: از پست قبل که خودش مرحمت فرمود و آمد خوش حالم! این یکی هم آمد... &quot;نه&quot; نگفتم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعدتر نوشت: میان &quot;هیچ کس ِ&quot; فاضل نظری تا &quot;هیچ کس&quot; همراه اول، تفاوتی است که نمی دانم از کجای زمین تا کجای آسمان است!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; بعدترتر نوشت: دلم می خواست بنشینم کنار دستش و ذوب شوم در صدای &quot;آکاردئون&quot;ی که برای اسکناس های مردم مرثیه می خواند!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی ربط: یک جمله توی گلویم گیر کرده که دارد می کشدم! یک جمله که ارزشش را دارد که برای زنده ماندن و راحت شدن، &quot;بی ربط&quot; بنویسم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جمله ی بی ربط: از هرچه عاشقانه نویس ِ &quot;پورنوگرافر&quot; است، عُقم می گیرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*pornographer&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 17:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با رفیق</title>
<link>http://afagh.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;داشتم به فسلفه ی رکوع و سجده فکر می کردم!&lt;BR&gt;آن هم میانه ی نماز!&lt;BR&gt;دیدم توی رکوع و سجده آدم گردنش را آماده می کند برای پس گردنی... دستی که می پنداری الآن گردنت را می سوزاند سرت را نوازش می کند!&lt;BR&gt;خیلی زرنگ باشی دست را می گیری و می بوسی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نماز مغرب را سه-چهار نفری خواندیم... در فرادای خودم و به جماعت! یک نماز سریع و جوان پسند!!! تمام که شد قبل از تمام شدن تسبیحات امام گفتم:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ما همه ی نماز رو می خونیم برا قنوتش! یه کم طولش بده حاجی! این قدر دعا داریم... به همه ش نرسیدما!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عشا را مهلت داد تا رکعت دوم دعاها را تند-تند &quot;باز&quot;گو کنم. دعاهای همیشگی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب قدری اش می شود: یا رفیق من لا رفیق له...&lt;BR&gt;(دلم می خواهد &quot;هم&quot;چنان شب قدری بنویسم!)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;(کلی دلم می خواهد بعدنوشت بنویسم برای این &quot;نوشت&quot;... نمی آید... شاید بعد!!!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 17:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=afagh&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>afagh</dc:creator>
<guid>http://afagh.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
